سهشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
دائو...
نخست مهر
آنگاه حد شناسی
پس آنگاه فروتنی
مهر مادر دلیری ست
حدشناسی مادر فراخی
فروتنی خاستگاه سرشاری
بسا که در هوای دلیری مهر بگذارند
درآرزوی فراخی حد نشناسند
و در خیال راهبری، فروتنی شکنند
به باد فنایند.
به مهر در هجوم فاتحی
در دفاع رویین تن
سلاح آسمان مهر است
راز پایداری
یکشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
سلام
اول از همه تشکر بسیار برای پذیرش من در دیولاخ
دوم متشکر م از پیام شاد باش دیوان بیگی
سوم تشکر از خداوند برای آفرینش د یوهای عزیزی همچون شما
مقدمه
ساده بگم
ساده بگم دهاتیم دهاتیم
اما خان دهاتیم، دهاتی کوچک دارم به اسم" قلعه خان دیوه" (به موقش همتونو میبرم اونجا (;)
راستش اولاش فکر میکردم آدمم،یه خان زاده ساده:اما بعد، فکرکنم طرفای 10 سالگی بود که اولین جوانه ها بر روی ملم پیدا شد (در فرهنگ لغات قلعه خان دیوه که از این به بعد با حروف اختصا ری ف.ق. نشان داده میشود "ملم" به معنای جمجمه است). می پرسید جوانه های چه؟ خب معلوم است دو عدد شاخ ناز. خب پس از مداواهای بسیار همگی قبول کردن که شاخ است.
در 12 سالگی در مبارزه با تمام گاوهای ده پیروز شدم و لغب گاو کش را گرفتم
در 15 سالگی در رقابتی سخت با جوانهای تازه به بلوغ رسیده ده در تصاحب دافیهای ده پیروز و لغب داف کش را گرفتم
در 16 سالگی ده را به قصد یافتن دیوهای دیگر ترک کردم، به قصد این که بفهمم چرا از پدرو مادری آدمیزاد گونه دیوی این چنین پدید آمده
در 17 سالگی جواب را یافتم ،جواب این بود-(در سنه سته و خمس ما ئه به شهر جوالدوزان در کوی برده فروشان در سرای "امیر ابودیوخان مظفر-دیو دیوان" سیدنای بزرگ نزول کرده بود، امیر دختری داشت شکیل ،به نام "شکیلا دیوه" . امیر از سیدنای بزرگ درخواست کرد شب را در کاخ او به صبح رساند تا سحرگه در جوار هم به نخجیرگاه بروند تا کبکی بزنند.اما سحرگاه سیدنای بزرگ اجله کنان با گونهای سرخ کاخ را ترک گفت و پس از آن خبری از او نشد.تا در سنه شمسه... بگزریم.چندی بعد "شکیلا دیوه "که تازه عروس شده بود ،فرزندی انسان به دنیا آورد و امیرآن کودک را فلفور به روستایی دور دست فرستاد.)آن کودک جد جد جد ....جد پدری من "شیخ سوار بیابانی "بود
در 20 سالگی با کوله باری از تجربه و اطلاعات به ده برگشتم و چون جای پدر را گرفتم به من لغب خان دیوه را دادند
در 22 سالگی با اقتدار تمام ده های اطراف را زیر سلطه در آوردم و" قلعه خان دیوه" را تاسیس کردم و هم اکنون با تمام قدرتم آمادی هر گونه خدمات به دیولاخیهای عزیز هستم
پس مقدمه همان متن اصلی است که من چیزی در آن نمینویسم، زیرا خان ها فقط مقدمه ها را می نویسند.
شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
آفرینش آدم
الاغ را آفریدیم تا خوشحال باشد که از انسان خر تر هم هست
و موش را تا فکر نکند خیلی ترسوست
و میمون را تا هیچ وقت احساس نکند فقط اوست که بی دلیل می خندد
همانا انسان را آفریدیم و به او عقل دادیم و دستور دادیم برود آدم شود
و دو هزار سال فکر کرد و آدم نشد
و فرشتگان گزارش دادند که از گاو نفهم تر ، از الاغ خرتر، و از موش ترسوتر است
و بعد از آن همه ی میمون ها مطمئن شدند که بی دلیل نمی خندند
و خداوند داناست و زندگی همش زیباست و شما نمی دانید
و خداوند تواناست ، و همانا شما را آفریدیم چون زورمان میرسید
:)
از نوشته های یه دوستم
چهارشنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
چند نکته
درود
دیوان بیگی عزیز در پس آنگه پیامم چند نکته را دوست دارم گویان شوم:
1- نخست بسیار سپاسگزارم از اینکه مدیریتی شایسته و بایسته را به انجام میرسانید ؛ نیک میدانم کاری بس دشوار و بسیار زمانگیر است به نوبه خود بر تو درود میفرستم ( البته من روی سخنم با یک شخص نیست با دیوان بیگی است که هر کس میتواند باشد حتی آن دیویتا که با گویشهای کودکانه خود ؛ شوری در کاروان میاندازد)
2- در پي آن لازم میدانم به رنگها کمی توجه بیشتر گردد ؛ شما نیک میدانید من دانشی بر رنگها ندارم اما رنگ جایگاه نوشتاری ؛ نوشته هارا ناخوانا نموده و میپندارم چنانچه از رنگهای همسو(متمایل) به سفید جهت زمینه متن نوشتاری استفاده شود شاید هم خواندن متن ها آسانتر گردد هم اینکه چنانچه یاری بخواهد مانند آن دیویتا از رنگهای دیگر جهت نوشتار استفاده نماید آسوده تر به رنگ دلخواه دسترسی خواهد داشت : من میپندارم رنگ سبز پسته ای بسیار کمرنگ میتواند مناسب باشد ؛ اگر چنانچه رنگ زمینه را بنفش نماییم میپندارم نمود رنگ زرد اوخرایی (مشابه خردلی) منسوب به ستون تاریخچه دیولاخ نمود بیشتری داشته باشد اما اگر پیش زمینه را بنفش نمایید میبایست تمام رنگها را دگرگون نمایید پس بهتر است رنگ ستون را هماهنگ با هرآنچه هست نمایید. ( البته میدانم پيش قاضی معلق بازی کاری بس نارواست و با وجود روح زیبای دنیایتان و دیوان که آنان را در بازی شورانگیز رنگها میستایم نمیبایست نظرهای کودکانه بدهم اما ...)
3- روحویوهودیوو مهربانم میدانی تورا میستایم و بدان و آگاه باش سخن پیشینم هیچ از زحماتت نمیکاهد و من از تو نیز شادم که تلاش در بهسازی میکنی و دوست ندارم نظر بیغرضم (رها از پلشتییم) تو را دلسرد نمایید.(تنها آنچه را که پنداشتم شاید در زیبایی و کارایی نقشی داشته باشد گویان گشتم)
4- تاریخ ورود دیوسا ی گرانبها به اشتباه 24 تیرماه 1367رقم خورده که ایشان تنها در آن زمان سه بهار زیبا را مشاهده کرده بودند بهتر است تاریخ ورود تصحیح گردد (مگر آنکه بنا بر چیزی که من از آن آگاهی ندارم اینچنین گشته باشد)
5- متنی در برگه نخست مرا بسیار میازارد ؛ (پافشاری بر برداشت آن ندارم و جنگی نیز با آن ندارم ؛ شاید کهولت مرا به گویش مینماید و نیک به یاد دارم در جوانی سخنان پیران را هیچگاه نفهمیدم و اکنون که میفهمم.....دیگر دیر شده زیرا آنچه که بر من میباید برود رفته ایکاش در خردی گوش شنوا میداشتم که برای ساختن ماشین مجبور نمیشدم چرخ را دوباره اختراع نمایم!!! که اینکار تنها مرا از بسیاری کارها بازداشت) .... بماند ؛ نوشته اید
" اي شما كه قوانين را خوانده ايد: قانون كدام است؟ بي خيال اين حرف ها... راحت باشيد. "
آشفتگی (هرج و مرج) شاید در برخی قوانین زجرکشیده!(ریاضیات) گونه ای از نماد والای نظم (آراستن) باشد اما در گروهای اینچنینی وجود قانون برای آسایش و داشتن چهار چوب های خواستنی میباشد ؛ شما میتوانید تمامی قوانین نبشته شده را زیر پای بگذارید اما مجبورید قوانین خودتان را داشته باشید پس قانونهای خودتان را به نرمی بسازید و بر لوح (دیوار نبشته) خود قرار دهید (ثبت کنید) و به آن پای بند باشید و چنانچه کسی آن را اجرا نکرد برخورد نمایید این کار عدم(برخلاف) آسایش نیست ارزش گذاری بر خواسته قانون گذاران میباشد
6- در همان برگه نخست این نبشته را یافتم :
از طرف ديوانبيگي (رئيس ديوان عدالت) :
از تمام ديوهاي عزيزي كه توانسته اند سرزمين موعود (ديولاخ) را پيدا كنند و مايل به گذران زندگي در اين سرزمين هستند درخواست ميكنيم با عضو شدن در اين وبلاگ ما را از نعمت وجودشان سرشار كنند...
