یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

چرند و پرند

داخلي يك تاكسي قراضه و دو مسافر كه عقب تاكسي نشستند و مشغول گفتمان هستند

فلاني _ من نميدونم اين اوضاع تا كي ميخواد ادامه پيدا كن؟ هر روز شلوغي و تظاهرات و داد و بيداد!
بهماني _ آره والا حالا معلوم نيست اين طرح هدفمند كردن يارانه ها تصئيب ميشه يا نه؟
ف- اصلا من نميفهمم در شرايط فعلي چه نيازي هست به حذف سوبسيد دولتي واسه برخي اقلام و
مايحتاج مردم اون هم تو اين د وره تحريم اقتصادي
ب- حسب مطالعاتي كه در اوقات فراغتم و به حد بضاعتم ميكنم در نيافتم اين بحران دامنگير
اقتصادي در ممالك غربي از چه سبب بود؟
ف-من نميخوام خشكه مقدس بشمو فوري به خدا وپيغمبر متوسل بشم اما خوب آقا شما بينين دو سوم ثروت جهان...
ب-بله آقا؟؟
ف-عرض كردم دو سوم...
ب-اختيار دارين آقا اشتباه به عرضتون رسوندن خيلي بيش از اين حرفاست فقط دو سوم
منابع نفتي و اين چيزا در اختيار اونهاست چه فرمايشي ميفرمايين؟
ف-عجب.... گمان ميكردم دوسوم منابع نفتي و گازي و .. تو خاورميانه است!!
ب-حالا ميفرمودين...
ف-همين ديگه عرض بنده اينه كه به نوعي غربيها دارن كفاره اعمالشون رو پس ميدن
ب- بله آفا از مكافات عمل نبايستي غافل شد. بنده هيچ تنابنده اي رو نديدم كه كاري بكنه و عملش بي اجر يا زجر
بمونه
ف- افتتاح ِ اين تونل هم كه ديگه صبر ايوب ميطلبه ...پس كي ميخوان آماده اش كنند؟
ب- آقا سر من و شما و امثال ما زير برفه جسارتا! اينها همه نوندونيه يه عده است جمع ميشن
الكي بيل و كلنگ ميزنن تا بودجه عمراني بگيرن و باهاش حساباي بانكيشونو چاق و چله كنن
ف- به هر جهت اگه تحريمها وارد فاز جديدي بشه ديگه مردم تحمل نميكنن
ب-بله... حالا شما به كي راي ميدين دوره رياست جمهوري بعدي؟؟
ف- والا بعضي از كارها خوب انجام شد تو اين دولت اما بنده موضعم تحريم انتخاباته
ب- آقا اشتباه نكنين اگر اينا راي بيارن با آمريكايي ها اوكي ميشيم و روابط از سر گرفته ميشه
ف-البته شما يادت نيست در سال 32 هم كه كودتا كردن آمريكايي ها به خاطر همين بود
كه دولتي روي كار بود كه اونها نميپسنديدن
ب-اما آقا ما ها يه چيزي ميگيم ها اين يانكي ها ياغي اند ولي مكار نيستن همه نقشه ها از
كاخ باكينگهام ميگذره ! ا ون استعمار پير هنوز مهره گردانه!
ف-نميدونم چرا ما به التفاوت دستمزد ها رو از بعد عيد تا به حال ندادن؟
ب- آقا من خودمو خلاص كردم سال 65 خودمو بازخريد كردمو جونمو برداشتمو زدم تو كار آزاد
شكر خدا الان هم اوضاعم خوبه محتاج جيره و مواجب دولت هم نيستم
ف-البته شما اينجوري ميفرمايين اما از اين آت تاريكه محروم هستين ديگه!
ب-آقا من شاكرم واسه همين محروم بودن از اين آب باريكه.بهتون بر نخوره اما اين آب باريكه آدمو كسل بار مياره
ف-چه بوي بنزيني مياد داخل ماشين مگه تاكسي ها رو گاز سوز نكردن؟
ب-نه بعضي از ماشين ها از رده خارج محسوب ميشن و ديگه روشون منبع گاز و .. نصب نميكنن
ف-پس اين بنده خدا كه ناكسي از رده خارج داره چه كار كنه ؟نون در نياره؟
ب-چرا آقا در بياره اما با همين تاكسي كه بوي بنزين از باك ميزنه تو اتاق
ف- آقا ممنون من همين بغل ها پياده ميشم...كرايه من چه قدر ميشه؟ 500 تومن واسه دو قدم راه؟؟
ميبيني وضعيت مملت رو 100 متر منو آورده ميگه 500 تومن
ب - عيبي نداره آقا اين كرايه ها هم واسه اينا آب باريكه است ديگه شما گذشت كن و بده
ف - من نميدونم اين اوضاع تا كي ميخواد ادامه پيدا كنه!؟
ب- آقا ولي حرفمو راجع به انتخابات فراموش نكني ها اينا باشن با آمريكايي ها اوكي ميشيم
ف-اي آقا من دنبال پول خرد ميگردم شما نصايح سياسي حواله ميفرمايين به بنده؟
عذر ميخوام دوتا 500 تومني دارين؟
ب- بفرمايين اينم دو تا 500 تومني . خوب آقاي راننده وضع كار شما چطوره؟؟
ااااااااااااااااا مرتيكه كارمند پيزوري هزاري ِ بدون گوشه رو انداخت به ما عجب آدماي بي فرهنگي پيدا ميشن آقاي راننده
ميشه اين شيشه رو يه كمي بدين پايين.....تتتتتتتتتتتتتتف... آدم نبايست تفشو نگه داره واسه صحت و سلامت بدن مضره!

