Saturday, September 26, 2009

تماسخ

پرده اول : خدا


تاریکی ... 
درونی و بیرونی بی معناست ....
گوشه و وسط بی مفهوم. 
نور است که می تابد .

دنگ دنگ دنگ ... ساعت دوازده دنگ می زند.
صحنه روشن می شود . مرد و زنی کنار گهواره ای به فرزند خویش می نگرند.

صدایی فراگیر(منظور همون بلند گوهاست) : آخ که یه چیزی داره تراوش می کنه ، نمی دونم چه مرگمه ولی الان وقتشه که یه اتفاقی بیوفته ....
ا.... چی بود اون کلمه هه ...

بلندگو : کن !
بچه : کخه ...

باندگو :بکن!
بچه : پخه...

بلند گو : نکن !
بچه : چخه ...

مرد با تعجب به زن می نگرد و زن با نگرانی به بچه .

بلندگو : آها ...
بچه : وووووووووونگگگگگگگگ

زن به سمت بچه خم می شود .... مرد درکنار زن ایستاده.

بلند گو : آخیش ، خودشه....



پرده دوم : پادشاه


زمین و آسمان شش و هشت می زنند...

از هر سو فریادی است که خیزد و خونی که می ریزد.
[دنگ]
عالم چکاچک خشم است و نفرین. 
[دنگ]
آسمان سیاه گشته و زمین سرخ.
[دنگ]
چشم است که در برابر چشم بی فروغ می شود.
[دنگ]
پسری که بی پدر و دختری که سر به سر می شود.
[دنگ]

مردی شمشیر خود را بالا می برد و نعره می‌زند : "بکشید به نام ..."
صدایش در میان فریادهای پر شور سربازان خفه می شود.
شور است که شورش را درآورده.

کودک در میان خرت و پرت هایش نشسته .
مهره های سیاه را به میان سفیدها می ریزد و سفیدها را لا به لای سیاهان.
محشری به پاست.

کودک : بکشید هر تخم جنی را تخمش از تخم شما جداست ....

و سربازها تخمی تخمی همدیگر را کشتند و "مرگ در زخم های گرم بیضه کرد"




پرده سوم : کدخدا


در ساعت هفت عصر نوجوان مثل باقی روزهای بعداز ظهری اش به خانه بازگشت.
روپوش مدرسه اش را بسختی از تن کند و به کناری افکند. تمام حواسش پی جعبه ای بود که در دست داشت.
جعبه ای که چند روزی تمام حواسش را مشغول خود کرده بود.
جعبه لوبیا.
در تمام مدتی که لوبیا ها تو لیوان بودند نگران بود که نکنه بیدار نشوند. لوبیا ها که بیدار شدند پسر احساس می کرد خودش دارد زنده می شود ، لوبیا ها را در حوله ای پیچید و ساعت به ساعت خیسشان می کرد که دوباره به خواب نروند. 

هر روز که بیشتر به لوبیا هایش می رسید ، خودش بزرگ تر می شد.بار مسوولیت لوبیا ها بهش اجازه نمی داد که بالای ابرها بره .

شور و شوقی داشت که هیچ چیز دیگه ای برایش اهمیت نداشت ، فقط به لوبیا هاش فکر می کرد.

اما اونشب ، اوضاع فرق داشت. لوبیا ها پژمرده بودند و نوجوان در تب می سوخت.




پرده چهارم: پدر


جوان :آخ که فدای اون چشای عسلی ات بشم. 
به مژگون سیه کردی هزاران رخنه در دینم ... یه بوس بده به بابایی ببینم ...
قربونت برم ملوسکم.
نمی دونم ننه پتیاره ات چطوری دلش اومد تورو بزاره و بره.
جهان پیر است و بی​بنیاد ... میزنم دم کونش اگه برگرده بیاد
اصلا همشون اینجورین ، غصه نخوری ها یه وقت.بابایی همیشه پیشت می مونه.
جهان فانی و باقی فدای ملوسک مامانی 
ملوسک : میو...
خودتو لوس نکن برام. ساعت از دهم گذشته ،بگیر بخواب دیگه ، بابایی خسته است.
ملوسک : میو ...