نخست آنکه گذران زندگی یعنی سکوت؟ آیا دیوان سکوت را گذران زندگی مفهوم میکنند ؟
... و در پی آن : دیوان بیگی دوست داشتنی ، ممکن است منظور از " ما را از نعمت وجودشان سرشار كنندد..." را برای این کم سواد(دیو – یسنا) معنا(مفهوم) نمایید ؟ یا حداقل مفهوم دیوی آن را بگویید؟
تا انجا که این کمترین میدانم مفهوم جمله شما این است:
باشید تا بودنتان مثمرثمر( میوه دهنده) باشد تا دیگر دیوان از بودنتان استفاده کنند.
اگر مفهوم جمله شما این نیست یا هست توجه به این نکته بدنیست آنان که تنها نامی بر روی سنگ نبشته میباشند و هیچ نمودی ندارد مانند این است که نامی بر سر مزار نوشته شده باشد ( مانند زنده یاد جاویدان دیوژن )
آیا شما دیولاخ ساختید یا گورستان ؟
آن نامیکه حتی به پرسشها پاسخ نمیگوید چه ارزشی بر بودن دارد؟
آیا شما خواهان سیاهی لشگر هستید؟ سیاهی لشگر خاموش در هنگام نبرد نیز پشت شما را خالی میگذارند از آنان بهراسید که میتوانند همچون منافقان(دو رنگان) رفتار نمایند.....
خاموشی که شاید باشد و هیچ نگوید مانند دشنه ای است که هر گاه میتواند فرود بیاید (شاید بر پشت دشمن هم باشد) اما چه سود شاید بر پشت عزیزی باشد....
باز هم میگویم اگر قانون میگذارید به آن ارج نهید
شاید میخواهید بگویید ما میگذاریم باشند تا خود رابیابند ؟ (البته این را از عزیزی شنیدم)
آنکس که خود را نیافته چگونه فهمیده که دیو است که پای بر سرزمینی که میتواند برای دیوان بسیار زیبا و خواستنی باشد ؛ بیاید؟ ...آنکه خود را نیافته راهی دنیای آدمها بکنید (یاهو 360 ؛ اورکات ؛ روی کتاب (Face Book ) یاران ؛ عاشقان و...) در آنجا میتوانند کلاس ببینند و چه بسا مال انجا باشند
7- دیوان بیگی به دیولوک هلمز آرامش را گوشزد نمایید ؛ برخورد اهانت آمیز و عصبی هیچگاه سازنده نبوده ؛ حتی در دیولاخ با یاران عجیب و قریبش! ( از نظر آدمیان یا غیر دیوان) توجه داشته باشید راوی گوشزد بر دیو نبودن خود یا شک و گمان داشتن نموده بود ( من در میان آدمیان و اکنون در میان دیگران! همیشه عجیب و غریب بودم و هستم زیرا هیچگاه به آسانی گفتارم را نگرفتند (مانند گویش پارسیان بر تازیان بود که انان را عجم(لال) نام نهادند ) و به همین روش غریب یا جدا افتاده نیز گردیدم)
8- هوای دخترکم را داشته باشید ؛ منظورم پارتی بازی نیست ؛ او به درستی در جستجوی خود است ( خاموشها توجه کنید او تنها 11 سال دارد ( بنا به محدودیت سنی بلاگ به ناچار او را سیزده ساله گفتیم) اما با بودن فرامیگیرد نه با تک نام بر روی سنگ) ... بگذریم ، میگفتم تا کنون با او بسیار مهربان بودید ( به تمامی آنانی میگوییم که با گذاشتن رایی از خود چنان انرژی در او زنده کردید که من نگون بخت را وادار به تایپ و ارسال میکند و به تمامی درستی ها و دوستیها سوگند یاد میکنم تمامی نبشته های آن دیویتا از آن خودش است و من حتی انشای ان را نیز دست نمیزنم و نظرات نیز از خود اوست و من تنها کاتبم) از این پس نیز او را یاری کنید تا بودن و گروه گرایی را بیاموزد و فرا بگیرد نظرات و پرسشهایش را میخوانند و هر اندازه غیر واقعی و کودکانه باشد ؛ با گویش ( نه سکوت ) ارج مینهند.
9- با پوزش بسیار فراوان از شما دیوان بیگی و یاران بیدار ؛ در باره پیام دژم گونه دیولوک هلمز که اگر بار دیگر با من - دیویسنا با چنین کلامی سخن گوید اگر دیو یا آدم باشد چنان اردنگی به او خواهم زد که در یادش تا ابد بماند میگویم :
یارانی که مرا شایسته پاسخ دانستید شما را میپرستم و دوستتان دارم حتی اگر با نظرم مخالف بودید ؛ اما دیولاخ را برایه چنین حرکتهایی مناسب نیافتم و چنانچه میخواهید از نحوه کار آگاهی یابید قدم بر سرایم در دنیای آدمها بگذارید تا هر انچه که میدانم بگویم.( با دیوان بیگی هماهنگ نمایید و همگی به یکباره بیایید تا مجبور به چندین بار گفتن نباشم ؛ شاید سوای دیولاخ بتوانیم دگر بار حرکتی گروهی نماییم)
10- در پایان مرا ببخشید که زمانتان را گرفتم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم --- فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد --- من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم ---
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش --- که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز --- کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد --- بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه* --- که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز --- بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
*در اینجا منظور از میخانه "دیولاخ" است
سهشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
دیوار !
[در هر گوشه ای کپه ای کتاب دیده میشود و اطراف پر است از تکه های کاغذ و یادداشت های کوتاه و بریده.
در گوشه سمت راست صحنه ، صندوقی قدیمی و خسته دیده میشود که کتابی روی آن گشوده است.
در سمت دیگر مشتی نامه روی هم انباشته شده که بر تمام آنها تمبر و زخم ِ مهر چاپارخانه دیولاخ دیده میشود.
نوری در مرکز صحنه روشن میشود، دیوار باظاهری پریشان در لابلای کتاب ها سرگرم مطالعه است.]
دیوار: نمیخواهی شروع کنی، کلی کار دارم ،حوصله ام سر رفت بسکه چرندیات ِ دورو برم رو شرح دادی. تازه چشمهات رو هم بازکن . من الان این وسط لم دادم و دارم چپق دود میکنم و البته کلی هم لذت میبرم.
[خوب به هرحال ، دیوار در نور ظاهر میشود درحالیکه م داده و چپق دود میکند. ولی دروغ میگوید ، او اصلا لذت نمیبرد]
دیوار چپق را به کناری گذاشته، میایستد: "آآآآآآآآآه ای دیودار دادار بزرگ ، یاری ام کن.
من باید که دریابم.
باید که راه گذشته را بگشایم بر آیندگان.
باید یادشان دهم که چه بودند ، چگونه بودند و کجا بودند.
من باید به این جماعت دیو بیاموزم طریقت را و آیین را.
و برای این مهم باید که اسرار نهفته در میان این صفحات را دريابم ]و به همان كتاب اشاره ميكند[
آه ای دیودار دادار بخشنده ، یاری ام کن."
[صدایی از همه طرف]: "بخوان"
دیوار: "بالاخره اجابت کردی مرا ،
ترا سپاس میگویم ای بزرگ،
من سزاوار این نیکی ات خواهم بود، به خشت هایم سوگند.
حتی حاضرم همین حالا خود را برایت قربانی کنم."
صدا:" جو گیر نشو بابا، منم پدرت.
دارم میگم اگه میخوای به اسرار نهفته در میان صفحات پی ببری ،
عوض اینهمه مسخره بازی برو کتاب رو بردارو بخون."
دیوار:" بازم تویی بابا!
مگه نمیبینی ، کتابه سفیده.