پي نوشت: در راستاي تغيير و تحول موعود با نوشته هاي بانوي نيمه شب آشنا شويد.
http://midnight-lady.blogfa.com/

شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

دم عیسی صبح



"امروز از اون روزهاست "



پیک صبح اینطوری تو گوشم وزوز کرد. .... آره، پیک همین امروز صبح... نمی دونم پیک دیروزی بود یا حتی قبلا پیشم اومده بود یا نه...
به هر حال دعوتش، دعوت ِ بیداری بود .. و چه گوارا دعوتی در چه نوشین صباحی ... بزاق صبحگاهی گلوی خشکم نثارت.


از اون روزها...
ولی واقعا کدوم روزها؟
خوب ببینم چند مدل روز داشتیم و این یکی از کدوماشه؟
ای تف تو این روزایی که وقتی اینطوری شروع میشه ، حتی روزای دیگه رو از یادت می بره.

"روزای دیگه؟؟؟"


نمیخوای بگی که منم دچار روزمرگی شدم؟
نمیخوای بگی که همش همین امروزه و روز دیگه ای نیست و نبوده؟


شرر و ورر به هم نباف عمو.
من خودم هرچی بافتنی بوده به هم بافتم.
من همونم که زمین رو به آسمون می دوخت.
من همونم که حتی وقتی می ریخت ، روز رو شب می کرد و شب تو تنهایی اش می سوخت.
منم که شب رو به روز می بافم تا روز دیگه ای ازتوش در بیارم.
الان رو نیگا نکن که روز تو بساط ندارم.
الان رو نیگا نکن که ملاط ندارم.
من همونم که وجودم ملاط و بساطه.


پس تف تو گورت ....

 ساقی... ! یه پیک دیگه بریز.


جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

متنی برای ادامه ای مجدد

چند وقت پیش به یک سفر رفته بودیم و منظور از رفتن به این سفر استراحت مطلق ( البته برای من این استراحت با عکاسی کامل میشد)

توی سفر فلان و فلان و فلان اتفاق افتاد که به میزان لذت از فلان رنگ خوب بود

تا اینجاش مهم نیست.

چند روز پیش داشتم ورقه های پوشه ای که توی اون سفر همراهم بود رو جابجا میکردم تا یک طرح خاص را پیدا کنم. چشمم به متنی افتاد که یکی از همسفر ها نوشته بود. بدون هیچ اجازه ای متن رو برداشتم و خوندم.واقعا لذت بردم و دلم نیومد این متن رو کس دیگه ای نخونه/ اون منظور از سفر و این متن. عالی بود

الان هم بدون اجازه ی دیوی که متن رو نوشته، متن رو اینجا مینویسم. نویسنده ی اصلی اگه دوست داشت خودش اسمش رو اعلام میکنه.

...

"
گویا همیشه باید تمرین دلواپسی کرد، بی دلیل، بی سوال، بی بهانه...

اما از این همیشه ها، یک لحظه، بی دغدغه ترین ِ ثانیه هاست. جایی که دلیل و سوال و بهانه هست.

درست در اشباع ترین محدوده ی دلیل و سوال و بهانه، بی بهانه، بی سوال و بی دلیل...!