پرده پنجم : آدم


مرد رو به آسمان و پشت بر زمین چشم می گشاید.
نور مهمان چشمهایش می شود و اشک حجاب تاریکی اش.
دیده سرشار از تلاقی آبی و خاکی می شود و قطره ِ لغزیده ، تلخی ِ نیم خیز شدن.
"من اینجا چه غلطی می کنم؟"
نجوایی بود که در گلو خشکید.

آفتاب بر فرق سر می تابد و خشکیده درخت روییده از زمین دلخوشی ِ بی رمق ِ مرد ِ در التهاب.
آفتاب بر فرق سر می تابد و تکه ابری در آسمان آرزوی بی قطعیت مرد در انتظار.
آفتاب بر فرق سر می تابد و درختزاری در افق سراب آینده ِ مرد ِ در احتضار.

باید رفت.
مرد به پا می خیزد و پسمانده ي حاشور خورده ی تکیده بر درخت را به جا می گذارد.



پرده بی پرده: 


پلانکتون : صبح بخیر پلانکتون. امروز حالت چطوره؟
پلانکتون : بروبابا کدوم صبح ، کدوم امروز، من همین الان متولد شدم.
پلانکتون : خوب چرا ناراحت می شی؟ ما الان میلیون ها ساله که وقتی همدیگه رو می بینیم ، همینو به هم می گیم.
پلانکتون : به جهنم.


Friday, September 25, 2009

دود عود خاموش شد

يك جفت دست ِلرزانِ رنجور مضرابها را بلند ميكند و بر سيمهاي ِ بي روح و سرد مي افكند....دنگ دنگ دنگ
موي و ريش بلند و سپيدِ مرد مضراب به دست با تو بي پرده سخن از ساليان دور و دراز ميگويد اما ناباورانه اين چنين نيست

اين عصيان ِسپيد موي عمرِ درازي ندارد...آنچه از درازي وبلندي نصيب دارد رنج است و رنج...رنج ِ به بازي گرفته شدن رنج نديده انگاشته شدن و رنج شنيده نشدن و ديگر چه رنجي از اين همه بالاتر براي اين عصيان ريش سپيد؟؟؟

مرد ِمضراب به دست عاصي بود اهل ِ قبيله عصيان بود و از تبار ِ طغيان چونان كه بر همدستانش نيز شوريد ونواهاي ديگري آفريد

نواي ِ بيداد را بر سيمهاي ِ سرد نواخت و نت ها نوشت از بيداد و خود در افسون بيداد گري دق مرگ شد

گويا هر چه آزرده خاطر تر وصاحب ِ روان لطيف تري باشي دستان ِ چيره مرگ بر تو مسلط تر خواهد بود

صدها هزار نفرين بر آن ارواح و كالبدهاي ِ پلشت و نژند باد كه تاب شنفتن نواي فرود آمدن ِمضراب بر سيم را نياوردند و نميآورند
صدها هزار آفرين بر آن جسم ِ پاك و روان ِعاصي باد كه شوريد و رامشگرانه محصول كيمياگري اش را به گوشمان رساند

گوشهايمان پر است از نغمه هاي ِمرد مضراب به دست

ناباورانه به خاموشي دود ِعود خيره ميشويم
وسرخورده از اين خيرگي و خامشي در خلوت ِمغموم خود گوش جان ميسپاريم به نواي ِجاودانه عاصي ِ سپيد روي

اي يوسف ِ خوشنام ِ ما
خوش ميروي بر بام ِ ما
اي دلبر و و مقصود ِما
اي قبله و معبود ِِ ما
آتش زدي بر عود ِ ما
نظاره كن بر دود ِما
اي يار ِ ما عيار ِ ما
دام ِ دل خمارِ ما
پا وا مكش از كار ِ ما
بستان گرو دستار ِ ما
در گل بمانده پاي ِ دل
جان ميدهم چه جاي ِ دل؟؟
وز آتش سوداي ِ دل
اي واي ِ دل اي واي ِما