هیچی توش ننوشته"
خب عزیزم، درست که این کتاب تو صندوق ِ جدجدجدجدجدجدجدجدجد ... پدر جدت بود
ولی این دلیل نمیشه که حتما کتاب اسرار باشه.
بعدش، من نمیفهمم پیدا کردن اسرار خانوادگی ات چه ربطی به دیوهای دیگه داره؟
چیشده که فکر میکنی واسه خودت خزی شدی و باید به دیگران یاد بدی چطور زندگی کنن؟"
دیوار:" آه پدر تو چه میدانی؟
تو چه میدانی که چه بر من میگذرد؟
من با زمین و آسمان همدرد بودم.
با دریا و ستارگان همآغوش.
من ...."
بابا دیوار:" ببینم عزیزم عاشق شدی؟"
دیوار:"آری پدر. عاشق شدم.
ولی این عشقی فرا دیوی است که مرا به کمال میرساند.
به من بال پرواز داده و مرا به اوج خواهد رساند.
و من تنها نخواهم رفت ، همگان را با خود خواهم برد."
بابا دیوار:"ببین پسرم ...
تو فقط یه کم شوکه شدی.
من درکت میکنم.
تو دچار یه جور سرخوردگی شدی.
اتفاقی که برات افتاد ، تمام باورهات رو بهم ریخت.
ولی ایرادی نداره. این تازه شروعشه.
دنیا از این بازیا زیاد داره، اما باهاش کنار خواهی اومد.
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر...کاین کارخانه ایست که تغییر میکند."
دیوار:" نه پدر، تو چرا مرا باور نداری؟
گفتارت درست است و راست میگویی.
ولی من دیگه اون دیوار قبل از حادثه نیستم. بزرگ شدم.
چندین شب و روز را پشت سر گذاشته ام.
درد کشیده ام.
بارون و آفتاب دیده ام.
سوخته ام.
دیو بارون زده ام. "
[مکث]
دیوار:" و مطالعه هم کرده ام.
من سرگذشت دیوهای بزرگ را خوانده ام"
بابا دیوار: "یا چهار دیوار مقدس!
بچه ام از دست رفت!
آخه من چقدر مراعاتت کنم؟
خره....
رفتی اسپایدر من خوندی؟
الاغ، اون که دیو نیست."
دیوار: " ولی او قدرتمند بود،
پرواز میکرد،
با دشمنانش میجنگید،
تازه عاشق هم بود."
بابا دیوار:"اینها هیچکدوم دلیل نمیشه"
دیوار: "نظرت راجع به این یکی چیه؟
اونکه دیگه رنج دیده بود،
در میان آدمیان جایی نداشت و رانده شده بود.
با همه فرق داشت.
حتی عاشق هم شد."
بابا دیوار:"هی.....
تا گوساله گاو شود....
ببین اون فقط یه قربانی بود،
باز اگه خود فرانکنشتین رو میگفتی یه چیزی،
حداقل خالق بود،
ولی قهرمان تو یه مخلوق بیچاره است.
تو خودت خالقی.یادت باشه.
حداقلش اینه که در هر دیواری ، معمارش آرمیده است."
دیوار: این یکی چی؟این دیگه خیلی سال عمر کرد، پیر هم نمیشد.
بابا دیوار:" بس کن عزیزم،
به عرض عمر هم فکر کن طول عمر به تنهایی معیار نیست."
دیوار: "اما....
این یکی چی؟"
بابا دیوار:" ای خاک عالم بر سرم....
اونو دیگه رو نکن که هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
آخه بچه تو چرا اینقدر خری؟
نمیخوای یه کم اون مغز مفلوکت رو بکار بندازی؟
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی...تا رهرو نباشی کی راهبر شوی
تو اگه واقعا میخوای خودت رو بشناسی،
اگه واقعا به دنبال چیزی هستی،
این چرندیات رو رها کن.
نشستی اینجا با خودت تنهایی فکر میکنی و چرند میبافی
و هزار راه غلط میری که چی بشه؟
هرآنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد...فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
اگه واقعا دیو ِ رهی، اول اون نامه هایی رو که اون گوشه افتاده بخون
بعدش بزن به لاخت،
بزن وسط اونهایی که همکلامت هستند و اونجا زندگی دارن میکنند.
نیازی نیست تَوَهم پرواز بگیریو دیگران رو هم باخودت ببری
و عملا ازشون دور بیوفتی.
توی جمع همه با هم پرواز خواهند کرد.
ببین عزیزم همه چی همونجاست
زندگی در میان دیوها در جریانه
اونجا دیو خوش آب و گل ، دیو خوشرنگ، دیو خوشحال،
دیو مهربون ، دیو پخته ، دیو غرعرو،
دیو زندگی ، دیو عاقل ، خشت خام ،
دیو خشن ، دیو پریشون، دیو سرگردون،
دیو شیرین دهان ، دیو شیدا
و خلاصه همه جور اندیشه و فکری هست.
تازه فقط دیو ها نیستند ، اونجا چیزای دیگه ای هم هست،
مرگ ، غم ، شادی ، شکست ، پیروزی ...."
[بابا دیوار با لحنی متفاوت و جدی تر]
"آخه خاک بر سر ،نفهم ، الاغ
منو دق دادی کافی نبود،
آخه من ..."
دیوار: " هی، هی....
صبر کن ببینم،
اینا تو دیالوگات نیست."
[چند لحظه سکوت]
بابا دیوار: "ببخش فرزندم ،
بدجوری رفته بودم تو نقش،
یه لحظه فکر کردم خودمم ،
آخه میدونی این شباهتا ...."
دیوار: " این اصلا عادلانه نیست ،
توداری سوء استفاده میکنی،
من قبول ندارم...
حالا تو واسه من دیو خوبه شدی؟"
بابا دیوار: "چیه نکنه تو میخوای نقش مرده رو بازی کنی؟"
دیوار:" نخیرم!
من دیگه اصلا بازی نمیکنم.
اون نور افکن لعنتی رو هم خاموشش کنین.
منو انداختن وسط ، هی میزنن تو سرم.
من دیگه نیستم"
[صحنه تاریک میشود در حالیکه دیوار ... ]
دیوار: " هی یارو! یه کلمه دیگه توضیح بدی میدونم باهات چیکار کنم"
[صدایی خارج از صحنه] : نه بابا!
دیوار: " ای خدا ، این روح ها دست از سرم بر نمیدارند!"
پنج واروونه
خواهر کوچکم این را پرسید♥
من به او خندیدم♥
کمی آزرده و حیرت زده گفت♥
روی دیوار و درختان دیدم♥
بازهم خندیدم♥
گفت دیروز خودم دیدم♥
مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥
بعدها وقتی غم♥
سقف کوتاه دلت را خم کرد♥
بی گمان می فهمی♥
پنج وارونه چه معنا دارد
دوشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
دلم سير شد زين سراي سپنج...
یکشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
دیولوک هلمز عصبانی اما عزیز...
دیولوک هلمز عصبانی اما عزیز...
من بیاد ندارم از شما اجازه ورود گرفته باشم که شما اینچنین اهانت آمیز مرا از دیولاخ بیرون میکنید....
بهتر است کمی از نحوه نگارش اعضا همین سایت آموزش بگیرید و متانت و ادب را هم در نظر بگیرید....
بیاد دارم در جایی در همین سایت خواندم :
در دیولاخ ما بدون مرزیم اما نه بدون محدوده"..."
ما رعایت ادب ، نزاکت ، را میکنیم پس محدودیم".... "
"مگر آنکه اعضا بخواهند ، حتی این محدودیتها را نداشته باشند که در این صورت دیوان به هیولا تبدیل میشوند و من هرگز دوستدار" هیولا شدن نیستم آدم باشم بهتر است"
من حرف بدی نزدم ؛ تنها گفتم :
فکر میکنم دیو نیستم !
شما خودتون هیچ وقت به چیزی شک نکردین ؟
اگر نکردین پس بیخیال کارگاه بازی بشین.....
و اگر شک کردین مطمئنا همیشه شک کردن هاتون اونطور که شواهد اولیه نشون میداده نبوده....