چه افسون غریبی است و چه سحر پر فریبی!

لحظه، لحظه ی تشویش است، نگران باش! دلواپس شو!

با منی؟ تهی ام از هر آنچه تشویش و دل ناگرانی ست... کنون گاه آسایش است!

عجب از تو که اینچنین گرداگردت را آشوب و دلواپسی فرا گرفته و تو بی ترس از" شب تاریک و بیم موج" و " گردابی چنین حایل" همچون " سبک بالان ساحلها" آرام و قرار گرفته ای.

اینک زمان پهلو گرفتن است ای مسخور آرامش ِ دروغین...!
...
ای زورق خود فریب آآآی تو ای محصول آمیزش لذت و غفلت...
"
.

متن تموم شد

میخوام دلیل خودم رو از آوردین این متن بنویسم:

توی اون سفر تنها چیزی که من نوشته متن زیر بود:

.

چه مرگته ؟

چرا هیچ حرفی برای گفتن نداری؟

بیخیال این همه...

--------دیگه حد اقل یکم راحت باشیم.

-------- . ------------------.

.

اینم دلیلم بود.
این پست را با یک عکس از آن سفر تمام میکنم:


دميدن جان تازه به كالبد خسته

و آنگاه كه سكوت و ركود چيره گردد و هيچ كس را ياراي سخن گفتن نباشد
آنگاه كه در پي يافتن دريچه اي از كلام و گفت و شنفت به هر دري بزني و هيچ حاصلت باشد
هر نفسي خواهد دانست كه اينها از نشانه هاي رستاخيزاست

سوره خفقان،آيه 1. شان نزول = بي سخني و سكوت در ديولاخ

اگه واقعا براي شما تفاوتي نميكنه بايد اقرارو اعتراف كنم كه نسبت به شما
من روحيه حساس تر و شايد ضعيف تري داشته باشم.
جدا ناراحتم از اين بي سخني و از اين بي خبري
من يقين دارم باخلاقيتي كه از ديوار و ديوان ميشناسم ميشه
راهي پيدا كرد براي برون رفت از اين ركود و جمود .ازتون
ميخوام كه ديولاخ دوباره عضو گيري كنه
و با پيوندهايي كه شما دارين شك ندارم كه اين محال نيست

من دلبسته اينجام من دلم ميشكنه وقتي اينجا سوت و كوره
من عاشق بحثها و مجادله ها و مراوده هاي ديولاخيم
چندي پيش وب گردي ميكرم و با وب لاگي آشنا شدم با مدير وب لاگشون
چت كردم و ديولاخو بهش معرفي كردم خيلي ذوق مرگ شده بود
و تو دو ساعت گفتگو خيلي از پستها رو خوند
و كلي به به و چه چه كرد و آخرسراز يك چيز خيلي متحير شد
اينكه چرا نوشته ها مال معدودي از اعضاست و بقيه
حتي كامنت هم نميزارن؟؟ كه البته من حرفي براي گفتن نداشتم
خواهش ميكنم اگه مشغله و كار روزانه
هنوز دلمرده مون نكرده بجنبيم و آستيني بالا بزنيم
ديوان كه مطمئنم پيوند هاي زيادي داره ديوار
هم اگر چه محصوره اما توش و توانش معركه است
منم همه جوره آماده ام براي عضو گيري مجدد

رخوت و روز مرگي رو دارم لمس ميكنم و اين فاجعه است
بياين دوباره به اين كالبد بي روح جان تازه بدميم
و نگيم كه همينجوري خوبه و بي نيازيم از تغيير
بياين كه رونق اين كارخانه كم نشود
شايد اين پيشنهاد تبديل به شعار شد اما اگرم شعار باشه وامداره يه اندك شعوري هست

من آماده عضو گيري تازه هستم

شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹

تماسخ

پرده اول : خدا


تاریکی ... 
درونی و بیرونی بی معناست ....
گوشه و وسط بی مفهوم. 
نور است که می تابد .

دنگ دنگ دنگ ... ساعت دوازده دنگ می زند.
صحنه روشن می شود . مرد و زنی کنار گهواره ای به فرزند خویش می نگرند.

صدایی فراگیر(منظور همون بلند گوهاست) : آخ که یه چیزی داره تراوش می کنه ، نمی دونم چه مرگمه ولی الان وقتشه که یه اتفاقی بیوفته ....
ا.... چی بود اون کلمه هه ...

بلندگو : کن !
بچه : کخه ...