Thursday, September 3, 2009

غم انگيز اما حقيقي

در كمال تاسف و البته در منتهاي حقيقت ما موجوداتي به غايت عقب مانده وكوته فكريم
انگيزه اين نوشتار ِبي مقدار خوندن دوباره كتاب تاملي بر عقب ماندگي ما و باز خواني يه سري چرنديات گذشته از به اصطلاح علما و
دانايان خودموني و وطنيه كه نشون ميده سطح دانش ِ ما از وقايع حادث شده تو همين خراب شده و و طي همين صد سال سپري شده از جنبش هچل هفتِ مشروطه چه ميزان خزعبله و اون دسته اندك قابل طرح و الحق توليدي در اين عرصه چه قدر فقيره و تا چه اندازه
عمدا به كناري گداشته شده تا احتمالا پي گيري نشه و طبق سنت اسلاف نا خلفمون به بايگاني ها و ناخودآگاهي ها سپرده بشه

خيلي جالبه كه بدونين ذهن ناتوان ِ من تا اين لحظه موفق به دريافت هيچ برداشت فرامتني از تحليل ها و نوشته هاي ِ بزرگان عرصه
تاريخ و فلسفه تاريخ در خصوص موضوع نهضت مشروطه نشده كه البته اين ميتونه به علت كند ذهني و ناداني خواننده هم باشه اما من همچين عقيده اي ندارم
خيلي شگفت آوره كه بزنگاه ِمشروطه در سده پيش شكافته نشده و اصلا تجدد خواهي يك عده آدم درس خونده در فرنگ و راه افتادن خيل عظيم توده هاي بي سواد و درس نخوانده به دنبال ِ اين آدمها، خداي ناكرده تحليل نشده و عجبا كه چه دست پرتواني دارند و داريم در نقل خاطره ها و وقايع و نسبت دادنها و صادر كردن احكام و قس علي هذا به قول عربهاي .... خور
دريغ از يك مطلب به درد بخور و بر مده از سنت تاريخ تحليلي كه خواننده رو مجاب كنه آيا تولد مشروطه يك مولود زود رس و نارسه اونهم به اين دلايل يا اينكه نه مشروطه درست در بزنگاه تاريخي و سر وقت خودش به دنيا اومده و پدر مادر هاي ناخلف و بي لياقتي داشته نگرد كه نيست
هيچ اثري از يك نقد جانانه و يك تحليل تاريخي قابل اتكا براي يه خواننده معمولي و كند ذهني مثل من وجود نداره
وا حيرتا كه ما پرمدعاهاي خالي مغز به چه دانشي تفاخر ميكنيم؟؟؟
به نداشته ها مون فخر ميفروشيم واز كيسه خالي خليفه بذل ميكنيم؟؟؟
به بهانه نوشتن پايان نامه سركي ميزنم هر از گاهي به كتابخانه هاي دانشگاه تهران و ملي(بهشتي) كه از قرار تو رشته خودم و غالبا علوم انساني گفته ميشه(واي ايراني ها چه قدر به افعال مجهول علاقه دارن ) منابع قابل اعتنا و بسيار ارزشمندي دارن وبه تبع و بنا به علاقه بعد از خوندن و مطالعه مرتبط ميرم سر وقت خوندني هاي نامربوط و الحق نامربوط
اونجاست كه ميفهمي ما چه قدر فقير و عجيز و عقب مونده ايم
تمام منابع قابل اعتنا در حوزه علوم سياسي، تاريخ و فلسفه تاريخ بنا بر زادگاهشون هنوز ترجماني هستند و جالبه هيچ نقد موثري از جانب اساتيد اين رشته ها بر اين كتابها كه از عمر برخي از اونها 50 سال ميگذره نوشته نشده و چه قدر مضحكتره وقتي ميفهمي يه چند مقاله در نقد اينها هست كه عمدتا توي سمينار ها ارایه شده و نقد اين كتابها وواييييي خداي من نميتونم بگم .....نقد اين كتابهاي ترجماني خودشون ترجمه هستن... قهقهه ميخوام بزنم به اين همه بيچارگي
من حقوق ميخونم و اين حوزه از دانش با همه وابستگي هاي منطقيش به دانش سياسي و تاريخ و جامعه شناسي به نوعي استقلال تءوريك داره اما تكليف خودش رو روشن كرده و ميدونه كه بخش قابل توجهي از همين مباني تءوريكش رو وامداره فقهِ و بخشي ديگر رو تطبيق داده كه البته به نوعي خودش گرفتار جمود و ايستاييه اما به اين جمود معترفه
اما تو حوزه اي مثل علوم سياسي كه غولهاي معاصري مثل هانتيگتون و ابر اژدهاهايي كلاسيك نظير ماكياولي رو داره آخه چطور ميشه اين فقر نظريه پردازي و عجز از تحليل داده هاي اون ور آبي رو توجيه كرد؟؟؟
من به خودم و جامعه كوچيك پيرامونم اكنون كه اين فاجعه برام مسجل شده تسليت عميق تا مثلا دو هزار متري ِ خودم رو ابراز ميكنم و همه رو توصيه ميكنم به خوندن يك حمد و سوره براي اين ميت بي كفن كه سالها بر زمين مانده و بوي فساد نعشيش دنيا رو داره ميگيره
به نوبه خودم از علم و دانش اعلام براۀت ميكنم علي الخصوص از دانش تاريخ و فلسفه تاريخ و مزيد امتنان همگان خواهد بود كه بگم
اون اندك مايه هاي از صافي گذشته نظير دكنر بشيريه هم جلاي وطن گفته اند و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