همون هنرپیشه که ادعا میکنین از نظر قیافه اصلا به شما شبیه نیست ( و مشکوکم که از نظر کنکاش هم شبیه اون باشید ) همیشه از شکها به جایی میرسید که دیگران قدرت رسیدن به اون رو نداشتن ( البته کارگردان هم قابل توجه هست!!!؟)
من نگفتم اینجا رو اونطور که دیویسنا برام تعریف کرده قبول دارم ،به آندیویتا گفتم :" من اینجا رو تو ذهنم اونطوری ساخته بودم که بابات برام طراحی کرده بود" و من یکی تا خودم به چیزی نرسم اونو در بست قبول نمیکنم برایه همین اون جک رو فرستادم ؛ جالب بود تنها جنابان دیوونه و دیویسنا نظر دادن و از ایشان متشکرم اما هیچکس نگاه جدیدی نداشت و وقتی از دیویسنای بزرگ پرسیدم شما که همیشه دیدگاه جدیدی نسبت به مسایل دارید چرا تنها شاد شدید و هیچ نظری ندادید؟ گفتن: دیولاخ هنوز برایه خودش تعریف نشده بزار اعضا تعریفها رو پیدا کنن بعد به سراغ مرحله جدید نگاه تازه میریم ؛ منم حرف رو گرفتم و سکوت کردم و و تنها به این اکتفا کردم که بخونم و با محیط بیشتر آشنا بشم که یکدفعه چیزی نگم که به دوستایی که همدیگر رو میشناسن اما از هم قایم میشن بر نخوره آخه من اینجا از همه غریب ترم و معرفم ( جناب دیو یسنا ) هم مثل بعضیهای دیگه قربون صدقه ام نمیره و منو مثل همه تحویل میگیره
بگزریم.....نکته جالب دیگه ای که دیدم از اون عضوی بود که از یه دیو مهربون و شجاع که خودش میدونه کیه تعریف میکنه خب چه اشکالی داره که بقیه هم بدونن اون مهربونه کیه؟
مگه همه شما مثلا از یه خلقت (دیو) نیستید؟
قایم باشک بازی رو تا حالا نتونستم بفهمم برایه چی؟
.... یا مثلا یکی میگه تو کی هستی اون یکی از جواب مستقیم طفره میره ... نکنه در بین شما دیو اطلاعاتی هست که دوست داره اینطور سر مخفی باشه ...
یا اونکه بقیه اعضا محرم نیستن؟
خب نامحرمحا رو هم مثل من با اردنگی بندازین بیرون ، اونوقت دیگه نیازی به مخفی بازی و غیره نیست....
دیو یسنا خداییش بالاخره فهمیدی دیوسا کیه ؟ اون یا یکی دیگه جوابت رو داد ؟
بزرگوار جناب دیولوک هلمز شما به واقع انتهای ذکاوت میباشید خب معلومه این یه نظر شخصیه من برایه نوشتن از بابام کمک نمیگیرم که اون یا یا شخص دیگه ای نظر داده باشه ؛ مطمئنا این یک نظر شخصی هست .
اگه اشتباه میکنم منو از اشتباه در بیارید
به همین راحتی محکوم و بعد معدوم
این برخورد خیلی جالبه اگه این مخصوص دیوهاست ؛ دیو یسنا اصلا اینطور نیست
اون دیوه یا شما دیولوک هلمز؟
دیوای گرامی خیلی وقتتون رو گرفتم ؛ منو ببخشین.... اما بهم بگین :
اگه من دیو نباشم منو بیرون میندازین؟
یه نظر
من یک نظری دارم ؛ که به نظر خودم این نظر خوب و جالب می آید
من نظرم این است که برایه مدتی رنگ سرزمینمان را عوض کنیم ، در حال حاضر رنگ این سرزمین تیره است ، نمیشه برایه یک مدت صورتی یا رنگی شاد تر از رنگی که الان داره بشه؟
البته یک سوالی هم دارم : آیا دیوها جنسیت دارند؟
از بادیوبام که می پرسم ، میگوید " من دیگر در باره دیوها چیزی نمیدانم "
شما اهالی دیولاخ جواب سوال های مرا بدهید...
به نظر من دیوا جنسیت دارن چون من خودم پسر نیستم و دوست دارم بعضی وقت ها مثل پسرا از دیوار بالا برم....
نظر شما چیه؟
تاحالا رنگ اینجا سرمه ای بود که بنظر من رنگی دیوپسرانه بوده است
چه جالب...!


اتوبوس شب به مقصد رسید

شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
...
یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه قلبش
تا به حال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا
مث من که دل نداده
مث پرواز پرنده توی قلب آسمونا
من دلو به عشق سپردم توی قلب کهکشونا
پر زدم من توی چشمات
با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو
آغاز کردم!
دیولاخِ ما
درد دل میدونین چیه؟
تو دنیای آدما تقریباً همه باهاش آشنان اما اینجا نمیدونم کی چی یادشه از اون دنیا
راستش شما رو نمیدونم شاید از اول زندگیتون اینجا بودین... اما من سالهای عزیزی از عمرم رو در اون دنیا به سر بردم و در نهایت تصمیم گرفتم
خدایی دیگر گونه بیافرینم شایسته ی پرستیدن. اما دست از سر خدای آدما بردارم و بیخیال کشتنش بشم!!!!آخه چه مرضیه اون که با من کم و بیش مهربونه من چرا بهش دهن کجی می کنم!؟
یادمه یه روز که به قول بابام هنوز بچه بودم(بچه یعنی یه کمی، شایدم خیلی زیاد "دیو")خودمو که تو آیینه چشماش دیدم سرخ و داغ بودم عین آتیش دهن اژدها.اون روزا میل شدیدی به جنگیدن داشتم. این شده بود آب و خوراک اصلی زندگیم. با همه چیز و همه کَس می جنگیدم. اگه میگفتن این گِرده که تو آسمونه اسمش ماهه خودمو جر میدادم که ثابت کنم نخیرم اسمش مثلاً کولالوجیو بالالوعه نه ماه!!!حالا ملت چقدر از دستم می خندیدن بماند... اما من هرگز صحنه جنگ رو ترک نمی کردم و شکست هم کلاً مفهومی نداشت. حالا همتون جمع شین بگین اسمش اونه من که باور نمی کنم!!!! این شد که مدتها آدما زبونم رو نمی فهمیدن...ولی خوب من به طرز خنده داری میفهمیدم اونا چی میگن :) بعدها کم کم به قول معروف از خر شیطون پیاده شدم و کوتاه اومدم. آخه دیگه فهمیده بودم خنگ تر از اونن که بتونم زبونم رو یادشون بدم تازه تعداشون هم خیلی زیاده همین طورم بیشتر میشه!این شد که زبون اونا شد زبون رسمی دنیایی که نمیدونم از کجا افتاده بودم توش!!!
اما جنگ تموم نشد فقط شکلش عوض شد...بعدها یاد گرفتم با قوانین و اصول و اعتقادات و اخلاق و بُکن نَکنا و خلاصه با همه چیشون بجنگم!! یعنی خوب وقتی همه چی مثل -بلانصبتِ دیوار نازنین خودمون-دیوار زندون دورت حلقه کنه و مثل طناب دار به حلقومت فشار بیاره چی کار میکنی؟ وای میستی نیگا میکنی؟ دِه نه دیگه، دست و پا و لنگ و لگد میندازی و بد و بیراه میگی...
آره دیگه روز و شب منم شده بود همین و این زندگی نکتبتی ادامه داشت تا جایی که
.
.
.
یه روز نگاه به خودم انداختم دیدم دیگه هیچی از خودم نمیفهمم! شدم عامل متضاد آدما!!!
انگار نه انگار منم یه روزی واسه خودم یه چیزایی رو دوست داشتم... یادم نمی اومد آخرین باری که اول بهم فشار اومد بعد داد زدم کِی بود!!! چون حالا دیگه فقط صدای خودم بود که میومد. صدایی که بی امان داد میزنه و بد بیراه میگه...حالا واسه چی معلوم نیست. ای بابا! انگار دیگه کسی اونور طناب رو نمیکشه!!! تازه اون موقع بود که دیدم چقدر دلم واسه فکرای خودم زبون خودم دل خودم، خودم تنگ شده...
دل تنگی که میدونین چیه!!؟
یه مزه تلخ و تند داره که تهش به شیرینی میزنه و چنگ میندازه به ته دلتون و ...خلاصه یه جوریه... نمی تونم بگم بده یا خوبه
اینجوری شد که فهمیدم شاید خیلی هم تقصیر این بنده های خدا نیست . جای منه که اینجا نیست! من اشتباهی بودم اونجا نه بقیه... پس بار و بُنَمو جمع کردم و زدم به کوه و بیابون و عاقبت اومدم اینجا:)
اما مهمترین تصمیمی که گرفتم این بود که دیگه هیچوقت هیچوقت با چشم بسته نجنگم
این خیلی مهمه!!! خیلی...