باندگو :بکن!
بچه : پخه...

بلند گو : نکن !
بچه : چخه ...

مرد با تعجب به زن می نگرد و زن با نگرانی به بچه .

بلندگو : آها ...
بچه : وووووووووونگگگگگگگگ

زن به سمت بچه خم می شود .... مرد درکنار زن ایستاده.

بلند گو : آخیش ، خودشه....



پرده دوم : پادشاه


زمین و آسمان شش و هشت می زنند...

از هر سو فریادی است که خیزد و خونی که می ریزد.
[دنگ]
عالم چکاچک خشم است و نفرین. 
[دنگ]
آسمان سیاه گشته و زمین سرخ.
[دنگ]
چشم است که در برابر چشم بی فروغ می شود.
[دنگ]
پسری که بی پدر و دختری که سر به سر می شود.
[دنگ]

مردی شمشیر خود را بالا می برد و نعره می‌زند : "بکشید به نام ..."
صدایش در میان فریادهای پر شور سربازان خفه می شود.
شور است که شورش را درآورده.

کودک در میان خرت و پرت هایش نشسته .
مهره های سیاه را به میان سفیدها می ریزد و سفیدها را لا به لای سیاهان.
محشری به پاست.

کودک : بکشید هر تخم جنی را تخمش از تخم شما جداست ....

و سربازها تخمی تخمی همدیگر را کشتند و "مرگ در زخم های گرم بیضه کرد"




پرده سوم : کدخدا


در ساعت هفت عصر نوجوان مثل باقی روزهای بعداز ظهری اش به خانه بازگشت.
روپوش مدرسه اش را بسختی از تن کند و به کناری افکند. تمام حواسش پی جعبه ای بود که در دست داشت.
جعبه ای که چند روزی تمام حواسش را مشغول خود کرده بود.
جعبه لوبیا.
در تمام مدتی که لوبیا ها تو لیوان بودند نگران بود که نکنه بیدار نشوند. لوبیا ها که بیدار شدند پسر احساس می کرد خودش دارد زنده می شود ، لوبیا ها را در حوله ای پیچید و ساعت به ساعت خیسشان می کرد که دوباره به خواب نروند. 

هر روز که بیشتر به لوبیا هایش می رسید ، خودش بزرگ تر می شد.بار مسوولیت لوبیا ها بهش اجازه نمی داد که بالای ابرها بره .

شور و شوقی داشت که هیچ چیز دیگه ای برایش اهمیت نداشت ، فقط به لوبیا هاش فکر می کرد.

اما اونشب ، اوضاع فرق داشت. لوبیا ها پژمرده بودند و نوجوان در تب می سوخت.




پرده چهارم: پدر


جوان :آخ که فدای اون چشای عسلی ات بشم. 
به مژگون سیه کردی هزاران رخنه در دینم ... یه بوس بده به بابایی ببینم ...
قربونت برم ملوسکم.
نمی دونم ننه پتیاره ات چطوری دلش اومد تورو بزاره و بره.
جهان پیر است و بی​بنیاد ... میزنم دم کونش اگه برگرده بیاد
اصلا همشون اینجورین ، غصه نخوری ها یه وقت.بابایی همیشه پیشت می مونه.
جهان فانی و باقی فدای ملوسک مامانی 
ملوسک : میو...
خودتو لوس نکن برام. ساعت از دهم گذشته ،بگیر بخواب دیگه ، بابایی خسته است.
ملوسک : میو ...



پرده پنجم : آدم


مرد رو به آسمان و پشت بر زمین چشم می گشاید.
نور مهمان چشمهایش می شود و اشک حجاب تاریکی اش.
دیده سرشار از تلاقی آبی و خاکی می شود و قطره ِ لغزیده ، تلخی ِ نیم خیز شدن.
"من اینجا چه غلطی می کنم؟"
نجوایی بود که در گلو خشکید.

آفتاب بر فرق سر می تابد و خشکیده درخت روییده از زمین دلخوشی ِ بی رمق ِ مرد ِ در التهاب.
آفتاب بر فرق سر می تابد و تکه ابری در آسمان آرزوی بی قطعیت مرد در انتظار.
آفتاب بر فرق سر می تابد و درختزاری در افق سراب آینده ِ مرد ِ در احتضار.

باید رفت.
مرد به پا می خیزد و پسمانده ي حاشور خورده ی تکیده بر درخت را به جا می گذارد.



پرده بی پرده: 


پلانکتون : صبح بخیر پلانکتون. امروز حالت چطوره؟
پلانکتون : بروبابا کدوم صبح ، کدوم امروز، من همین الان متولد شدم.
پلانکتون : خوب چرا ناراحت می شی؟ ما الان میلیون ها ساله که وقتی همدیگه رو می بینیم ، همینو به هم می گیم.
پلانکتون : به جهنم.


جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

دود عود خاموش شد

يك جفت دست ِلرزانِ رنجور مضرابها را بلند ميكند و بر سيمهاي ِ بي روح و سرد مي افكند....دنگ دنگ دنگ
موي و ريش بلند و سپيدِ مرد مضراب به دست با تو بي پرده سخن از ساليان دور و دراز ميگويد اما ناباورانه اين چنين نيست

اين عصيان ِسپيد موي عمرِ درازي ندارد...آنچه از درازي وبلندي نصيب دارد رنج است و رنج...رنج ِ به بازي گرفته شدن رنج نديده انگاشته شدن و رنج شنيده نشدن و ديگر چه رنجي از اين همه بالاتر براي اين عصيان ريش سپيد؟؟؟

مرد ِمضراب به دست عاصي بود اهل ِ قبيله عصيان بود و از تبار ِ طغيان چونان كه بر همدستانش نيز شوريد ونواهاي ديگري آفريد

نواي ِ بيداد را بر سيمهاي ِ سرد نواخت و نت ها نوشت از بيداد و خود در افسون بيداد گري دق مرگ شد

گويا هر چه آزرده خاطر تر وصاحب ِ روان لطيف تري باشي دستان ِ چيره مرگ بر تو مسلط تر خواهد بود

صدها هزار نفرين بر آن ارواح و كالبدهاي ِ پلشت و نژند باد كه تاب شنفتن نواي فرود آمدن ِمضراب بر سيم را نياوردند و نميآورند
صدها هزار آفرين بر آن جسم ِ پاك و روان ِعاصي باد كه شوريد و رامشگرانه محصول كيمياگري اش را به گوشمان رساند

گوشهايمان پر است از نغمه هاي ِمرد مضراب به دست

ناباورانه به خاموشي دود ِعود خيره ميشويم
وسرخورده از اين خيرگي و خامشي در خلوت ِمغموم خود گوش جان ميسپاريم به نواي ِجاودانه عاصي ِ سپيد روي

اي يوسف ِ خوشنام ِ ما
خوش ميروي بر بام ِ ما
اي دلبر و و مقصود ِما
اي قبله و معبود ِِ ما
آتش زدي بر عود ِ ما
نظاره كن بر دود ِما
اي يار ِ ما عيار ِ ما
دام ِ دل خمارِ ما
پا وا مكش از كار ِ ما
بستان گرو دستار ِ ما
در گل بمانده پاي ِ دل
جان ميدهم چه جاي ِ دل؟؟
وز آتش سوداي ِ دل
اي واي ِ دل اي واي ِما

پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

غم انگيز اما حقيقي

در كمال تاسف و البته در منتهاي حقيقت ما موجوداتي به غايت عقب مانده وكوته فكريم
انگيزه اين نوشتار ِبي مقدار خوندن دوباره كتاب تاملي بر عقب ماندگي ما و باز خواني يه سري چرنديات گذشته از به اصطلاح علما و
دانايان خودموني و وطنيه كه نشون ميده سطح دانش ِ ما از وقايع حادث شده تو همين خراب شده و و طي همين صد سال سپري شده از جنبش هچل هفتِ مشروطه چه ميزان خزعبله و اون دسته اندك قابل طرح و الحق توليدي در اين عرصه چه قدر فقيره و تا چه اندازه
عمدا به كناري گداشته شده تا احتمالا پي گيري نشه و طبق سنت اسلاف نا خلفمون به بايگاني ها و ناخودآگاهي ها سپرده بشه

خيلي جالبه كه بدونين ذهن ناتوان ِ من تا اين لحظه موفق به دريافت هيچ برداشت فرامتني از تحليل ها و نوشته هاي ِ بزرگان عرصه
تاريخ و فلسفه تاريخ در خصوص موضوع نهضت مشروطه نشده كه البته اين ميتونه به علت كند ذهني و ناداني خواننده هم باشه اما من همچين عقيده اي ندارم
خيلي شگفت آوره كه بزنگاه ِمشروطه در سده پيش شكافته نشده و اصلا تجدد خواهي يك عده آدم درس خونده در فرنگ و راه افتادن خيل عظيم توده هاي بي سواد و درس نخوانده به دنبال ِ اين آدمها، خداي ناكرده تحليل نشده و عجبا كه چه دست پرتواني دارند و داريم در نقل خاطره ها و وقايع و نسبت دادنها و صادر كردن احكام و قس علي هذا به قول عربهاي .... خور
دريغ از يك مطلب به درد بخور و بر مده از سنت تاريخ تحليلي كه خواننده رو مجاب كنه آيا تولد مشروطه يك مولود زود رس و نارسه اونهم به اين دلايل يا اينكه نه مشروطه درست در بزنگاه تاريخي و سر وقت خودش به دنيا اومده و پدر مادر هاي ناخلف و بي لياقتي داشته نگرد كه نيست
هيچ اثري از يك نقد جانانه و يك تحليل تاريخي قابل اتكا براي يه خواننده معمولي و كند ذهني مثل من وجود نداره
وا حيرتا كه ما پرمدعاهاي خالي مغز به چه دانشي تفاخر ميكنيم؟؟؟
به نداشته ها مون فخر ميفروشيم واز كيسه خالي خليفه بذل ميكنيم؟؟؟
به بهانه نوشتن پايان نامه سركي ميزنم هر از گاهي به كتابخانه هاي دانشگاه تهران و ملي(بهشتي) كه از قرار تو رشته خودم و غالبا علوم انساني گفته ميشه(واي ايراني ها چه قدر به افعال مجهول علاقه دارن ) منابع قابل اعتنا و بسيار ارزشمندي دارن وبه تبع و بنا به علاقه بعد از خوندن و مطالعه مرتبط ميرم سر وقت خوندني هاي نامربوط و الحق نامربوط
اونجاست كه ميفهمي ما چه قدر فقير و عجيز و عقب مونده ايم
تمام منابع قابل اعتنا در حوزه علوم سياسي، تاريخ و فلسفه تاريخ بنا بر زادگاهشون هنوز ترجماني هستند و جالبه هيچ نقد موثري از جانب اساتيد اين رشته ها بر اين كتابها كه از عمر برخي از اونها 50 سال ميگذره نوشته نشده و چه قدر مضحكتره وقتي ميفهمي يه چند مقاله در نقد اينها هست كه عمدتا توي سمينار ها ارایه شده و نقد اين كتابها وواييييي خداي من نميتونم بگم .....نقد اين كتابهاي ترجماني خودشون ترجمه هستن... قهقهه ميخوام بزنم به اين همه بيچارگي
من حقوق ميخونم و اين حوزه از دانش با همه وابستگي هاي منطقيش به دانش سياسي و تاريخ و جامعه شناسي به نوعي استقلال تءوريك داره اما تكليف خودش رو روشن كرده و ميدونه كه بخش قابل توجهي از همين مباني تءوريكش رو وامداره فقهِ و بخشي ديگر رو تطبيق داده كه البته به نوعي خودش گرفتار جمود و ايستاييه اما به اين جمود معترفه
اما تو حوزه اي مثل علوم سياسي كه غولهاي معاصري مثل هانتيگتون و ابر اژدهاهايي كلاسيك نظير ماكياولي رو داره آخه چطور ميشه اين فقر نظريه پردازي و عجز از تحليل داده هاي اون ور آبي رو توجيه كرد؟؟؟
من به خودم و جامعه كوچيك پيرامونم اكنون كه اين فاجعه برام مسجل شده تسليت عميق تا مثلا دو هزار متري ِ خودم رو ابراز ميكنم و همه رو توصيه ميكنم به خوندن يك حمد و سوره براي اين ميت بي كفن كه سالها بر زمين مانده و بوي فساد نعشيش دنيا رو داره ميگيره
به نوبه خودم از علم و دانش اعلام براۀت ميكنم علي الخصوص از دانش تاريخ و فلسفه تاريخ و مزيد امتنان همگان خواهد بود كه بگم
اون اندك مايه هاي از صافي گذشته نظير دكنر بشيريه هم جلاي وطن گفته اند و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

سرتون رو درد آوردم اميدوارم چشمتون هم در بياد تا ديگه ژست دانايي و روشنفكري نگيرين مثل ِ من

چون بنا به قياسِ ِ اولويت هيچ دليلي نداره جامعه اي كه از وقايع بزرگ خودش تحليل نداره صاحبان ِ فكر و انديشه داشته باشه