سرتون رو درد آوردم اميدوارم چشمتون هم در بياد تا ديگه ژست دانايي و روشنفكري نگيرين مثل ِ من

چون بنا به قياسِ ِ اولويت هيچ دليلي نداره جامعه اي كه از وقايع بزرگ خودش تحليل نداره صاحبان ِ فكر و انديشه داشته باشه

Wednesday, August 5, 2009

غلط اصلاح خواهد شد

گواراي وجودت دردهاي ِ بي كران وصعب
و نوشت باد جامهاي زهر ِ تنهايي
تو اي انسان ِ سودايي

سرت بشكسته باد وغرق در خون باشي اي موجود سركش
بي نهايت زجرها هم مرحم زخمت
كه از يمن وجودت هر بهشتي، دوزخي گرديده زشت

شگفتا آفريننده ِي تو ازخلق ِ چنين سفاك ِناپاكي
به خود تبريك مي گويد؟
دريغا او چه ميجويد؟
كدامين راه ميپويد؟
ره نابودي ِ هر بودني ؟
ره آلودن ِهرپاك ِبي پيرايه اي؟

گمانم   كارگاه ِآفرينش دست ِكار آموز ِنو آموز افتاده است
گمانم آفريننده كمي خسته است
به آسودن ارادت كرده، كنجي زيج بنشسته است

به خيرش باد ياد ،آن روزگاراني كه ميگفتند
 چشمهايش خوش بصيرند
 نيز ميگفتند  گوشهايش بس  سميع است
به خيرش باد ياد، آن روزگاران  نقل ميكردند هر مثقال بد كردي همو بيني
همه يادي است بس شيرين از آن دوران

بچش طعم  ِحقيقت را 
كه چندي مشتبه بودي به آقايي ِ مخلوقات
غلط اصلاح خواهد شد به دست كار گاه آفرينش 
پاك ميگردد سراسر نام ننگينت زسطر و بند ِهر آيات
 مضافا  درج دراعلان و مطبوعات

به شيطان ميسپاريمت
كه شرت از سرِاين آفرينش دور باد اي نطفه ي ِ زشتي و بد خواهي تو اي انسان

     

   

Wednesday, July 15, 2009

تو از زيستگاه ِ من چي ميدوني؟؟؟

زيستگاه من جاي ِ چندان تعريفي نيست .يه آشفته بازار ِ واقعي و يه جنگل ِ شهر نما، گمون نكنم  جاي ِ تعريف و توصيفي بزاره
اما تو چه ميدوني تو زيستگاه ِ من چه ديدني هاي ِ ناديدني هست وچشم ميخواد تا صاف زل بزنه تو رخ اين قشنگيها و لذت ببره

تو نخ ِ يه مادر پير و چروكيده  به همراه دختر ِ نو عروسش وسط ِچهار راه ِ امير اكرم  كه واسه انتخاب و خريد يه لباس ِ عروس  اومدن ،رفتن و با دقت به گفته هاشون گوش دادن، نميدوني چه صفايي داره
چه بي اندازه غرق ِ لذت ميشي وقتي نق نق هاي ي نوعروس رو ميشنوي و مادر صبور رو ميپاي كه هرگز تو ذوق دخترك نميزنه 
مادر هر چند لحظه يه مرتبه جيب مانتو زير چادرش رو وجب ميكنه تا هم از اوضاع خزانه اش مطلع بشه و هم هر از گاهي يه نگاه ِ مراقب ميندازه به دور و بر تا يه جيب بر حرامي ناغافل جيبش رو جارو نزنه