حالا که فکر میکنم دلم واسه خیلی از اون چیزایی که باهاشون میجنگیدم هم تنگ شده!!! آخه دست خودم نبود عادت کرده بودم به جنگیدن. فکر کنم این کلمه هم واسطون غریبه نه؟ "عادت" خوب اشکال نداره بعید میدونم لازمش داشته باشین... چیز بدی نیست ها فقط یکم مُرده. زندگیش کمه!
همه اینا رو گفتم که بگم ما دنیای خیلی خوبی داریم اینجا. و بادست و دل خودمون می سازیمش. اما لزوماً دیولاخِ ما متضادِ دنیای آدما نیست! همه ی دنیاها یه چیزاییشون بهم شبیه. شاید چهاچوب اصلیشون!!!! مثل شباهته خدا ها میمونه!! :) لازم نیست دیولاخمون رو، رو خرابه ی دنیای آدما بسازیم . لازم نیست دنیای آدما رو بکوبیم یا مثل جزامیها باهاشون برخورد کنیم!
مرض آدمیت مسری نیست به خدا، یا حتی ارثی!- که اگه بود تا حالا همهمون آدم شده بودیم- ;)
همه ی ما به خاطر بعضی تفاوت هامون با آدم های یک دست شده(!)، به اینجا اومدیم و خونه مون رو اینجا با سلیقه خودمون که شاید خیلی هم عین مال بقیه مون نباشه می سازیم . من فکر میکنم همین که دود دودکشمون نره تو صورت همسایمون کافی باشه
...
دیولاخمان آباد
دیو های سربلند همتون رو دوست دارم دلم میخواست اینها رو بگم حتی اگه هیچوقت به کارتون نیاد :)دی وااااا
روز پدر!
ای پدر ؛
تو سرچشمه ؛ تمامی آنچه که دارم هستی...
جانم فدایت
امیدوارم زندگیت پر دوام و نامت جاودان باشد
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد زیرا تو جان منی
هیچ روزی را نمیتوانم بنام روز تو رقم زنم
زیرا همه روز ؛ روز تو و مادر هست
مادرم
یاد تو نیز گرامی باد که همواره هستی
.
پنجشنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
با کمی تاخیر
روز مرد را به تمامی مرددیوان مستحکم و غیور این سرزمین تبریک می گویم. البته با کمی تاخیر!
سهشنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
براي مدتي كوتاه...
ستاره های دیولاخ
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
مثل من
خستگی در دنیای آدمها
آقای خسته وقتی میرسه خونه دیگه واقعاً خسته است-خیلی خسته
آقا و خانوم خسته کاملاً متفاوت خسته می شن
یکی از توی خونه یکی از بیرون خونه
خانوم خسته فقط وقتی با آقای خسته حرف میزنه یادش میره که خسته است
یعنی فقط وقتی مطمئن میشه آقای خسته صد در صد فهمیده که اون خسته است
اما آقای خسته وقتی خسته است دوست داره هیچ صدایی نشنوه و چون اغلب تنها صدایی که این جور مواقع میاد صدای درد دل خانوم خسته است...خوب سخته دیگه
ممکنه روزنامه بگیره دستش اما کمتر پیش میاد اون روزنامه رو ورق بزنه حتی شاید سر و ته بگیره دستش این یعنی من دارم مطالعه میکنم و خسته ام
اون دوست داره وقتی خسته است یکی یه چایی داغ بده دستش
اما خانوم خسته با این که هم آقای خسته رو دوست داره ...هم چایی ریختنو و میدونه این کار شاید خستگی خودشم درببره! از این که وقتی خسته است چای بریزه واسه آقای خسته خوشش نمیاد یعنی فکر می کنه نباید خوشش بیاد آخه اینجوری یعنی قبول کرده که اون خسته تره!
بعد میدونین چی میشه آقای خسته در سکوت کامل شامش رو میخوره و
خانوم خسته تمام خستگی هاشو قورت میده، انقدر که سیر سیر میشه
خوبیش اینه که آقای خسته همین که شب تو جای گرم و نرمش بخوابه خستگیش کم و بیش در می ره
و صبح کله ی سحر سرحال و سردماغ پا میشه و بساط صبحونه رو به پا می کنه و خانوم خسته رَم صدا میکنه که با هم صبحونه بخورن و گپ بزنن-این یعنی من خوبم و دیگه خسته نیستم
اما
خانوم خسته اگه تا خود ظهرم بخوابه خستگیش در نمیره که نمیره
اون حتی دیگه دوست نداره از در خونه بره بیرون
کارش رو از دست میده
و روابطش رو و دوستاش رو
درد دل کردنش رو
به قول آقای خسته: غر غر هاش رو
کم کم دیگه کاری به آقای خسته نداره
آقای خسته هرکار دلش میخواد - یا شاید نمیخواد می تونه بکنه
می تونه دیر بیاد
همه لوازمش رو بپاشه وسط اتاق
گَند بزنه به آیینه دستشویی
با پای خیس از حموم در بیاد و رو سرامیک رژه بره
هی روزنامه هارو صدا بده و 2 ساعت تموم پشتشون قایم بشه
صدای تلویزیون بیاره بالا و هی کانالشو عوض کنه
و
....اوووووه
خیلی کارای مزخرف دیگه که آقا خسته حوصلشونو نداره و هیچ لذتی هم ازشون نمیبره
و همه اینا آقای خسته رو به مرور زمان خسته تر و کلافه تر می کنه
...
شاید چند سال دیگه برن ثبت احوال
و اسمشون رو عوض کنن: آقا و خانوم خسته تر
و همین طور هی خسته تر تر
دوشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
برای یک دیو موفق
ديو به بند ميكشيد؟

نخستین دیوای مرا پذیرا باشید
اینجانب دیوسا, دیوی هستم که از دست این آدم و حوا که بگم چی بشن الهی! گم شده بودم که به لطف دیو مهربان (دیوا) توانستم روادید حضور در سرزمین مادری ام را پیدا کنم. البته الطاف دیوان بیگی را نمی توان نادیده گرفت.( در خصوص مهر و تایید کردن روادید و سپردن آن به دست پستچی مهربان). حال امیدوارم که در جمع مهربان و دیوپسند این جاودان سرزمین بتوانم مفید دیوی باشم.
یکشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
فرشته نجات قلابی !

روزی یک راننده تاکسی مسافری را سوار کرد بعد از رسیدن به مقصد مسافر پرسید کرایم چقدر میشه ؟
راننده جواب داد : هزار تومن !
مسافر که شخص شیادی بود خواست ترفندی بزنه دست کرد در جیبش و گفت ببین من صد تومن بیشتر ندارم همین رو بگیر و راضی باش !
راننده گفت : برو عمو ! پول ما رو بده .
مسافر ناگهان عصبانی شد و گفت :خجالت نمی کشی من یک فرشته نجات از جانب خدا هستم برای کمک به امثال تویه ابله ! آنوقت تو از من پول می خوای ؟
سپس پیاده شد و هنوز راننده حرفی نزده بود ناگهان غیبش زد !
راننده که از غیب شدن مسافر به شدت تعجب کرده بود گفت : عجب بدشانسی هستم من بعد از عمری یک فرشته سوار ماشینم شد اونوقت من بخاطر هزار تومن کرایه باهاش بحث کردم! این گذشت و دوباره روزی راننده تاکسی درخیابان چشمش خورد به همان مسافر که با دست و پای گچ گرفته شده کنار خیابان منتظر تاکسی بود .
راننده تا او را دید بلافاصله ترمز کرد و از ماشین پیاده شد و به دست و پای مرد افتاد که آقا تو رو خدا من رو ببخشید من غلط کردم ! من شما رو نشناختم نمی دونستم شما فرشته نجات از جانب پرودگاری !
مرد خودش را از دست راننده کنار کشید و با عصبانیت گفت : برو عمو رد کارت ! آخه تو هم راننده ای که مسافرات رو دم جوب آب پیاده می کنی !!!
شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
ديوار فرو ريخت!
[یه بار دیگه هم بگم]
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
این امکان نداره ، به هیچ وجه قابل تحمل نیست.
من طاقتشو ندارم.
آخه چطور ممکنه؟
بـــــــــــــابــــــــــــــــــــــــــا.
[بابا دیوار:چیه پسرم ، چه مرگته!]
وا... این چه مدل دلجوییه! من مثلا حالم خیلی بده.
راستی تو کجایی؟ صدات از کجا دراومد؟
[بابا دیوار: تو از منم خرفت تری عزیزم!گوش ِ موش ِ کر، من یه جورایی مردم ها ]
آها....
کاش منم میمردم و این لحظه رو نمیدیدم.
[بابا دیوار: فرقی نمیکرد عزیزم ، چون من به هر حال دارم میبینم]
آخه چطور تونستی اینقدر گیج باشی؟
[بابا دیوار: دیوکم ، دیو دولکم، دیوارک خوشگلکم....]
پای ننه رو وسط نکش که همش تقصیر خودته!
[بابا دیوار : فقط خواستم اداش رو در بیارم شاید یه کم آروم بشی.
ببین عزیزم ، تقصیر من چیه؟ منهم مثل پدرم و اونم مثل پدرش و پدرش هم مثل پدر جدش و پدر جدش هم خلاصه مثل همه خاندان چار دیواری ها به همین آیین بودند که من و تو هستیم]
ده خوب قربون اون آجرهای قشنگت برم، مشکل منم همینه دیگه!
[بابا دیوار: دیوارکم، به گمانم الان وقت خوبی برای این حرف ها نیست. تو وسط میدون دیولاخ واستادی و داری هوار میکشی!
دیو های دیگه هم که صدای منو نمیشنوند ، گوش ِ موش ِ کر یه وقت فکرایی راجع بهت میکنن ها]
چیه؟ دارید به چی نگاه میکنید؟
یه دیوار فروریخته ندیدید؟
یه سر کج در پای ثریا ندیدید؟
... خوب ظاهرا که ندیدید.
پس نشونتون میدم.
ما تا اونجایی که یادمه -خشت اندر خشت- آجر پز و آجر پرت کن و يه جورايي معمار بوديم.
البته این افتخار بزرگ در واقع یکی از کشفیات جد جد جد جد جد جد ... جد پدر جدم یعنی چهار دیوار اول بود.
او بود که اولین بارخودش رو کشف کرد و آجر پزی راه انداخت و میگن دیوار "..." بقایای اون نابغه است.(نام دیوار به دلیل برخی مسایل امنیتی، ملیتی، قومی ، مذهبی ، فرهنگی ، ورزشی ، اقتصادی ، خانوادگی و ... حذف شد).
داستان از این قراره که پدراو از این دیوار های امروزی نبود و ظاهرا یه دیو بزرگ ولی فوق العاده عجیب و مرموز بود.
خلاصه كه پدره ميميره ولي قبل از مرگش یه لوح گلی به تنها فرزندش(که هنوز چهار دیوار نشده بود) میده و بهش میگه:
"یه لیوان آب به من بده !"
خوب ... اون لیوان آب هیچوقت به دست صاحبش نمیرسه چون چهاردیواراول که این جمله رو به عنوان آخرین وصیت پدر پذیرفته، سرآسیمه و دل پریشان همان لحظه بالین پدر رو ترک میکنه و سر به بیابون میگذازه.
شاهدان دراینباره اینگونه نقل میکنند که : "ما تا مدتی چهاردیوار را مشاهده نکردیم" (قربون اون چیزایی برم که مشاهده کردید)
بعد از چند سال سروکله چهار دیوار پیدا میشه. او که موفق به کشف آجر شده بود آیین جدیدی درانداخت که زان پس همه ما خشت به خشت به این آیین بودیم و مشغول به آجرپزی.
اما اینکه چه اتفاقی در اون سه چهار سال غیبت افتاد به درستی مشخص نیست. ولی چیزی که معلومه اینه که اون لوح گلی یه نقشه بوده و چهار دیوار هم بالاخره یه توانایی هایی داشته. پس مکانی را که نقشه به آن اشاره میکرده رو پیدا میکنه.
از اونجایی که پدر چهاردیوار دیو بزرگی بوده و علیرغم فرزندش،همه اورا میشناختند و به مرموز بودنش هم معترف بودند، پس چهار دیوار تمام فرض های ساده و مسلم را از سرش بیرون کرده و در عوض به سراغ مساله بغرنج لیوان آب میره.
از قضا اون منطقه خاک مناسبی داشته که درنتیجه ترکیب لیوان و خاک و تلاش و تفکر چند ساله چهاردیوار به اختراع آجر منتهی میشه.(از اون موقع تا حالا تصویری از اون لوح - چون لوح اصلی در یافتن فرمول آجر استفاده شده بود- و فرمول آجر خشت به خشت درمیان ما میگردد.)
و ما هر چند وقت یکبار به آن مکان موعود که سرنوشت خانواده مان درآن رغم خورد میرویم و یادی از چهار دیوار اول و پدرش میکنیم و درودی بر روانشان میفرستیم و یکسری مناسک خانوادگی را به جا میآوریم.(البته اینکه میگم "ما" منظورم خاندان چاردیواری ها درطول زمانه چون معمولا درهر بازه زمانی ای بیش از دو دیوار وجود نداشته - راجع به زندگی و مرگ چهاردیواری ها شاید بعدها چیزهایی بگویم. هرچند دیگه اهمیت نداره.)
به هر حال چندی پیش که من به آنجا رفته بودم، تصمیم گرفتم چرتی هم بزنم. و البته میدونید که وقتی سرتون روی زمینه خواب چقدر میچسبه ولی برای یک دیوار این تجربه به شکل دیگری است بدین شکل که ما در این مواقع سرمان را زیر ِ سطح زمین میگذاریم(به قول خودم :"دیوار ایستاده است") . منهم مشغول کندن چاله ای بودم که برم توش و سرم رو از زیر، روی زمین بگذارم. تو عمق سه چهار متری بودم که ناگهان با جعبه ای برخورد کردم. جعبه ای از پدر ِ جد جد جد جد جد جد جد جد ... پدر جدم ، پدر ِ چهار دیوار اول.
البته اینکه چی تو اون جعبه بود خودش داستان درازی است(فقط همینقدر که یک کتاب هم داخلش بود).
حالا دیدید آنچه میخواستید ببینید.
آخه چطور ممکنه؟
من دیگه طاقت ندارم، دیگه نمیتونم بایستم.
باید بروم باید همین حالا بروم.
نمیدونم چطور میشه با چندین نسل سوء تفاهم کنار اومد.
چهار دیوار! تو هم با اون خشت اولت که کج نهادی.
بـــــــــــــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــا
[خاندان چاردیواری ها : کوفت ، چه مرگته!]
یه تازه وارد به نام دیوید
سلام
اسم اصلیم ماهان هست
نمیدونم دیوم یا نه .... هر چی که هستم امیدوارم بزودی معلوم بشه....
با این سایت از طریق استاد خوبم مهندس بلاغی ( همون دیو یسنا ) آشنا شدم و به دیوان بیگی هم یه دروغ کوچولو گفتم که با یکی آشنا هستم.... آخه دوست داشتم ناشناس بیام تو و کمی سر بسر دیو ها بذارم ( آخه من شدیدا اهل شوخی هستم و از شاد بودن حال میبرم و بقولی ، خیلی هم جنبه دارم )
- میگی نه ؟
- امتحان کن ،
- چی گفتی؟
- با من بودی؟ وایستا دم در!!!!؟
بگذریم .... میگفتم ..... میخواستم ناشناس باشم ؛ اما با خوندن متن دیو یسنا ( ببخشید نگفتم مهندس دیو یسنا !، آخه یه جورایی فکر کردم خنده دار باشه و خداییش من یکی وجود شوخی کردن با ایشون رو ندارم از قدیم گفتن با دم شیر بازی نکن ) دوست نداشتم جزو همون بدا باشم ( البته از نظر دیو یسنا بزرگ ) و از طرفی هم دیدم همینجوریش کسی منو اینجا نمیشناسه اگه زیادی ناشناس بازی در بیارم شما ها منو با کسی که میشناسین عوضی میگیرین که این خیلی بده آخه منو اگه بشناسین ، حسابی فداییم میشین ....
- اِ این چه صدایی بود؟
- صدای مشکوک !
- وای روم به دیوار
- جناب دیوانبیگی بسیار فراوان گنده (راستی شما دیوا بخواهین به یکی خیلی احترام بذارین از چه لقبی استفاده میکنید؟)
- این چه وضعشه من شنیدم ! شما نشنیدین ؟ لطفا رسیدگی کنید ....
به هر حال من مدتهاست دارم سایت دیولاخ رو نگاه میکنم و یه جورایی ازش خوشم اومده بازم میگم شاید دیو نباشم و پری باشم ( یعنی مثل پری گوگولی ، فکرای بد نکنید! ) یا شایدم جن یا از اونم بدتر آدم باشم ؛ ولی میدونم هر چی که هستم نمیتونم ساکت باشم وهیچ نظری ندم ..... تو رو خدا منو قبول کنید ، هر سوالی هم ازم بکنین قول میدم جواب بدم ( گفتم جواب میدم ، همین )
کمی راجع به خودم :
- آدما به زور سربازی بردنم
- آدما به زور فرستادنم دانشگاه و ...(اما هرچی التماس کردم به زور ارشدم کنن نکردن – خیلی بدن)
- دوره های آدمای اون وری رو مثل سیسکو و نورتل نت ورک ( خداییش فارسیش رو میشه یه طورایی! خوند خارجکیش میشه Cisco- Nortel Net Work ) رو گذروندم و اون ورق پارش رو هم دارم میگین نه ؟ برین ببینین اینم آدرسش :
- http://www.cisco.com/web/learning/le3/le2/le0/le9/learning_certification_type_home.html
- در مورد سرویس دهنده مرکزی ( Server ) با اجازه از استادم ( اولش گفتم کیه ) هر سوالی دارین بپرسین ؛ قول نمیدم همشو جواب بدم
- عاشق اچ پی ( خاک عالم اچ ای وی نه) HP هستم (بخصوص سری 5G اون فعلان ) و وقتایی که از اچ پی فارغ میشم میرم سراغ A M D
- کتاب و نوشته زیاد میخونم ( البته از نوع الکترونیش)
- وب گردی هم فراوان میکنم و اکثرا با دیو یسنا شبا تا دیر وقت حال میکنم.... (وای انگاری یه جورایی بد گفتم یعنی از اطلاعاتشون بهره میبرم )
- همین ؛ بقیش برای بعد ....
پیاز
دل و روده ندارد
تا مغزِ مغز پیاز است
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می تواند بی هیچ دلهره ای
به درونش نگاه کند
در ما
بیگانگی و وحشی گری ست
که پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت های داخلی در ماست
آناتومی پر شور
اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ
فقط پیاز است
پیاز چندین برابر عریان تر است
تا عمق شبیه خودش است
پیاز موجودی ست بی تناقض
پیاز پدیده ی موفقی ست
لایه ای درون لایه ای دیگر- به همین سادگی
بزرگتر کوچکتر را در بر گرفته
و لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی چهارمی
فوگ متمایل به مرکز*
پژواکی که به کُر تبدیل می شود
پیاز
این شد یه چیزی
نجیب ترین شکم دنیا
از خودش هاله های مقدسی می تند
برای شکوهش
در ما
چربی ها و عصب ها و رگ ها و مخاط و رمزیات
...و
حماقت کامل شدن را
از ما دریغ کرده اند
فوگ نوعی موسیقی چند صدای:*
به خدا من از این ویسواوا شیمبورسکا پورسانت نمیگیرم ها ;)... فقط چون به روحویوهودیو قول داده بودم اینو گذاشتم اینجا(حالا یادت اومد اینو واسط خونده بودم!)
بقیشم که میدونی کجا بخونی دیوی جون
راستی چندین سال پیش یه گروهی داشتم با دوستام به اسم پیاز ... و بعدها فهمیدم هرچقدرم که پیاز باشی تو هوای بد ممکنه بگندی و
تموم
چهارشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
من دارم ميرم شهر...

دیولاخ واقعا چیست؟
منم دیو – یسنا
دیو هزاره
دگر بار چرخ نیلوفری به گونه ای به گردش درآمد تا قلم از نیام کشم و کاغذ بینوا را با رقص و خراش قلمم به عذاب درآورم و امیدوارم شما دیو نامان جدید حوصله خواندن داشته باشید زیرا میخواهم توانایی مقاومت در برابر نوشتن در این جایگاه را کسب نموده و دیگر تا آنزمان که دیولاخ ؛ خود را نیکو بیابد یا آنکه من خود را متعلق به این جایگاه بدانم از نوشتن در صفحه اصلی پرهیز نمایم و روزه سکوت اختیار نمایم ؛ اما پیش از آنکه نظر خود را عملی نمایم با شما دیولاخیان سخنی دارم......
منم رامین مهذب بلاغی ملقب به شیرزرین ، بیش از چهل بهار را پشت سر گذاشته و از دیر باز شیدای گروه و کارهای گروهی بودم و در همه حال با تمام توانم افراد را تشویق به با هم بودن و داشتن جمعی بی ریا و یکدل و یکرنگ کرده ام ...
....و تا کنون بیش از هفده گروه تفریحی ؛ کاری ؛ ورزشی ؛ مالی و ....گرد هم جمع آوردم و مدت زمانی را با هم سپری کردیم تعداد یاران گرد هم آمده از گروه چهار نفری تا گروه دویست و هفتاد نفری را در انبان دارم
اما همیشه به نوعی تنها بودم و هستم و هیچ وقت مانند روال طبیعی دیگرانسانها رفتار نکردم اوایل زیاد به این موضوع توجه نمیکردم اما به مرور زمان کاملا متوجه شدم که از نظر رفتاری با دیگران متفاوتم
تا آنکه چندی پیش با این فضا (دیولاخ) آشنا شدم و دیدم اینجا کسان خود را با نام دیو مینامند من نیز با کسب اجازه وارد شدم و نامی دیوگونه برای خود برگزیدم (زیرا معتقدم باید همرنگ جماعتی که دوستش دارم بشوم ) و در دل خود شاد بودم که پس از سالها توانسته ام گروهی متفاوت بیابم اما دریغ که اینگونه نبود دیوان اینجا کاملا آدمند و تنها ادای غیر آدم بودن را در میآورند و در این مکان بدنبال آنچه که نیستند میگردند نه آنچه که هستند
من نمیدانم یک دیو هستم یا نه زیرا تعریفی از یک دیو ندارم
شاید شما دیوان دیولاخ دیوید و من نمیدانم زیرا نمیدانم دیو بودن چگونه است
من تنها این را میدانم که مانند همگان ؛ نبودم ، نیستم و پس از این هم نخواهم بود ؛ اما این متفاوت بودن را من انتخاب نکردم بلکه به اجبار با من بوده و هست....
اما چرا گفتم شما دیو نیستید....
در فرهنگ ذهنی من از یک دیو :
. هیچگاه قایم شدن وجود ندارد ؛ زیرا پنهان شدن فرار از دشمنان است نه دوستان!
. هیچگاه سکوت در گروه دیوان مفهوم ندارد ؛ زیرا دیوان در میان آدمیان به اجبار سکوت میکنند چون آنها مفهوم کلامشان را نمیفهمند اما در گروه خودشان سکوت یعنی چه؟ آیا در این گروه هم کسی مفهوم گفتار آنان را نمیفهمد؟
. هیچگاه ماندن در پس نامهای مستعار در میان گروه مفهوم ندارد ؛ زیرا شاید آدمیان غریبه باشند اما دیوان با هم که غریبه نیستند پس اصرار برای افشا نشدن نام راستین برایه چه؟
. هیچگاه یک دیو با عدم پاسخ به پرسش یک دیو دیگر به او توهین نمیکند ؛ زیرا دیوان آزاد و رها هستند و در گروه خودشان احساس آزادی میکنند و با دیگر دیوان احساس نزدیکی ؛ مگر آنکه قصد توهین داشته باشند ؛ که کردند و در فرهنگ ذهنی من اینان دیگر از من نیستند حالا میخواهند دیو باشند یا نباشند.
. هیچگاه مفهومی جهت برتری قومیت یا ملیت یا شغل و تحصیلات وجود ندارد
. هیچگاه در جمع دوستان ریا وجود ندارد زیرا دیگران مثل او ؛ و او مثل دیگران است
. هیچگاه در جمع دوستان خجالت از ابراز عقاید وجود ندارد ؛ زیرا مثلا در میان همزبانانش هستند
. هیچگاه در جمع دوستان سخره گرفتن وجود ندارد زیرا هیچ عاقلی خود را مسخره نمیکند و دیگران مثل اویند
. هیچگاه در جمع دوستان بی نظر بودن مفهوم ندارد زیرا بینظری یعنی بیتفاوتی و ایا امکان دارد کسی (دیو یا غیر دیو) نسبت به خودش هم بیتفاوت باشد؟
. هیچگاه دل طاقت دوری از گروهی که دوست دارد را بیش از چند روز را ندارد و اگر نیامد و سر نزد هر سخنی ؛ چیزی جز بهانه نیست
و.....
من با شما اعضا دیولاخ بسیار صحبت کردم ( البته بجز انهایی که در پشت نام دیوگونه خود پنهان شده اند مانند دیولوک هلمز ؛ دیومار ؛ دیوسان و...) و برخی از ابراز عقایدتان برایم ضد و نقیض آمد و احساس کردم من قادر به درک سخنانتان نمیباشم و زمانیکه نمیتوانم مفهوم سخنی را درک کنم پس از او نیستم و باز هم فرق دارم و ....
در پایان اگر نوشته هایم را تا اینجا خواندید از شما سپاسگزارم ؛ دوست دارم در میانتان باشم و بگویم و بشنوم اما تنها زمانی میتوانم اینچنین باشم که بدانم میدانند و میدانند که میدانم (ساده تر همه برای یکی ؛ یکی برای همه ؛ یکدل ویکرنگ بی ریا و قشنگ ؛ )
راستی یک پرسش : دیوی که هیچ نمیگوید و به دیگران افتخار هم صحبتی نمیدهد با نشانه ای بر روی دیوار چه فرقی دارد؟ دویست پرسش دیگر دارم اما این یکی کافیست زیرا نه به یکی نه دویست! پاسخ داده نمیشود از سویه کسی که نیست یا این جمع برایش بی ارزش است.
سهشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
آيا براي انسان ها، حتي اندكي دلخوشي هست؟

دوشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
اشرف مخلوقات...
یکشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
زمانی که وارد سرزمین دیولاخ شدم به من گفتند که دیولاخ قانون ندارد . یسیار خرسند گشتم چراکه من دیوی هستم گریزان از قانون و هر چه باید و نباید پس گوشه ای آرام یافتم و به چرت زدن پرداختم ناگهان یک دیو که نمی دانم که بود اما یقینا دیو بود زمزمه ای کرد ، " هان ای دیوا در میان آدمیان زنده بودی ولکن اینجا زندگی کن !" من هم که برای فهمیدن هر چیز باید به دور دست ها خیره شوم آنقدر خیره شدم که اشک از چشمانم آمد . اشک آمد و آمد تا سرانجام فهمیدم آنچنان از فهمیدن شادمان شدم که نمی دانم چرا سرم شکست ؟
ولی حالا به همه دیوهای شکل خودم می گویم من از زنده بودن دست کشیده ام و زندگی می کنم شما هم اینکار رو بکنین خیلی خوبههههه
شنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
خشت اول.
دیومندان عزیز .... دییوا!
مرا ببخشید که اینچنین آشفته و آغشته به گرد و خاک به حضورتان آمدم.
چند وقتی بود که سرمان به ساختن بنایی جدید گرم بود(بنای دیولاخ خودمان را میگویم البته) و باتوجه به آنکه این سرمان همواره درحال بازی با آن دیگر سرمان است ، توفیق چندانی حاصل نشد.
لکن در بازگشت گفتیم حالا که کاری از دستمان برنیامده شرمسار باز نگردیم و از ستاره ای در سر راهمان یک مسافر کوچولوی پست چی با خود آوردیم
( البته بین خودمان بماند که دزدیدیمش و امیدواریم صاحب آن ستاره دل پریشان نشود... شما هم صدایش را در نیاورید).
به هر حال همانطور که خواهید دید، زین پس هر کلامی که در این لاخ پراکنده شود توسط پست چی مان به خانه های شما هم ارسال میشود.
فقط نکته ای میماند که بدنیست بدانید.
با توجه به اینکه این پست چی دزدی است، و کمی خجالتی!
ممکن است خدمه نامه رسانتان ، آنرا به عنوان یک پست چی درست و حسابی تشخیص ندهند و نامه هایش را به صندوق نامه های فرعی تان (spam-junk-bulk) بیاندازند.
پس تا زمانی که پست چی درست و حسابی پیداکنیم لطف کنید آن صندوق ها را هم نگاه کنید و یا به خدمه نامه رسانتان بفهمانید که این پست چی هم پست چی خوب و معتبری است.
(بخصوص اگر خدمه تان از نوع این نره غول !YAHOO میباشد.
اما اگر شما هم خدمه ای چون آن چند ده هزار شگفتی Google دارید نگران نباشید
که او کمی معقول تر است و با پست چی های کوچک و خجالتی مهربان تر)
دیوار چاردیواری
پانوشت : فکر کنم همچین خبری باید از طریق دیوان بیگ به اطلاعتان میرسید(هرچه باشد مساله درسطح دیولاخ است دیگر).
اما چون عجله دارم و باید بازهم بروم و شاید دیوان بیگ هم از این عمل سرخود ما راضی نباشد.
پس خودمان مستقیما جار زدیم.
البته این را هم بگویم که هرچه بدنبال دیوان بیگ گشتیم نیافتیمش. ظاهرا سر او هم چون سر ما سودازده است.
امیدوارم دیوان بیگ عزیز،این(هردو)گستاخی ما را ببخشد.
راستش هیچ دوست ندارم احساس کنم دیولاخ هم فقط وقتی دچار بحران میشه زنده است و تکاپو داره...
عین دنیای آدما. کجایین پس؟ سرحالین همه تون؟!
متنی که براتون میذارم یه قسمت از شعریه که یه آدمیزاد گفته که البته به نظر من دیویه واسه خودش و من دوسش دارم
اعاده حیثیت... وسواوا شیمبورسکا
از قدیمی ترین قانون های تخیلم بهره می گیرم
و اولین بار است که در زندگیم مرده ها را فرا می خوانم
دنبال چهره هاشان می گردم و به گام هاشان گوش فرا می دهم
زمان آن رسیده که باید سر خود را میان دست ها گرفت
و به آن گفت: یوریک بیچاره* نادانی ِ تو کجاست
کجاست اطمینان کور کورانه ات، بی گناهیت کجاست
"بالاخره یک طور می شود"ات کجاست
تعادل ِ روح
میان حقیقت ازمایش شده و آزمایش نشده؟
مطمئن بودم که خیانت کرده اند
که شایسته نامهاشان نبوده اند
حالا که علفِ هرز،گورهای گم شده شان را به باد تمسخر می گیرد
و کلاغ ها شکلک در می آورند و کولاک ریشخند میکند
-یورک اینها شاهد های دروغینی بوده اند.
جاودانگی مرده ها تا زمانی است
که تاوانشان با حافظه پرداخت شود
این نرخی شناور دارد، روزی نیست که کسی
جاودانگی خود را از دست نداده باشد.
امروز در باره ی جاودانگی بیشتر می دانم
می توان آن را بخشید و باز پس گرفت
کسی که خیانتکار نامیده می شود، قرار است همراه نامش بمیرد.
این تسلط بر مرده ها ترازویی ثابت می طلبد
و اینکه دادگاه در تاریکی محاکمه نکند
و اینکه قاضی عروسک نباشد
.
.
.
* یوریک : دلقک در نمایش هملت شکسپیر
سهشنبه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
تصحیح و توضیح
منم دیو - یسنا
دیو هزاره
تصحیح
دیوان گرامی
اشتباه دیکته ای مرا ببخشید
( ترقیب ) در هیچ لغت نامه ای معنایی ندارد
منظورم ترغیب یا همان راغب گرداندن و رغبت نمودن بوده
توضیح
از سوی دیگر در مورد پیام پیشین
هیچگونه شعاری داده نشده ؛ موضوع به هیچ عنوان کمیک یا دیوآزاری یا شوخی نیست
یک گروه از موجودات زمانی که گرد هم می آیند توانی غیر قابل تصور مییابند
این یک طرح آزمایشی نیست
پیش از شما انجام شده و تمامی چم و خم کار آشکار است
بدون ریسک تنها کمی غیرت و همت میخواهد
تا دیولاخ پول ساز نیز باش
اما
چگونگی آن تنها برای دیوانی است که ....
اولین رای گیری دیولاخ
منم دیو - یسنا
دیو هزاره
دیوان دیولاخ میتوانید تا ماهی
1/000/000 تومان
از دیولاخ پول بگیرید
اگر هستید اعلام نمایید ؛ فقط اعلام کنید
شعار ندهید
فلسفه آدمیان نبافید
تنها اعلام کنید
هستم – دیوا
نیستم
:)
دیوی که هیچ نظری ندهد ؛ آدم شده و حداقل اینکه از چشم پیرترین دیو ....