دختر گير سه پيچي داده به يه لباس ِ عروس  نيمه عريان وخوش دوخت 
مادر يه لبي ميگزه انگاري دختركش بي سيرتي كرده باشه
دخترك عنق ميشه و لب ميتابونه  مادر به هر زحمتي هست ميخواد بفهمونه كه اين لباس خيلي لختيه و در شان  دخترك نجيبش نيست اما گويا دخترك داره عروسي ِنسيم دختر داييش رو به مادر ياد آوري ميكنه كه چه لباس عروس نيمه عريان و شيكي تنش بوده تازه از قرارخونواده دايي اينا خيلي هم از اونا مقيد تر و مذهبي ترن
 دخترك ميگه :دختر يه بار ميره خونه بخت حالا همون يه بار نبايد يه ذره بي خيال قيد و بند ها باشه و يه خورده لخت و پتي گيري كنه؟

مادر اصرار داره كه اتفاقا واسه همون يه بار كه مهمترين اتفاق زندگي دختركشه بايد نجيب و مقيد بره خونه شوهر
دختر جواب ميده كه اصلا مهدي بايد بگه راضيه يا نه آخه اون شوهرشه
مادر هم گويا جواب دندان شكني داده به دختركش كه اگه شازده داماد شوهر بود يه بعد از ظهر از خير ِ اضافه كار ميگذشت و ميومد واسه زنش لباس عروس انتخاب ميكرد حالا كه نيومده حق انتخابي هم نداره
دخترك گويا بهترين لحظه زندگيش رو داره سپري ميكنه... يه برقي تو چشاش موج ميزنه كه انگاري چيزي نمونده پرواز كنه
به مادر جواب ميده كه مهدي بس كه دوسم داره و به فكرمه طفلي اضافه كاري وايميسه... الهي قربونش برم كه اينهمه مرده
مادر رو به دخترك ميكنه و ميگه:بسه بسه نوبرشو آورده جلو مردم اينقدر قربون صدقه يه مرد نرو! دست ِ كم اسمشو يواش تر بيار قباحت داره دختر جان
دوباره قنبرك زدن دختر و دلجويي ِ مادر

بالاخره دخترك  مادر رو مستاصل كرده وداره ميبره تو همون مغازه كه لباس عروس لختيه رو بخرن
تو چه ميدوني تصور اون دخترك تو اون لباس لختي چه لذتي داره اونم وقتي آفتاب ِ تموز داره تا ماتحتت رو ميسوزونه
ميدونم آخه تو از اين چيزا نديدي حق هم داري خو ب نديده اي ديگه نديد بديدي

اينجا زيستگاه ِ منه با ديدني هاي ِ توش كه تو محرومي از ديدنشون
حرم گرما حالمو جا مياره و يادم ميندازه كه راه خونه از اين وره
اصلا تا حالا آفتاب تن و صورتتو سوزونده؟؟
اصلا ميدوني آفتاب چي چي هست؟؟
تو چه ميدوني شايد دخترك و آقا مهدي خوشبخت ِ خوشبخت بشن
خوشبختي رو بايد ريز تر از اين حرفا تو نخش بري تا يه چشم و ابرويي بهت نشون بده
من خوشبختي ميبينم اگر چه تو نميدوني
آخه تو چه ميدوني.....راستي ميدوني؟؟؟



   
  


Saturday, June 20, 2009

تفکرات، قبل از اجرا - بوقلمو، پیش از حلیم

نه؛ این بار، دیگر حرفی از شروعی دوباره در کار نیست. دم از رنسانس و انقلاب نمی زنم. این بار تنها بهانه ی من دیگر تنها بهانه ای برای بهتر شدن نیست. میخواهم دم از زمان بزنم. گذشته ای که ما رقم زدیم و دست آوردش هم اکنون در ما جاریست و حالی که در آن زندگی می کنیم و آینده ای که همچنان در آینده خواهد ماند.
صبح مثل دیشب دلم در طلب صحبت از قابیل بود و آواز غو. اما اکنون، از ما می گویم؛ نه از تولد اولین جرم یا از مرگی که در انتظار پرنده ای زیباست.
اما افسوس که من نیز همچو هزاران مخلوق دیگر، که تنها فکر می کنیم حرفی برای گفتن داریم و میخواهیم حرفی را بزنیم. چیزی برای ارائه ندارم. میتوان هزاران هزار بهانه خلق کرد و دلیل این مسئاله را گردن آویز هزاران معلول دیگر کرد. اما دلیل، چیزی جدا از ما نیست.
تفکرات ِ ما، قبل از اجرا - بو قلمو، پیش از حلیم

Thursday, June 18, 2009

سلام بر مرگ

چه خيالات و موهومات نپخته اي ميپرورانديم آنگه كه در آرامگه خويش بي ترس تعارضي و بي واهمه از تقابلي يكه و بي رقيب و آتشين از همه و هيچ سخن ميرانديم. همه وهيچ در بارگه نطق ما به تيغ عريان نقد پاره پاره ميشد و غره و سرخوش از اين سركشي و مست از اين باده نقادي و افسون از اين سحر ِسخنوري  ما بوديم! قول خلافي نيست كه گفته شده تمدن و مدنيت از دل توحش و زندگي جنگلي سر بر آورده است اما باورم نيست اين  چنين جنگلي و در خيالم نميگنجد چنين توحشي
اين ماييم؟؟؟؟
اين جنگلي هاي افسار گسيخته و زين پاره كرده مااايييم؟؟؟
اين بر بر هاي ِ دشنه از رو بسته مايييم؟؟؟
اين تيغ هاي ِ گداخته و اين شمشير هاي ِ آخته از آن ِ ماست؟؟؟
ما همان آنهاييييم؟؟
اين آتش افروز هاي ِ درنده خو كه جز با خون و آتش آرام نميگيرند مايييم؟؟؟
اينچنين ستبر و بي محابا تيشه زنندگان به ريشه پوسيده نيمه جان ِ خويش خود ِ ماييييم؟؟
نه نه باورم نيست اين چنين استحاله در اقل زمان ِ ممكن... چگونه باور كنم؟؟
چه تاريخ ِ مضحكي داريم پيش ِ روي  ِ خويش
آيندگان محقند به پشتك و وارو زدن از فرط قهقهه بر اين افاده هاي ميان تهي و اين همه صبر و حلم ِپوشالي  ِ ما كه ديري نميپايدش
اين تب ِوحشتناك كه در كمترين زمان عرق ميكند و فرو مينشيند محصول ِ كدامين تجربه تاريخي ماست؟؟؟
تيغ تيز كردن به كناري بگذار و اندكي گوش تيز كن ... آري اين  صداي ِ آشناي ِمرگ است كه صيحه زنان وعربده جويان ما را ميخواند
لبيك بگوييم به نداي ِ نابودي كه اگر ميل ِ به بودن داشتيم اينچنين بر مرگ خويش پاي نميفشرديم
نه نه ! حكايت ِجان ِ شيرين ز كف دادن نيست
مرگ ما هم چون حيات مان از جنس ديگري است
واژه مضحكي كه به هنگام ادا كردنش زير لب پوزخندي ميزنم...فرهنگ...يواشكي نخند! مستانه قهقهه بزن بر اين نقش بي تار و پود
اگر اشكي از دم مشكم ميآيد هيچ به جد نگير كه اين مويه هم خنده آور است
ميان خنده ميگريم چونان كسي كه منافقانه عزيزي بدرقه ميكند  اما از شادي در پوست ِ خود نميگنجد كه مزاحمي را دك كرده است
آري ماجراي من و فرهنگ ِ من است اين نمايش ِ تخته حوضي ِ لاله زاري ِدوزاري

در اين وانفساي ِ مسابقات  ِ پرتاب ِ بيانيه چه عجب كه كمينه اي چون من نيز به خود مجال بيانيه افكني دهد
 حكايت ،حكايت ِشهر ِبي شهردارو مور ِ هفت تير كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
 هيچ اميدي نيست به رستگاري ما كه ما همان هاييم كه دروغ شريعتمان و نيرنگ مذهبمان و كشتار عادتمان گشته
آري چنين نو ميدانه و سراسر تسليم به مرگ سلامي دگر باره خواهم داد



ما آزموده ايم در اين شهر بخت ِ خويش
بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش