شنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۸

...

BACHEHA IN MATN MALE ARMANE... MISHNASIN KE?! CHON MAN KHODAM KOLI BAHASH HAL KARDAM GOFTAM BEZARAM SHOMAHAM BEKHOONIN... HALESHO BEBARIN. RASTESH HOSELE NADARAM ZIAD FEK KONAM BE DARDE INJA MIKHORE YA NA! MIZARAM AGE DOOST NADAHSTIN NAKHOONIN...
AGARAM BE NAZARETOON BI ADABIE...BE BOZORGIE KHODETOONO BIFEKRIE MAN BEBAKHSHIN
............

ye khari ro mishnakhtam ke vazne magasaee ke roosh savar boodan az khodesh bishtar
bood

Che khari bood kesafat … tahe maram, baareto az kesafat tarin masir ha bi ghose mibord .. negh zadan too karesh nabood … teflaki dandoonasham kharab bood . lol

Khare kesafate bidandoon .. hamaro razi mikard .. nist ghaza sakhtesh bood bokhore ghazash mimoond vase kharaye dige .. kharaye parvar ba oon cheshaye doroshteshoon... harchi kahe abdare tord bood mikhordan . khare boogandooye ma mishest be lajan khordan

, agha ye keyfi mikard ke .. ba maze lajanesho mikhord hamash mikhandid

Albate fekr konam betooni hads bezani khandeye khare lajan khor chetori mishe…

Mesle ine ke bekhay too kishmish 1 soorat rasm koni… delesh khosh bood ke belakhare age khodesh az lajana bahre nemibare vaghti rideshoon magasash mishinan az gohe moghavi , deli az aza dar miyaran

“khare por masooliyat .. sob ta shab kar mikard ke ye lajani berize too khandaghe balash ta .. mosafera goshne namoonan

... ye bar khare behem goft …” midooni , belakhare ma ham masooliyati darim … age magasam nabashan delam tang mishe “

Hagh dasht teflak 100sali dasht khare.(khare pire kesafate boogandooye bidandoon)

Fekr kon 100 sal magasa ro poshtet shahr sazi konan too gooshat violin bezanan … bad yeheo ghar konan beran

Engar tanha kharej az jave zamin dari too faza charkh mikhori … bihadaf … hata pat roo zamin nist

.. khayli bad mishe

..

Khare mitarsid ;..mitarsid doostash beran pas tamame lajanaro hort mikeshid

Enghade ke shekamesh khoob bad kone

Bad bakht shaba del dard migereft hey ar ar mikard

Sahebe khare fekr mikard joft mikhad ar ar mikone….avala hey miyoomad shaba ba bil mizadesh.

(khare fekr mikard saheb doostesh dare… dare mohabat mikard.. az khoshi gerye mikard…)


Belakhare zire yeki az zarbe haye bil migoozid del dardesh khoob mishod… oon vaght bood ke sahib ye 4taee baresh mikard … va miraft ..

Khare ba cheshe geryoono dele shad.. mikhabid…

In tori bood ke bad az modati fahmid saheb az in ke too sooratesh begoozi khoshesh miyad.. va bana kard be sare zarb goozidan

Saheb did badjoori khare joft mikhad .. be goozgooz oftade ..

Be fekr froo raft

Vagheanam fekr dasht

[akhe kodoom khari miyad jofte(khare goozooye pire bidandoon ) beshe]

In bood ke bad az kholi porsejoo ye morgho avord bast too tavilash



Va in tori bood ke hameye moshkelate khare bartaraf shod

,

Fekr kon 100 sal tanha bashi be magasa ghaza bedi akharesh ba morgh bezaranet too ye tavile…

In padashe hameye zahmat haye khare bood.

Khare ma az khosh hali age mitoonest par dar miyavord .. albate dar nayavord chon majboor shod morgharo ba laghad part kone..

(eshtebah nakon) khare dasht az magasa defa mikard

Morghe hichi nadar mikhordeshoon

.

…………………………………………………….

Har kii too tavile hast khare

Khar khosh ghalbe… khare khoshghalb … khare rahatiye .. chon az khar boodanesh lezat mibare

Hata age lajan bokhore ,, hata age magasa azash be onvane Autobus estefade konan .. hata age har shab ye pas bil bokhore.. hata age ba morgh ham otaghi she…

Khare razi khare khosh hale…

Ama baghiye khara narahatan chon nemitoonan ye kharo kenare khodeshoon ..tahamol konam

Mikhan koto shalvar bepooshan beran Oscar daryaft konan…

Mikhan boo moz bedan … mikhan . har chi bashan gheyre khar

Vase hamin khare ro koshtan

Chon beheshoon neshoon midad chi hastan

Az oon rooz khara adam shodan .

va adama khar.


ARMAN MOGHADAM

جمعه ۲۹ اوت ۲۰۰۸

ضرب المثل....

خودم بجا ، خرم بجا ، می‌خوای بزا ، می‌خوای نزا.
"خودم به جا، خرم به جا. زن صاحبخانه خواه بزا، خواه نزا"
روایت اول:
يك نفر در فصل زمستان وارد دهي شد و توي برف و كولاك دنبال جا و منزلي مي‌گشت ولي غريب بود و كسي او را نمي‌شناخت. مردم هم حاضر نبودند آدم غريبه را توي خانه‌هاشان راه بدهند. اما او نااميد نمي‌شد و همين‌جور كه توي كوچه‌‌ها مي‌گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد مي‌كنند از يكي پرسيد، «اينجا چه خبره؟» طرف به او گفت: «توي اين خونه يه زني درد زايمان داره و با اينكه سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه نمي‌زاد. ما داريم دنبال يك نفر دعانويس مي‌گرديم از بخت بد اين زن دعانويس هم گير نمياريم» مرد تا اين حرف را شنيد فرصت را غنيمت شمرد و گفت: «بابا! كجا مي‌گردين؟ دعانويس را خدا براتون رسونده، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم!»
اهل خانه يارو را با عزت و حرمت فراوان وارد كردند و خرش را توي طويله انداختند و كاه و جو دادند، خودش را هم به اتاق بردند و زير كرسي گرم نرم جاش دادند، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد. مرد غريب كاغذ و قلم را گرفت و روي كاغذ نوشت «خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا» بعد گفت: «اين كاغذ را توي آب بشوريد و بدهيد به زائو» اتفاق روزگار زد همين كه كاغذ را شستند و آبش را به زن بنده خدا دادند زائيد و بچه، صحيح و سالم به دنيا آمد.
به دعانويس ناشي عزت و حرمت زيادي گذاشتند و چند روز ميهمان آنها بود تا هوا آفتابي شد و رفت.

به نقل از کتاب تمثیل و مثل ، گرد آوری و تالیف سیدابوالقاسم  انجوی شیرازی
روایت دوم :
یا به طور خلاصه می گویند: خودم جا، خرم جا مجازاً یعنی سود و زیان دیگران به من چه ارتباطی دارد؟ باید در فکر تأمین و تدارک منافع و مصالح خویش بود لاغیر.( دیگی که برای من نجوشه ، توش سر سگ بجوشه !) 

عبارت بالا که سالهای متمادی در منطقۀ غرب ایران هنگام وضع حمل زنان باردار مورد استفاده و اصطلاح قرار می گرفت از واقعۀ تاریخی جالبی ریشه گرفته که نقل آن خالی از لطف و فایده نیست. 

خواجه نصیرالدین طوسی قبل از آنکه مورد توجه ناصرالدین شاه محتشم واقع شود و به دربار اسماعیلیله راه یابد یک بار به بغداد رفت تا یکی از تألیفاتش را که در مدح اهل بیت پیغمبر اکرم (ص) بود به مستعصم خلیفۀ عباسی تقدیم نماید. در این مورد میرزا محمد تنکابنی چنین می نویسد: 

... آنچه مشهور است اینکه محقق طوسی در مدت بیست سال کتابی تصنیف کرد که در مدح اهل بیت پیغمبر (ص) بود. پس از آن کتاب را به بغداد برد که به نظر خلیفۀ عباسی برساند. پس زمانی رسید که خلیفه با ابن حاجب در میان شط بغداد به تفرج و تماشا اشتغال داشتند. پس محقق طوسی کتاب را در نزد خلیفه گذاشت، خلیفه آن را به ابن حاجب داد. چون نظر ابن حاجب ناصب به مدایح آل اطهار پیغمبر علیهم صلوات افتاد آن کتاب را به آب انداخت و گفت:اعجنبی تلمه یعنی خوش آمد مرا از بالا آمدن آب در وقتی که این کتاب را به آب انداختم و قطراتی از آب بالا آمدند! پس بعد از اینکه از آب بیرون آمدند محقق طوسی را طلبیدند. 

ابن حاجب گفت:که ای آخوند، تو از اهل کجایی؟ گفت:از اهل طوسم. 
ابن حاجب گفت:از گاوان طوسی یا از خران طوس!؟ خواجه فرمود که: گاوان طوسم. 
ابن حاجب گفت:شاخ تو کجاست؟ 
خواجه گفت:شاخ من در طوس است، می روم و آن را می آورم! پس خواجه با نهایت ملال خاطر روی به دیار خویش نهاد و از ترس عمال ابن حاجب بدون آنکه توشه و زاد راحله ای بردارد با مرکوبش که دراز گوش نحیف وامانده ای بود از بیراهه به ایران مراجعت کرد.

پس از چندی شبانه روز به قریه ای از قرای کردستان رسید و به دنبال پناهگاهی می گشت تا شبی را به روز آورده خود و چهار پایش رنج خستگی را از تن بزدایند. در این موقع عده ای زن و مرد را به حال اضطراب و نگرانی دید. از جریان قضیه جویا گردید معلوم شد زن روستایی چند روز است برای وضع حمل دچار سختی شده اکنون میان مرگ و زندگی دست و پا می زند. 

خواجه فرصت را مغتنم شمرده مدعی شد که بیمار باردار را بدون هیچ خطری بزایاند. وابستگان زن دهاتی مقدم خواجه را گرامی شمرده در مقام پذیرایی و بزرگداشت وی برآمدند. خواجه دستور داد قبلاً مرکوب خسته و فرسوده اش را تیمار کرده در طویلۀ گرم جای دادند و آب و علوفه اش را تدارک دیدند. سپس فرمان داد اطاق گرم و تمیزی برای آسایش و استراحت خودش آماده کردند. پس از آنکه از این دو رهگذر خیالش راحت شد و غذای گرم و مطبوعی به اشتهای کامل صرف کرد با اطلاعاتی که در علم پزشکی داشت برای رفع درد و زایمان بیمار تعلیمات لازم داده ضمناً دعایی نوشت و به دست صاحبخانه داد و گفت: این دعا را با مقداری گشنیز بر ران چپ زائو ببندید و مطمئن باشید که به راحتی فارغ خواهد شد ولی متوجه باشید که پس از وضع حمل دعا را از ران چپش فوراً باز کنید و گرنه روده هایش را بیرون خواهد آورد.

اتفاقاً زکریای قزوینی راجع به خاصیت گشنیز که در حکایت بالا ذکر شده چنین می نویسد: 
کزبره: او را به پارسی گشنیز خوانند و شیخ الرییس گوید که اگر کزبره را به آهستگی از بیخ برکنند و بر ران زنی ببندند که زادن او دشخوار بود در حال خلاص یابد. 

باری، هنوز دیر زمانی از تجویز خواجه و بستن دعا بر ران چپ بیمار حامله نگذشته بود که به راحتی وضع حمل کرد و از خطر مرگ نجات یافت. 

بامدادان خواجه نصیرالدین طوسی بر درازگوش سوار شده با زاد و توشۀ کافی به جانب طوس روان گردید. پس از چندی چون دعا کردند دیدند که خواجۀ طوسی چنین نوشته بود:خودم جا، خرم جا. زن صاحبخانه خواه بزا، خواه نزا!
شنیده شد که این دعا دیر زمانی در بعضی از قراء و قصبات مناطق غرب ایران برای زایمانهای سخت و دشوار چون حرز جواد به کار می رفت و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد
ارسال شده توسط روحویوهودیوو
------------------------
تمام شرکت کنندگان در بازی (دیویسنا-مردیوجان-میردیو-دیوان-روحویوهودیوو) صورت کامل و صحیح را ارسال کرده اند 
و اما برداشت های دیوی:
  1. خودم جا خرم جا باسن ِ لق ِ هر چي بيجا
  2. خودم به جا ، خرم به جا ، من ازکجا و اون از کجا
  3. خودم به جا، خرم به جا ، حالا از اول جا به جا
  4. خودم به جا ، خرم به جا ، مشکل دقیقا همینجا
  5. خودم به جا،خرم به جا ، بنزین نداریم نمیریم هیچ جا
  6. خودم بجا ، خرم بجا ، ولی نمی‌تونم بمونم به یک‌جا

حالا بنظرتون کدومیک از این برداشت های دیوی ، جالب تره.
و آیا می‌توانید حدس بزنید، هر نظر متعلق به کدام دیو است؟(البته بعضی از شرکت کنندگان نظر ندادند و برخی بیش از یک نظر)

چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۸

دور اول بازی ......

برای شروع با یه ضرب المثل معروف ِ ایرونی شروع می‌کنیم:
خودم بجا، خرم بجا ، ....
جوابهاتون رو به صندوق پستی ام ارسال کنید

سه‌شنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۸

بازی ، بازی ، بازی .........

دیوهای عزیز دیولاخ
سلام...
دیوار یه پیشنهاد داره براتون...
یه بازی...((هووووووووورااااااااا ))

بازی به این ترتیبه که ابتدا یک دیو بعنوان راوی، ضرب المثلی را در نظر می‌گیرد ، سپس با اشاره به خواستگاه ضرب المثل قسمتی از آن را بیان می‌کند.
به عنوان مثال : ایرانی ها می‌گویند "نابرده رنج،...."
بعد از آن هر دیو که تمایل به شرکت در بازی دارد، ادامه این ضرب المثل را برای صندوق پستی راوی ارسال می‌کند.
در اینجا هر دیو شرکت کننده، یا صورت صحیح ضرب المثل را می‌داند و یا نمی‌داند. در هر حال هر دیو می‌تواند تا دو جواب ارسال کند ، یکی صورت صحیح و کامل ضرب المثل و دیگری برداشت دیو-خلاقانه خودش از ضرب المثل.
بعنوان مثال دیوی اینچنین جواب می‌دهد:
صورت صحیح: نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود.
برداشت دیوی: نابرده رنج، دیوار به مهمانی نمی‌رود.
البته بازی بر روی برداشت دیوی انجام می‌شود. اما ارسال هر دو جواب یا حتی یک مورد بسته به انتخاب بازیگر است.
خلاصه راوی پس از اینکه جواب ها را دریافت کرد ،برداشت های دیوی از ضرب المثل را بدون ذکر نام فرستنده اعلام می‌کند (راوی می‌تواند نظر خودش را نیز لابلای دیگر نظرات ارایه کند).
در این مرحله تمام دیوها (ی شرکت کننده در بازی و یا حتی آنهایی که جوابی ارسال نکرده اند) به پاسخ های ارسالی رای می‌دهند و سپس راوی جواب صحیح را بهمراه برداشت ها و ذکر نام ِ صاحب‌ ِ برداشت ، اعلام می‌کند و دیوهای شرکت کننده بصورت زیر امتیاز می‌گیرند.
1- شرکت کننده ها بابت هر رایی که به برداشتشان داده شده باشد، 3 امتیاز کسب می‌کنند.
2- هر شرکت کننده ای که جواب صحیح و کامل را ارسال کرده باشد، 2 امتیاز کسب می‌کند.
3- اگر هیچ شرکت کننده ای جواب صحیح را نداده باشد، راوی 5 امتیاز کسب می‌کند.
یک دور از بازی بدین شکل به پایان می‌رسد و در صورت تمایل، بازی با یک راوی دیگر دنبال می‌شود تا اینکه یک دیو به حد نصاب تعیین شده (مثلا 100 امتیاز) برسد و یا اینکه تمام دیوهایی که می‌خواستند راوی باشند ، یک بار به جای راوی بازی کنند.
نکات :
1- با توجه به اینکه این بازی بصورت فاصله دار در دیولاخ برگزار می‌شود، هر مرحله از بازی با فاصله زمانی مشخصی باید انجام شود که تمام دیوها فرصت ارسال نظر و یا رای دادن داشته باشند.
2- ذکر منبع موثق برای ضرب المثل(توسط راوی) بمنظور امتیاز دهی عادلانه الزامی است(بالتبع موثق بودن منبع نیز باید مورد تایید عده ای از دیوها باشد و یا حداقل مخالفی نداشته باشد).
3- البته در مورد ضرب المثل محدودیتی وجود نداشته باشد ، بهتر است. می‌توان جمله نغزی را از فردی یا کتابی آورد. اما تک جمله ای بودن ، به زیبایی بازی کمک می‌کند. 

خوب حالا دیوهای عزیزم (که می‌خوام تا دنیا می‌گرده، دورتون بگردم) ، اگه رخصت بدهند ، دیوار اولین راوی باشد.( که اگه ابهامی هست با هم برطرفش کنیم).

منتظر نظراتتون هستم.

پانوشت :اصل این بازی به نام Wise and Otherwise است و متعلق به wiseandotherwise.com Inc می‌باشد.
دیوار چاردیواری

دوشنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۸

سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم (بخش چهارم-درخت آفرينش و پرنده هاي محافظ)- قلعه ي ...

- ميدونستم كه بايد از پرنده ها رد بشم تا بتونم به درخت آفرينش برسم تا بتونم زندگي دختري كه زندگيم بود رو نجات بدم...
+ اين را گفته بودي... از پرنده ها و گذر از آنها بگو...
- ميدوني... معمولا كساني كه ميخوام روشون كار كنم نبايد بفهمن كه من اونجام... بايد از نخوت استفاده مي‌كردم تا انگيزه ي محافظت از قلعه را از پرنده ها بگيرم...
- تنها مشكلم اين بود كه اونا پرنده بودن و تفكراتشون غريزي... معمولا نخوت روي تفكراتي تاثير ميذاره كه غريزي نباشن... مثلا هيچوقت نتونستم با نخوت جلوي نفس كشيدن انساني را بگيرم... غريزه هم مثل مثل نفس كشيدنه...  معمولا انسان ها هم وقتي با غريزه هاشون مبارزه ميكنن درست مثل اين ميمونه كه جلوي نفس كشيدن را بگيرند... با اين تفاوت كه به سرعت نفس نكشيدن اونارو نميكشه...
- اولين حركتم اين بود كه جايگاه پرنده ها رو پيدا كنم... كار سختي بود... زيرا كمتر خودشون رو نشون ميدادن... براي اين كار مجبور بودم كه نور خورشيد را در جهت هاي مختلف پخش كنم كه اگر پرنده اي از نژاد آنها در آسمان پرواز كرد بتوانم با كمك نور خورشيد آنها را پيدا كنم... اين كار را با انعكاس نور توسط قطعه فلزي صيقلي انجام ميدادم...
- اولين پرنده را يافتم و راهش را دنبال كردم... پيدا كردن مسير 7 روز طول كشيد... تا توانستم در نهايت جايگاهشان را پيدا كنم... در ميان 2 كوه در دره اي عميق لانه داشتند.. برعكس بيشتر پرنده ها كه در بلندي لانه مي‌كنند،‌اين پرنده ها براي مخفي ماندن در دره زندگي مي‌كردند... كم بود نور يافتنشان را سخت كرده بود...
- با استفاده از پر هاي ريخته شده در اطراف دره خودم را مخفي كردم... اما هر بار كه خواستم به آنها نزديك شم از وجودم آگاه شدند و مرا دور كردند...
- متوجه شدم كه پرنده ها در طول شب خواب هستند و در خواب به رنگ مشكي در مي‌آيند... تا باز هم ديده نشوند... در شب مي‌شد به آنها نزديك شد...
- توانستم در شب به آنها نزديك شوم... و اين گونه نيرنگ را آغاز كردم... براي اولين بار بود كه فهميدم با نخوت حتي مي‌توانم غريزه ها را هم كنترل كنم... اما مشكل آنجا بود كه براي مدت كوتاهي جواب ميداد... و سريعا به حالت اول باز مي‌گشتند... بايد علت محافظت را مي‌فهميدم...كه مجبور به بازگشت به سمت فلعه شدم تا سر از اسرارشان در بيارم...
- همونجا بود كه فهميدم قوشعم  ها از بچه هاي پرنده ها نگهداري ميكنن... حالا ميتونستم روي پرنده ها كار كنم و اميد به آينده رو ازشون بگيرم... تا نخوت رو در وجودشون فعال كنم و قدرت حركت رو ازشون بگيرم... و به قلعه وارد بشم... ولي ميدونستم كه اين نخوت كوتاه مدت است پس بايد عجله مي‌كردم...
- دباره به دره برگشتم و شبانه نخوت را وارد وجود پرنده ها كردم... و با دختر زندگيم وارد قلعه شدم...
- از دروازه ي اصلي وارد قلعه شدم... با گذر دروازه محيطي بزرگ را كه با گل هاي پيچك و درخت هاي سبز پوشانده بود ديدم... سبزي گياهان با رنگ هاي صورتي، قرمز و سفيد گل ها جلوه اي زيبا پيدا كرده بودند... ديدن چنين منظره اي در اين ارتفاع و در كوهستان بسيار برايم عجيب بود... اما هيجان رسيدن به درخت تمام اين زيبايي را برايم بي ارزش مي‌كرد...بدون توجه به آنها وارد  فضاي قلعه شدم... برخورد ساكنين قلعه بيشتر متعجبم كرد... گويا يكي از آنها هستم... بدون كوچكترين توجهي به من به كار خودشان ادامه مي‌دادند... مطمئن بودند كه اگر من تونستم وارد قلعه شوم پس از دوستانشان هستم... با گذر از راهروي اصلي قلعه كه با پارچه هاي رنگي و گياهان زيبا تزيين شده بود خودم را به محيط مياني ي قلعه رساندم... فضايي گرد كه با آب نما ها و مجسمه هاي مرمري تزيين شده بود... در وسط اين محوطه درختي بود كه بر شاخه هايش ميوه هايي شبيه به هندوانه اما سفيد رنگ آويزان بود... فهميده بودم كه با ريختن خون دختر پاي درخت مي‌توانم دختر را دوباره متولد كنم ... خودم را به درخت رساندم و در حال فكر كردن بودم كه صدايي به گوشم رسيد... 
-- اين كار را نكن....
-!!!! اين صداي كي‌ست؟
-- پشيمان ميشوي...!
- اين صداي كيست؟
- برايم مهم نبود... فقط ميخواستم اين كار را انجام دهم...
- پس زخمي در دستان دختر بوجود آوردم... خونش را پاي درخت ريختم...
- اولين قطره ريخت... ولي اتفاقي نيوفتاد...
- دومين قطره... باز هم خبري نبود...
-- با اين مقدار خون فايده اي ندارد... بايد بيشتر بريزي...
- بيشتر؟ اما زخم كوچك بود... زخمي عميق تر بوجود آوردم... نگاه دختر در چشمانم عذابم ميداد... اما او به من اعتماد داشت و هيچي نميگفت... و فقط درد را تحمل مي‌كرد...
- من فقط به فكر درخت و تولد مجدد دختر بودم...
- اصلا به ميزان خوني كه از دختر ميرفت فكر نمي‌كردم...
- فقط به درخت توجه داشتم و بعضي وقت ها به نگاه دختر خيره مي‌شدم... رنگش كم كم داشت به سفيدي ميزد... ديگه سرخي لب هاش ديده نميشد... دستش رو فشار ميدادم تا خون ازش جاري بشه... فشار دست اون كه روي دستم بود كم ميشد... 
- آنقدر فكرم به درخت بود كه متوجه نبودم كه بدن دختر سرد شده... 
- ديگه از دستش هم خوني نمي‌چكيد... زخمي ديگر در سينه اش انداختم... كمي خون جاري شد و آن هم قطع شد...
- دختر ديگه نفس نميكشيد...
- تمام بدنش سفيد شده بود...
- چند ساعتي بود كه به انجام اين كار مشغول بودم...
- ولي در درخت اتفاقي نمي‌افتاد...
- ولي ديگه خوني در اين بدن وجود نداره... من دختر را از دست دادم... نه...
- با تمام وجودم فرياد زدم...
- چندين بار از اعماق وجودم فرياد زدم... سرم را به درخت كوباندم... باز هم فرياد زدم... با مشت به زمين ميكوبيدم اما فايده اي نداشت...
- اين بار بلند تر فرياد ميزدم...
اين كارم باعث شد تمامي سكنه به محوطه ي گرد دور من بيان...
- همشون با تعجب به من و پيكر بيجان دختر نگاه مي‌كردند...
- ناگهان همشون با هم شروع به فرياد زدن كردند... و اشك از چشمانشان جاري شد... اما حركتي نميكردند... مستقيما به من نگاه مي‌كردند...
- فرياد زدم... من چه بايد بكنم...
- من كه فقط خون بيشتري مي‌خواستم... دست خودم را هم بريدم... و خونم را زير درخت ريختم... با ريختن سومين قطره... درخت رنگ عوض كرد... مهي سفيد دور درخت را گرفت... جرقه هاي آبي رنگي از درخت به هوا پخش مي‌شد...  ميوه هاي درخت تك تك از درخت مي افتادند و خشك مي‌شدند... همه ي برگ هاي درخت ريخت...  صداي فرياد قوشعم ها بلند تر ميشد... ناگهان رده هاي قرمزي از پايين درخت به بالا حركت كرد و در شاخه ها پخش شد... درخت دوباره برگ در آورد... اما اين بار به رنگ قرمز... ميوه هايي شروع به رشد كردند...به رنگ سياه...
-- اين است اشتباه تو... گفته بودم پشيمان خواهي شد...بايد صبر مي‌كردي تا خون كم كم در جان درخت نفوذ كند... عجله كردي و خون زياد ريختي... و حتي خوني ديگر را با آن مخلوط كردي... فرزندان اين درخت تو و قلعه را نابود خواهند كرد... 
- اون صدا راست مي‌گفت... درخت اين بار موجوداتي را بوجود آورد كه تمامي سكنه ي قبلي قلعه را يكي يكي كشتند و قلعه را بدست خود گرفتند... نتيجه ي كار من همين موجوداتي است كه مي‌بيني... من دختر را در اينجا به خاك سپردم و خودم هم همينجا ماندم تا با درد اشتباهم بسوزم...
- اينبار نخوت در وجود خودم رخنه كرد و من را از پا در آورد...
- سالهاست كه اين موجودات در اينجا زندگي مي‌كنند و من هم با درد از دست دادن دختر و اشتباهم در اين قلعه مانده ام... اين موجودات هم كه قدرت نخوت من را دارند... خيلي از اين موجودات از قلعه رفته اند و بي‌دليل نخوت را در دنيا منتشر كرده اند... ديگر نخوت معنيه قبليش رو نداره... مردم بي دليل دچار نخوت مي‌شوند هر روز تعدادشون بيشتر ميشه... من هم نميتونم كاري بكنم... چندين بار سعي كردم درخت را نابود كنم... اما درخت همچنان رشد مي‌كند... هر بار كه درخت را قطع كردم... دباره جايش درختي رشد كرد... نمي‌توانم جلوي رشد درخت را بگيرم... اين موجودات هم كه در دنيا پراكنده شده اند... من نابود شدم...
+ اما بايد بشود كاري كرد...
- آره ميشه... 
ادامه دارد...
...
پا نوشت: غلط هاي دستوري و املايي را به بزرگي خودتان ببخشيد... ديگه ساعت 5:30 صبحه و من ديگه توان بيدار موندن ندارم...

یکشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۸

آدمکها با نقاب هایشان
از کنار هم می گذرند
دریغ از یک لبخند
خود را از هم دور می کنند.
چه عجیب روزگاریست
ماه خورشید را به سلاخی می برد
و ستاره ها
ماه را نشانه رفته اند،
در گلدانها
کاکتوس به جای یاس می رویانند
و بوی لجن
از خاطره ها بر می خیزد،
کرمها به جان نهال ها افتاده اند
و صاعقه بی مهری
لانه را بر سر کبوتران ویران کرده است،
نفرت
_ این هدیه صورتکها به یکدیگر_
دشنه بر گلوی عشق نهاده است
و لشگر نامهری
راه بر نگاه عاطفه سد کرده است،
سرو بوته را له می کند
و گلها پروانه را دشمن می پندارند،
و قلب
در زندان سنگی کینه اسیر گشته است.
_
چه عجیب روزگاریست
همه خود را
بی گناه می دانند،
اگر خوب گوش فرادهی
می شنوی صدای گریه خدا را.

شنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۸

... تازگي ها بد جوري گردِ خاموشي و فراموشي پاشيده به ديو لاخ و اين اصلا شايسته نيست ...بر اين اساس تصميم گرفتم با كسبِ اجازه از محضر مباركِ جنابِ مستطاب حضرت ديوانبيگي(دامت بركاته) يه حضور و غيابِ نصفه نيمه از ديوانِ عزيزم به عمل بيارم و ديوهاي ِ گرانقدرِ خواب آلود يه حاضري بگن (خرجش يه كلمه ست.) تا اين كوچكترين رو از شا ءبه (ذهنيت) خاموشي و فراموشيِِ ِ ديولاخ برهانند.
كوچكِ ديوها مير ديو.

ديو - يسنا........
ديوار........
ديوان.......
مرديوجان......
ديوونه......
روحويوهوديوو......
ديويست......
ديوسا......
آن ديويتا.......
ديومار.......
خان ديوه.....
ديويد.....
ديوسان.....
ديولوك هلمز......
ديوا......
ديوبنگ......
و جنابِ مستطاب ديوانبيگي.......

شركتِ آحادِ ديوان گرانسنگ در اين حضور و غياب موجبِ مزيدِ امتنان و مسرتِ خاطر و عدم شركت گرانمايگانِ سبب ِ شرمندگي ِ خود ِ آنان خواهد بود.

چهارشنبه ۲۰ اوت ۲۰۰۸

ديوهاي خوبم ميخوام يه شعر براتون بنويسم كه يه عزيزِ دلي به نامِ كيوسك اونو اجرا كرده ... اصلا ازم نخواين كه مراعات كنم و وسطِ ميدون ديولاخ كه احيانا خانواده رد ميشه حرفاي بد بد نزنم كه اساسا هوس كردم يه نمه بي تربيت باشم ... برو بريم...

ميگي از جنگ و كشاكش ، ميگي از حريقِ نفت كش ....... مجريِ اخبار و گزارش، يه آدمِ دروغگويِ .....!
يه برنامه واسه جووني، روووزتوون سبزوو آسمونيييي.....قدرِ ميكروفونو خوب ميدوني، عشوه نيا آي بچه....!
ارتباط مستقيمو زنده، بين يه شهر و چند تا دِه..... مجريِ جنگِ خانواده، جيغ نزن اينقدر زنيكه .....!
دكور هايِ جلف و پر از گل ، گلاي گلايل و سنبل......كلاغ با اداي بلبل، اينارو از كجا آوردن يه مشتي ...!
همه برنامه ها پرِ غصه ،مصاحبه با آدماي چرك و نشسته..... فكر ميكنه خيلي كاردرسته، خجالت نميكشه مرتيكه ...!
كت هاي قهوه اي، خنده هايِ لوس، مجريهاي بيمعني و چاپلوس .... ميگه همه دزدن بقيه جاسوس، لعنت به هر چي آدمِ...!

كلي حال كردينا اي ديوهايِ شيطون ... به قولِ چاپلين به حماقت هميشه ميشه خنديد پس بخند ديوِ خسته.

استعفا!

بدين وسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و ـ مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را.قبول مي كنم.مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل پنج ستاره است!مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چون مي توانم آنرا بخورم.مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم مي خواهم به گذشته برگردم ـ وقتي ساده بود ـ وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي كودكانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم ، نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي ...از مدارك اداري ، خبرهاي ناراحت كننده ، صورتحساب ، جريمه و،مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يك كلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح...به فرشتگان، به باران، و به.... .اين دسته چك من، كليد ماشين، كارت اعتباري و بقيه مدارك، مال شما.من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم

سه‌شنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۸

قاصدك

دويد به سمتم 
دستاش چنان به هم فشرده بود 
انگار مي ترسيد رازش از روزنه هاي ميون انگشتانش پرواز كنه 
با چنان هيجاني اسمم و صدا مي كرد 
كه قلبم با صداي پاش شروع كرد به دويدن 
نگاهمون كه به هم رسيد گفت 
ببين چي پيدا كردم! يه شاپرك! 
دست هاي به هم قفس شده اش رو كه ازهم باز مي كرد 
دل تودلم نبود الان مي پره! 
وقتي چشمم به نازك تن سپيد مويش افتاد 
دلم لرزيد 
گوشه عرق كرده دست هاي كوچيكش 
كز كرده بود و جُم نمي خورد 
دست هاش و تو دستم گرفتم و گفتم 
كوچولوي من! ايني كه تو دستت خوابيده 
يه قاصدكه! 
جوري نگاهم كرد كه فهميدم از حالا به بعد 
چشم هاش معني دلتنگي رو مي فهمه و 
دست هاش پي دوستي كه دستش رو رها كرده نامه نمي نويسه 
همه حرفاي نگفتش و تو گلوش جمع مي كنه 
تا دل به دل قاصدكي بسپاره كه دل به پرواز داره 
تا شايد روزي جايي چشم تو چشم دوستش بدوزه و هيچي نگه! 
اگه برگشت بگه كه حال چشم هاش خوب بود يا نه؟! 
گفتم قاصدك دلش به آسمون بسته است 
هرچي دوست داري خدا بشنوه رو تو گوشش بگو و بزار بره 
بي هيچ حرفي به سمت حياط رفت 


.
...آي دا


دنیا!

فرصتی نمانده است، بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا، یا من تو را میکشم، یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر،
دنیا به همین چند سطر رسیده است.
به این که انسان، کوچک بماند بهتر است.
به دنیا نیاید بهتر است.
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود، که می دود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها، پیاده به جنگل برگردند.
و پرندگان، دوباره بر زمین.... و زمین.... .
نه! به عقب تر برگرد.
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت!!!

دوشنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۸

سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم (بخش سوم)- قلعه ي ...

+ گفتي تو ترومد ديو هستي؟
- چند بار بگم؟
+ خوب... جالب است كه اسمت و شخصيتت يادم است اما خودت نه...
- اي بابا... هي مجبورم ميكنه تكرار كنم كه چقد واست اضافه بودم... خوب بعد تولد دبارت...
+ بله... فهميدم.
+ و اما اينجا چه مي‌كني؟ گفتي قبل از همه‌ي اين‌موجودات اينجا بودي... ماجرا از چه قرار است...
- گفتم كه نمي‌خوام دباره به ياد بيارم... با اينكه هيچ وقت از يادم نميره!
+ با اينكه بسيار دلم مي‌خواهد بدانم... اما مجبورت نمي‌كنم چيزي كه دوست نداري تكرار كني...
- نه... اصلا دلم نميخواد... دلـ... نـ... من بايـ...
در حال گفتن حرف هايش بود كه كم كم ديگر نتوانستم حرف هايش را بفهمم و دباره از هوش رفتم... صدمه هاي بسيار شديد بود و من بسيار ضعيف شده بودم... تيمارم كرده بودند اما همچنان ضعف را در بدنم احساس مي‌كردم...
نفهميدم كه چه مدت بيهوش بودم... دباره كه به هوش آمدم صداي آوازي را مي شنيدم... كه چند بيتي از آن پشت هم تكرار مي‌شد...
- ستاره آسمون ماه در فلك بود... طبيب درد من آن دخترك بود... قدش چون خوشه مرواري افشان... لبش از برگ گل نازكترك بود... ستاره آسمون...
سرم را بلند كردم... آري ترومد بود كه داشت زير لب اين آواز را زمزمه مي‌كرد... 
+ اي ديو بزرگ... نمي‌خواهم مزاحمت شوم اما من شديدا نياز به آب دارم... عطش جانم را زجر مي‌دهد...
- خوب پاشو برو آب بخور...
+ ولي دست هايم بسته است...
- اي بابا... با خودت چي فكر كردي؟ اون براي اينه كه دستت ثابت بمونه تا زخمي كه خوردي خوب بشه... نبستنت كه!
+ نبسته اند؟ راست ميگويي نبسته اند... من به هيچ عنوان نمي‌توانم منطق اين موجودات را بفهمم!!!
+ اما چرا من را نبسته اند؟
- تو را در كنار من گذاشته اند... من هم كه ديو نخوت هستم... خوب معلومه كه از كنار من تلاشي براي آزادي نخواهي كرد...
+ هه... به همين راحتي... ولي من هروقت كه دلم بخواهد از اينجا فرار خواهم كرد... فقط در حال حاضر توانش را ندارم...
- ها... ها... همه همين را ميگن... قدرت من رو دست كم مي‌گيرن...
- لعنت به تو... درد هايي كه مدت ها بود فراموش كرده بودم دباره در دلم تازه شد...
+ همان شعري كه مي‌خواندي؟
- آه... نفرين جهان به من... من چرا...
- ميدوني ما فقط ميخواستيم... اون يه آدم بود... اون داشت پير مي‌شد و من طاقت ديدن اين پير شدن را نداشتم... تمام زندگيم به اون بسته بود... طاقت حتي يك لحظه دوريش را نداشتم... اما چه مي‌توانستم بكنم؟ من ديوم و عمرم جاويد و اون انسان بود و فنا پذير... 
- شنيده بودم كه در نوك كوهي در ميان البرز قلعه اي وجود دارد كه در آن درختي است كه جان را زياد مي‌كند... لعنت به من... چرا بايد اين كار رو ميكردم؟ آخه چرا؟ پس خداوند در آن زمان كجا بود؟ چرا راهنماييم نكرد؟
+ گفتي درختي كه؟ بيشتر برايم بگو...
- آره همين درخت لعنتي... مي‌گفتند درختي‌ست كه جان مي‌بخشد... و من هم كه نمي‌تونستم پيري اون دختر را تحمل كنم... آخه ميدوني... بعد از ساليان دراز زندگي در اين دنياي پوچ به چيزي رسيده بودم كه همه چيز را برايم زيبا مي‌كرد... من كه هيچ حركت مفيدي انجام نمي‌دادم با ديدن اون همه ي زندگي ام سرشار از انرژي بود... 
- ميدوني؟ ميدونم كه ميدوني... آخه خير سرت تو هم ديو هستي... به هر كدوم از ما ديو ها نيرويي داده شده كه با آن بتوانيم تعادل جهان را حفظ كنيم... اينم از نقص هاي اين آفرينشه... همه چيز بايد جفت باشه... اگه تلاش هست بايد در كنارش نخوت هم باشه... وگر نه همه چيز به هم ميريزه... يه دنيا را تصور كن كه همه تلاش مي‌كنن... ميدوني چه اتفاقي مي‌افته؟ خوب واقعا فكرش را بكن... همه سعي مي‌كنن و مي‌خواهند كه پيشرفت كنن... چه افتضاحي ميشه... همه ميخوان از هم بهتر باشن... همه صبح تا شب به پيشبرد قدرتشان فكر و تلاش مي‌كنن و مسلم است كه درگيري پيش مياد... همه ميخوان از ديگران بهتر باشن... بهترين باشن... اينجاست كه من مفيدم... يك عده را نخوت مي‌بخشم كه دست از كار بكشند و با سكون و بدون تلاش به آرامش برسند...
-  ولي خود من هم حتي با ديدن آن دختر دست از نخوت كشيده بودم... دلم نمي‌خواست براي خودم حتي قدمي بردارم ولي براي او كوه ها را زير پا مي‌گذاشتم... همه كار مي‌كردم كه او شاد باشد... هر كاري برايش مي‌كردم شادم مي‌كرد... ديگر نخوت را فراموش كرده بودم... با اين حس من، دنيا هم رو به پيشرفت گذاشته بود... چون ديگر به دنيا هم فكر نمي‌كردم... تمام تلاشم شادي آن دختر و بودنش با من بود...
- آه اي دنياي بي‌رحم... اما اون داشت پير ميشد... آخه چرا؟ اون زيبايي كجا مي‌رفت؟ آن همه شور و نشاط؟ اي دنيا نفرين بر تو...
+ خوب؟ مگر به اين قلعه نرسيدي؟ آن درخت اينجا نبود؟
- به اين قلعه رسيديم... در آن موقع اينجا موجوداتي زندگي مي‌كردند.... همه سفيد رو و زيبا بودند... موجوداتي بودند با چهره هايي دلنشين... چشمانشان همچون دو كره ي مشكي در صورتشان مي‌درخشيد... صورت‌هايي گرد داشتند و مو‌هايي بلند و نرم بر سرشان بود... دماغ هاي با نمكي داشتن، مثل يه برجستگي كوچولو رو صورتشون بود.. ها ها... لب هايشان همچون قنچه گلي بود كه به صورتشان جلوه اي نجيب مي‌داد... بدنشان در كل شبيه به انسان‌ها بود... اما خيلي كوچكتر از يك انسان بالغ و طبيعي... به اندازه ي يك كودك نوزاد... سينه هاي گرد و برجسته داشتند... پا هايشان در قسمت بالا درشت بود و هر چه به سمت ساق مي‌رفت نازكتر مي‌شد... و پايين پايشان مو‌هاي بلندي داشتند كه همچون كفشي از پاهايشان محافظت مي‌كرد... پوست بدنشان سفيد بود و درست مثل صدفي كه در نور رنگ هاي ديگري در آن ديده مي‌شود در نور مي‌درخشيد... همشان بال داشتند ولي كمتر براي پرواز از آن استفاده مي‌كردند... بال هاشون از بدنشون بزرگتر بود... پوشيده از پر هاي نرم... هنوز يه چند تايي پر ازشون دارم... هميشه صداي آواز هاشون تو گوشم هست... مثلا ميخوندند... ( ما شاديم و شاديم... شاديم مثل يه بليل... شاديم به شادي... غصه نداريم... خدا رو داريم...  گياه ميكاريم... ما شاديم و شاديم... دوستيم و دوستيم... شاديم مثل يه بلبل...)
اونا نميتونستن از خودشون دفاع كنن... اين قلعه توسط يه سري پرنده ي بزرگ محافظت مي‌شد... پرنده هايي به بزرگي يك گاو و با رنگ آبي...
+ چي؟ پرنده اي به بزرگي يك گاو با رنگ آبي؟ فكر مي‌كنم يكي از آن‌ها را ديده باشم... قصد داشت من را براي خوراك روزانه اش به دندان بكشد...
- چي؟ يكي از اون پرنده ها رو ديدي؟ اين خيلي عجيبه من فكر ميكردم اونا ديگه نابود شدن... بگو ببينم چجوري ديديش؟ باهاش چيكار كردي؟
+ من باهاش كاري نكردم... صبح كه از خواب بيدار شدم و در كوه به مسيرم ادامه مي‌دادم يكي از آنها به من حمله كرد...
- غير ممكنه... اونا بي دليل خودشون رو نشون نميدن...اونا كه گوشت خوار نيستن كه بخوان تورو بخورن!!!
+ ولي داشت اين كار رو ميكرد...
- اون ها فقط زماني خودشون رو نشون مي‌دادن يا حمله مي‌كدرند كه يكي به خونشون نزديك شده باشه... دليل محافظتشان از اين قلعه هم اين بود...موجوداتي كه توي اين قلعه بودن از نوزاد هاي اين پرنده نگهداري مي‌كردن... آخه ميدوني... خيلي عجيب بود... نوزاد هاي اين پرنده شبيه به خودشون نبودن... بيشتر شبيه به كرم يا مار بود... مار هايي كه صدا هاي عجيبي از خودشون در مي‌آوردن... من نفهميدم چجوري ميشه... يه مار و كم كم تبديل به يك پرنده ي آبي... اونم با اون ابعاد... خيلي عجيب بود... آخرين ماري كه پيدا كردم رو خودم بزرگ كردم... ولي وقتي تونست پرواز كنه رفت و ديگه هم بر نگشت... يعني اگه بر ميگشت كشته مي‌شد...
+ نه؟ اين غير ممكن است... گفتي مار؟ با صداي عجيب؟ يادت هست كه اون مار ها... نه اين نميتونه اتفاق افتاده باشه... اوني كه من خوردم حتما يك مار زنگي بود...
- خوردي؟ مار؟ كجا؟
+ در غاري كه شب را در آن مي‌گذراندم...
- و آن مار خودش به سمت تو آمد؟ اون مار رنگش آبي نبود؟
+ نميدونم... شب بود و نوري نبود... و من هم گرسنه...
- و گفتي صبح پرنده بي دليل به تو حمله كرد؟
+ آري بي دليل...
- گند زدي... تو يكي از نوزادان پرنده  را خورده بودي... وگرنه دليلي براي حمله وجود نداشت... ام... و توانستي او را بكشي؟ نگو كه اين كار را كردي!
+ من نه! ولي اين موجودات اين كار را كردند... پرنده داشت به اينجا نزديك مي‌شد و آنها...
- واي بر تو... پرنده قصد داشته تو رو از خونش دور كنه... 
+ ولي چرا به اين سمت آورد؟
- به اين سمت؟ يعني مستقيم به سمت قلعه مي‌آمد؟
+ آري...
- آن پرنده... نه!!! غير ممكن است... شايد آن پرنده پرنده ي من بوده... من به پرنده ام ياد داده بودم كه اگر ديوي را ديد مستقيم آن را به اينجا بياره تا شايد بتونه قلعه و درخت را از دست اين موجودات رها كنه... ببينم چجوري تو را به اينجا آورد؟
+ بر پشتش سوار شدم...
- يعني باهاش دوست شده بودي؟
+ نه در جدالي توانستم بر پشتش سوار شوم...
- خودش است... پرنده چون تو را قدرتمند ديده سعي كرده تو را به اينجا بياره تا قلعه رو نجات بدي...
- ولي الان تو در قلعه هستي و كنار من... اميد وارم كه حد اقل همه ي كودكان پرنده را نخورده باشي....
+ ولي من هنوز به طور قطع نمي‌دانم كه آن كه خوردم چه بوده شايد واقعا مار بوده...
+ اتفاقي كه افتاده را افسوس خوردن فايده اي ندارد... بايد در فكر راه حل باشيم... از آن موجودات كه در اينجا زندگي مي‌كردند بگو... چيز هايي كه مي‌گفتي شباهتي با چيزي كه من را زنداني كرد نداشت..
- نه آن موجودات مهربان اينجوري نبودند... زيبا بودند... همشان از يك جنس بودند... چون براي توليد مثل نيازي به جفت نداشتند... آن موجودات از دل زمين رشد مي‌كردند...
+ يعني نوعي گياه بودند؟
- نه... آن درخت... اين موجودات از آن درخت زاييده مي‌شدند... به نوعي ميوه هاي آن درخت بودند...
- هيچ وقت، وقت نكردم بفهمم اولين موجودي كه ازين درخت بوجود آمده از خون چه موجودي بوده!
+ از خون چه موجودي؟ من درك نمي‌كنم...
- آري... اين درخت اين‌چنين است... هر موجودي كه خونش را پاي اين درخت بريزد... زان پس اين درخت ميوه هايي شبيه به آن موجود به بار مي‌آورد... و اين چنين است كه زندگي مي‌بخشد... يعني تو خونت را پاي درخت مي‌ريزي و اين درخت موجوداتي شبيه به تو را بوجود مي‌آورد...
- لعنت به من... من اين را از يكي از آن همان موجودات زيبا ياد گرفتم... بعد ها فهميدم كه اين موجودات هميدگر را غوشعْمَ صدا مي‌كنند...
+ غوشعم؟ چه اسم عجيبي...
- لعنت به من... و لعنت به تو كه همه ي اين اتفاق ها را به يادم آوردي...
+ ادامه بده... ديگه يادش افتادي... حد اقل به من هم بگو...
- داشتم ميگفتم... اين موجودات قدرت دفاع نداشتند... و من كه مي‌خواستم آن دختر را هميشه داشته باشم... بايد به اين درخت دسترسي پيدا مي‌كردم...
ادامه دارد...

شنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۸

سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم (بخش دوم)- قلعه ي ...

ببينم گفتي اينجا زندانه ولي برخوردشان بد نيست؟
پس دليل تيري كه در كتف من فرو رفته را مي‌تواني توجيه كني؟
- كدوم تير
همين كه در... 
- مي‌بيني كه ديگه نيست...
من قدرت دركش را ندارم... اول تير مي‌زنند و سپس تيمار مي‌كنند؟
- خوب ميتونستي واسشون خطرناك باشي...
ميتوانستم؟ اين موجودات اول مي‌كُشند بعد به دنبال دليل مي‌گردند؟
- خوب ناخوانده اومدي... ميتونستي دشمن باشي.
من كه با منطقدشان چندان موافق نيستم.
- ول كن اين حرفارو... از اون بيرون واسم بگو...
اون بيرون. كنون چندان تواني براي تعريف ندارم... و از طرفي آنچنان كه شواهد نشان مي‌دهد فعلا اينجا گرفتاريم و وقت براي تعريف بسيار است...
تو اينجا جه مي‌كني؟ تو هم ناخوانده آمدي؟
- من... من قبل از همه ي اين ها اينجا بودم... و هنوز هم هستم...
قبل از همه؟؟؟ چه ميگويي؟
- آه... نپرس... خيلي ساله كه ديگه بهش فكر نمي كنم... دباره شروع نكن.
اگر تمايلي نداري نگو... فقط بگو ببينم چقدر اميد رهايي از اينجا هست؟
- اميد رهايي؟ كجا مي‌خواهي بروي؟ 
من ميخواهم بورم به... ميخواهم... واقعا من كجا مي‌خواهم بروم؟ براي چه؟ مگر ارزشي دارد رفتن؟ مگر بيرون با اينجا فرقي دارد؟ مگر دلي در بيرون از اينجا در پي من است... نه بيرون از اينجا هيچ چشمي به دنبال من نيست... هيچ دلي نيست كه برايم تنگ شود... هيچ معشوقي نيست كه به اميدش خاك راه را بر تن ارزان كنم... وطني نيست كه جان فدايش كنم... اگر اندك كساني بودند كه چشم اميدم به آنها بسته بودم، بودنم يا نبودنم فرقي برايشان نمي‌كند... پدرم كه آنچنان عاشق بود... بعد از مرگش كدام معشوق به خاكسترش گريست؟ كدام دوست يادش را گرامي‌داشت؟ از آن فقط من ماندم... فقط من. پدرم...
- ببينم يعني واقعا تو هنوز نفهميدي كه پدرت نمرده؟
نمرده است؟ من خودم خاكسترش را ديدم... 
- اي كوته فكر... تو دباره متولد شدي... پدرت نمرده دباره متولد شده... تو همان ديوژن هستي كه متولد شدي...
ولي خودت گفتي من فرزند ديوژن هستم... تو پدرم را مي‌شناختي و ميداني كه من فرزندش هستم...
- آره گفتم... چون آخرين باري كه ديدمت چهرت همينجوري بود... خوب معلومه كه بعد اين همه سال بايد پير تر شده باشي... ولي چون هنوز همين شكل هستي معلومه كه دباره خودت را متولد كردي... پس ديوژن آتش گرفت و ديوژني نو بوجود آمد... خاندانت همه تو هستي... گفتم خاندان... اين كلمه براي شما تنها معني تجربه دارد... تو در آن روز كه از خاكستر به وچود آمدي متولد نشدي... عمر جهان بر تو گذشته.
صبر كن... صبر... يعني من همان عاشقي هستم كه آخرين اميدم را از دست دادم ودباره؟ ولي چرا؟ من كه آخرين اميدم هم نابود شده چرا بايد دباره شروع كنم؟
- آه...
- عشق...
- هر كدوممون يك نوع. تو با آتش و من...
و تو؟
- بگذريم.
و من چرا بسته نيستم؟ مگر زنداني نيستم؟ چرا دست هايم بسته نيست؟
- همه ميدانند كه براي تو بيرون از اينجا دلخوشي اي وجود نداره... كجا ميخواي بري؟
من! كجا ميخواهم بروم؟ به واقع كجا؟ هرچه بخواهم اينجا هست... اگر قرار است در تنهايي چان سپارم... خوب در همينجا جان فدا مي‌كنم... از تمام آفرينش دلم را به كلمه اي خوش كرده بودم كه صاحب آن كلمه آن را از من دريغ كرد... سال‌ها به دنبالش كوه را بر كوه... دريا را پشت دريا... و دشت ها را گذراندم اما با يافتنش فهميدم كه حتي آن كه سال‌ها به دنبالش مي‌گشتم من را نمي‌خواهد و آن نيز دنبال عشقش مي‌گردد... چه ظالم است اين دنيا... چه راحت مردانگي را زير پاي گذاشت خالق... من كه دلم را به او سپرده بودم... دلسپرده اي جديد را به من نشان داد و قدرتش را به رخ كشيد و در آخر... نه من ديگر به دنيا دلبستگي ندارم... خداوندا... چقدر پستم من... چقدر ناچيزم. به كجا روم؟ عشق را شايد درماني بر دردهاي چنيدين ساله ام مي‌ديدم... عشق را شايد دليلي بر بودن پوچ اين دنيا مي‌دانستم... اما محكوم شدم به نرسيدن.... به نرسيدني كه جانم را به آتش كشيد... نبودني كه نابودم كرد... من كه ديگر بعد از اين همه سال دليلي يافتم كه دنيا را تحمل كنم. چرا دليلم اين گونه سخت مرا.. نه من ديگر ادامه نخواهم داد... در همين زندان باقيمانده ي عمر را مي‌گذرانم. اگر بودنم تنها براي تعادل دنياست... با نبودنم دنيا را نابود مي‌كنم.
- دلت رو به مردن خوش نكن...اونجوري نمي‌ميري... هركدوم از ديو ها يه چيز خاص دارن و او چيز خاص براي اين دنيا مقيده... پس بايد بمونه... ما هيچ كدوممون اگه بخواهيم كه بميريم هرگز نميتونيم بميريم... تا دنيا هست ما هم بايد باشيم...
اما من ديو هايي را ديدم كه مردند... ديو هايي كه در ميدان رزم مردند...
- كفتم تا زماني كه به مرگ دلمان را خوش كنيم نمي‌ميريم... و زماني كه براي زندگي تلاش مي‌كني مرگ نزديك است.اون ديو ها دقيقا در همون لحظه اميدشون رو به  مردن از دست دادن... خدايشان را گم كردند و مردند... اين نابودي ميتواند حتي در لحظه اي كوتاه بوجود آيد... مثلا ديوي را ميشناختم كه سالها بر اميد خود پايدار بود... اما در لحظه اي زندگي را بر مرگ ارج نهاد و مرد... مردن براي ديو ها معني ديگري داره... بعضي مثل نسل شما... دباره متولد مي‌شوند... و بعضي... مي ميرند... آره گفتم نمي‌ميريم... تا زماني كه دلمون به مرگ خوش است نمي‌ميريم... و دقيقا زماني كه ديگر مرگ را نياز نداريم.. خواهيم مرد... 
چه تعريف بدي... ولي من تا كنون به مرگ نيازي نداشتم اما نمردم...
- تو جواني... دباره متولد شدي و جواني... بدون اينكه خودت بداني چندان دلخوشي اي به دنيا پيدا نكردي... مرگ به سراغت نمي‌آيد. فقط يه چيز رو نمي فهمم... تو عشقي كه ديوژن در پيري رسيد را بر دوش مي‌كشي... عشق در پيري... و حال كه جواني همان عشق.. چه فاجعه اي هستي تو!... يه جاي كار ايراد داره... دفعات قبل اينجوري نبود... تفكرات پخته تر مي‌شد اما ادامه پيدا نمي‌كرد... تو با هر دفعه فرق داري...
 شنيدم من را ديوان صدا زدي... اسمم را از كجا مي‌داني؟
- ديوان يعني تفكرات مكتوب يك نويسنده... تو تفكرات ديوژن هستي و با مكتوب شدنت زندگي خودت را شروع كردي... بعد از نابودي كسي كه تو را نوشته تو همچنان به زندگيت ادامه مي‌دهي... تا آن زمان كه خودت تفكرات مستقل خودت را بدست آوري آن موقع است كه دباره ديوژن مي‌شوي... و بايد دست به نوشتن ديوان خودت بزني.
 تكرار... تكرار... تكرار...
- من اسمش رو ميذارم تكامل.
ولي من ديوان هستم... با قدرتي الهي براي پيشرفت... اما اكنون هرچه فكر مي‌كنم... ديگر دلايل قبليم براي حركت را ندارم... ميل به سكون دارم و آسودگي... چه آمده بر سر من؟
- خوب چه عجب، يه نشانه از تولد دباره در تو ديدم... شما با تولد دباره تمامي تفكرات اضافي دوره قبل را فراموش ميكنيد... ولي نامرديه كه من تو تفكراتت جزو اضافي ها باشم... خيلي نامردي...
من تو را مي شناسم؟
- اي بابا... جدا اضافي بودم... خوب حقم داري... من تَرومد ديو هستم.
آن ديو كه نخوت آفريد؟
- آه... آره خودمم...
ادامه دارد...

جمعه ۱۵ اوت ۲۰۰۸

دوست دارم دیو کوچولو



.... و اما تو دیوان خوبم

من چه دیو یسنا باشم یا دادا رامین تو رو دوست دارم و نوشته های دیوان رو تنها میتونم به حساب مستی بذارم

حالا این مستی میتونه از می ناب باشه یا از باده غرور جوانی

در هر حال هیچ فرقی نمیکنه نباید گفته میشد ولی گفته شد

من از تو به هیچ عنوان ناراحت نیستم و نیازی به عذر خواهی هم نیست و ازت خیلی ممنونم که بخاطر من پا روی غرورت گذاشتی و بدون این برام خیلی با ارزشه که برات ارزش دارم

اما تو به من این موضوع رو یاد آوری کردی که :

کبوتر با کبوتر ؛ غاز با غاز

کند همجنس با همجنس پرواز

امیدوارم با همجنسات پرواز خوبی داشته باشی



گفتم که بشنوی حتی اگر نخونی

دیو – یسنا بودم


دیو هزاره میدونید چرا هزاره :چون تمام این دورانی که شما دیوای جوان دارین میگذرونید رو من به همراه پدران و مادران شما گذروندم ؛

منم اونموقها خودم رو عقل کل میدونستم و فکر میکردم بزرگترها از دوران عقب موندن و یا اینکه تاریخ مصرفشون نزدیک به آخره ؛

فکر میکردم در زیر پای نامردان در حال له شدن هستم ؛

باور داشتم که بزرگترها نفسشون از جای گرم بلند میشه و چون پیرن دوست ندارن مبارزه کنن یا اینکه خسته هستن

ایمان داشتم که عشق تعریف نداره , عشق همینه که من دارم ؛ اما دریغا که سالها بعد فهمیدم عاشقهای زیادی وجود دارن و به این دلیل همدیگه رو پیدا نمیکنن چون تعریف عشق به وسعت تمام آدمهای دنیاست...

بله عزیزان پر غرور من که همین الان تو دلتون دارین ریشخند میزنین و پیش خودتون میگین باز این پیریه زر زرشو شروع کرد و باز حرفهای کلیشه ای تو کتابها رو داره روخونی میکنه بابا ما اینا رو میدونیم و خیلی چیزایه دیگه هم میدونیم که تو آفتاب سر بوم حتی یه لحظه هم بهش فکر نکردی ...

شاید اینطور باشه اما تنها یک چیز رو میدونم و اون اینه که :

باور کنید بزرگترها هم این راه رو رفتن ؛ شاید اون موقع به دختر داف نمیگفتن و میگفتن شکلات

شاید اون موقع کامپیوتر و اینترنت نداشتیم اما جمع هایی داشتیم که لااقل صدای همدیگرو میشنیدیم و اشک همو میدیدیم وتنها مشکلمون این بود که تهی از تعاریف بودیم و عجیب تر اینکه مطمئن بودیم نیازی به تعریف نداریم ( آخه ما آخر فهم و شعور بودیم ) فکر میکردیم اگه بریم جلویه آینه همون چیزی رو میبینیم که دیگران هم میبینن اما اینطور نبود ما بزرگترین معنا رو نداشتیم ما مطمئن بودیم چی هستیم و باز هم شک نداشتیم که چی هستن

اما

واقعا نمیدونستیم چی هستن ؛ چون از به زبون آوردنش خوشمون نمیومد و بزرگترهامون هم هیچ وقت سعی نکردن تعریف فضای خالی دوران رو هم برایه خودشون هم برای ما بازگو کنند

این دیو یسنا که الان داره براتون مینویسه دوست داشت برای یک بار این کار رو بکنه ؛

دوست داشت دیوار بجای جنگ با خودش و از راه بدر کردن عقیدتی دورو بریهاش در فکر راه حل واقعیه از دست داده هاش! باشه

دوست داشت دیوونه از لاک خودش بیرون بیاد و کمی هم دورو برشو ببینه

دوست داشت دویست بجای حب و بغض و پشت شایعه قایم شدن بیاد وسط گود و من ؛ واقعیشو بدون ترس بگه شاید دیو یسنا وارفته هم مثل اون باشه

دوست داشت دیوبنگ برایه یه بار هم که شده بلند بلند بگه کیه و چی میخواد نه اینکه....

دوست داشت دیوا (منظورم شخص دیوا هست) تنها اشتباهات دیگران رو نبینه و بعد از اینهمه جوالدوز به دیگران زدن یه سوزن هم بخودش بزنه

دوست داشت میردیو از کینه هاش با گریه بگه نه با خنده ای که پشت اون هزاران نگفتنی وجود داره

دوست داشت خان دیوه حداقل اینجا از حقیقت فرار نکنه و بدونه کتابا هم راست میگن

دوست داشت دیوسا بدونه که بجز محبت که خودش به کسی داره و همبستگی که باز هم خودش داره دیولاخ برایه سرپا موندن به همه نیاز داره و این کافی نیست که من و دیگری باشیم و پس همه هستن

و... اونایی که تو سایه نشستن و نیشخند میزنن یا نمیزنن اصلا برایه چی اینجا هستین؟

.... اما دیگه دیو یسنای غرغرو و مخ تیلیت کن با شما ها کاری نداره.... اصلا به من چه ... بسه برام اینهمه فهم و شعور که از در و دیوار میریزه بسه اینهمه حب و بغض بسه اینهمه منم هایی که دوست داشتن رو عقب زده....

من هرگز فرار نکردم ؛ هرگز قهر نکردم ؛ اما دیگه تحمل بیسوادی خودم رو ندارم منم مثل دیومار میشینم و نگاه میکنم هستم اما خستم ؛ هستم اما مثل خیلی ها تنها دلم خوشه که اسمم یه جایی هست و یه روزی شاید یه .....

...و آخرین حرفم قدر روحویوهویوو و مردیوجان رو بدونید .... این دو نفر همیشه میتونن عامل همبستگی همه باشن

سعی کنید همدیگر رو بشناسید لااقل کمی جرات داشته باشید و اول از خودتون شروع کنید و ببینید تعاریف شما با دیگران چه فرقی داره

بدرود

قلعه نوشته ها

برفتم بر سر كوه بلندي....بشستم رو به ديوار آه چندي
زدم  ار همچو شير در بندي...نگفتي تا به كي دوري(ميخندي؟)
مرتيكه ميخندي؟
دارم داستان تاريخي ميگم باز ميخندي
چيش خنده داره
خو اين شعرو زمان بچگيم گفتم،اون موقع خان بودم،اما جوان هم بودم
اين شعرو در غم دوري گاو شيردهم گفتم،
داستان از اينجا شروع شد:
خب ميدوني من خان ديوه بودم،كلي غرورو از اين چيزا
گاوم،بهترين گاوم علف مسموم خورد و مرد(البته فكركونم كشتن)بگزريم..
رفتم به كوهو اون شعر مسخره رو گفتم،بعد يييهويي جدم "شيخ سوار بياباني" ظاهر شد،گفت:
تا به كي ار ار كني؟خوم يه گاو واست ميخرم،شيري،گوشتي،تپل،با حال ....م م م ،اين چه بويي كه مي ياد؟
گفتم:چه بويي!؟
گفت:نميدونم ،فكنم....
گفتم:جد جان شرافتن من نبودم
گفت:ميدونم،اما...
يه هويي يه جرقه به ذهنم زد
گفتم :شيخ تو تو كي هموم رفتي
گفت:جان مادرت سوال تاريخي نكن...

روحويوهووديووو

 سلام برهم ديولاخيانم 
اسمم گواهي مي دهد، شيشه اي ام! يا از من رد شده ايد يا ازتان رد شده ام. خاصيت روح اين است، ناديدني ترين بودن است. اما اين اسم را براي آن انتخاب نكردم كه ديده نشوم،‌ نه.

اين اسم رابراي آن انتخاب كردم كه از بند تن و ظاهر رهايي يابم و به ذات خويش دست يابم. به روح هر چيز و حقيقتي كه گاه نمي بينيم! روحي به پرواز درآسمان دل هايي كه دوستشان مي دارد و دوستش مي دارند. كاش همگي بياييم و مهربانانه به روح بي آلايش هم بنگريم و از حرف هاي ظاهر و ناخواسته اي كه گاه به عادت به آنها خو كرده ايم دست بكشيم و نگاه هايمان را بشوريم و كمي،‌ كمي يكديگر را دوست بداريم... كمي بيانديشيد، اگر روح بوديد و از جان و روح ديگري مي گذشتيد و با آن يكي مي شديد، به حقيقت او پي مي برديد و آگاه ز احوال او مي شديد، آنگاه بود كه زين پس به قضاوت ديگران نمي نشستيد ... اين اسم را براي آن انتخاب كه بگويم دوستان،‌ بياييد براي يك بار هم كه شده از بيرون به خود نگاه كنيد و از درون به ديگران...
بياييد از آسمان بنگريم، از آن بالاي بالا...
نيز ديولاخ را مكاني يافتم كه به آن مي گويند: دل به دل راه دارد،‌ پس خانه ساختم...  دوست ديوهايي يافتم :)
و علت سكوت كم و بيشم در ميدان شهر را در جواب ديو يسناي عزيزم نوشته ام، جهت مطالعه مراجعه كنيد به ديو چيست؟ 
.
.
.
شادمانيتان را آرزومندم 
خنده را فرامو ش نكنيد... لا خ لا خ لاخ لاخ خنديديم ;)
.
روحويوهووديووو 

پنجشنبه ۱۴ اوت ۲۰۰۸

دیو



دیو

از ویکی‌پدیا ، دانشنامهٔ آزاد.


دیو به معنی خدا در نزد هندواروپایی ها بوده است و می باشد؛ اما، در ایران هم زمان با آغاز دوره مزدیسنی ، رهبران مذهب نوین این خدایان باستان هندواروپایی را نشان شرک و اهریمن تصویر کردند. با توجه به این که در هندوستان این تغییر دین پیش نیامد خدایان باستان همچونان محترم شمرده شده اند که بزرگ ترین این خدایان ایندیرا می باشد. در اروپا واژه دیو Dio همچونان معنی خدای خود را به صورت عام تا امروز نگاه داشته است به ویژه نزد قوم های لاتین . در پهلوی دِو و در هندی باستان دیو. واژه از ریشه دیو به معنی درخشیدن می‌‌باشد. همین ریشه به معنی فریب دادن نیز هست.

برخی سایتها که خود را دیو میدانند:

http://deev.blogfa.com/

http://divesepid.multiply.com/

http://www.ajayeb.ir/divesepid/index.php

تعریف شما از دیو چیست ؟


فقط يه كلمه...

تصور كن كه يه اسلحه پر خارج از حالت ضامن و آماده شليك رو شقيقته و تو فقط فرصت داري يه كلمه بگي فقط يه كلمه ...ميخوام بدونم اون كلمه چيه؟؟؟؟ از كليه ديوهاي گرامي ميخوام كه اين پرسش حقير رو بي پاسخ نگذارن... (ميدونين اين يه بهونه قشنگه (به نظر من كه هرازگاهي باهم بيشتر معاشرت كنيم...اما اين از اهميت پرسشم هرگز چيزي كم نميكنه)

سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم- قلعه ي ...

افتادن از آن ارتفاع خيلي دردناك بود... چشمانم درست نمي‌ديد، اما آن پرنده ي عظيم‌الجثه را كنار خودم مي‌ديدم كه بيجان كنارم روي زمين افتاده بود... داشتم به اتفاقات فكر ميكردم و به اين كه چرا ساكنين قلعه به طرفم تير مي‌انداختند؟ 
ميدانستم كه الان وقت فكر كردن نيست و بايد به هر طريقي كه شده جانم را نجات دهم... داشتم توانم را جمع ميكردم كه سوزش شديدي را در كتف چپم احساس كردم... اول نفهميدم چه شد... فكر كردم كتفم شكسته وحركت باعث شده كه دردش را احساس كنم، ولي فقط كافي بود كه سرم را بچرخانم تا تيري كه در كتفم فرو رفته بود را ببينم... ديگر براي جلو گيري از برخورد اين تير دير شده بود... پس بايد جلوي تير هاي بعدي را مي‌گرفتم... سمت راست را نگاه كردم... بال هاي آن پرنده توجهم را جلب كرد... خودم را به بال ها نزديك كردم و زير بال مخفي شدم... ميدانستم خيلي طول نميكشد كه آنها به من برسند... ولي حد اقل براي مدتي فرصت فكر كردن داشتم...
همين كه زير بار رفتم تمام قواي بدنم تمام شد و ديگر چيزي نفهميدم... تا اين كه حركت بال دباره مرا به به هوش آورد... واي ديگر دير شده بود... دسته اي از سكنه ي آن قلعه داشتند به من نگاه مي‌كردندو از آنجا كه مطمئن بودند ديگر برايشان خطري ندارم دست از كشتن من كشيده بودند. و تنها با شمشير هايشان مرا كنترل مي‌كردند...
سراپايشان سياه بود و اندك لباسي بر تن داشتند... سر همه شان بي مو و خط عجيبي بر پيشانيشان جلب توجه مي‌كرد... هنوز چندان واضح نمي‌ديدم... ولي با همان اندك ديد هم مي‌توانستم تشخيص دهم كه دست هايشان بلند تر از حد طبيعي است و پاهايشان هيچ گاه صاف نميشود... پا هايشان در كل شبيه به انساني بود كه ميخواهد قدش را كمي كوتاهتر از حد واقعي نشان دهد و از زانو خم شده است و در حال راه رفتن هم  حركت زيادي در بدنشان ايجاد مي‌شد...  پاي يكي از آنها كه بسيار به من نزديك بود دقيقا جلوي صورتم تكان مي‌خورد... شبيه به پاي انسان بود... اما تنها با سه انگشت و سياه... بعد ها كه چشمانم بهتر ديد متوجه شكم هاي برجسته و گردن كشيدشان شدم... و تازه آن موقع بود كه فهميدم چشمشان به طرر عجيبي مي‌درخشد و رنگ سرخ آنها حالت وحشتناكي به چهرشان داده بود... ولي در كل كه به پيكرشان نگاه مي‌كردي قومي وحشي به نظر نمي‌آمدند... حتي در بينشان عده اي را ديدم كه موجودي از جنس خودشان با پيكري كوچك تر را در آغوش داشتند... حدس زدم كه مادر و فرزند باشند... اما كمي بعد صحنه اي ديدم كه فرضم را كمي با مشكل مواجع كرد... بين آنها كه ابعادشان با هم برابر بود فرقي در ظاهر نمي‌ديدم كه بتوانم آنها را هم مانند انسانها زوج تصور كنم.
با ضربه اي شديد به سرم دباره بيهوش شدم، چشمم را كه دباره باز كردم صدايي در گوشم مي پيچيد...
- هي ديوان تويي؟
- ببينم تو بچه ي ديوژن نيستي؟
- هي بلند شو... 
- حال ندارم تا اونجا بيام و بيدارت كنم... پاشو.
چشمانم را به سختي باز كردم...
- خوب... ميدونستم نمردي... آخه شما يار وارث هاي ژوليده نگر معمولا وقتي مي‌ميريد آتيش ميگيرد... 
( براي آنهايي كه نام اجدادي ما را نميدانند... ما از خاندان يار وارث.... هستيم )
ببينم اينجا كجاست؟ يادم مياد يه سري...
- آره تو هم دستگير شدي... نترس... اينجا شبيه به زندانه... ولي برخوردشون اونقدر ها هم بد نيست...
ادامه دارد...

چهارشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۸

نامه اي ديگر...

باز هم نامه اي از طرف آن دوست عزيز نويسنده به دستم رسيد...
متن نامه:
سلام به اهالی دیولاخ ؛ که خیلی دوست دارم افتخار دوستیتون نصیبم بشه و بتونم روزی شما دیوها رو دوست خودم خطاب کنم و خیلی , خیلی ازتون ممنونم که به من غریبه افتخار دادین و زمانی هم برایه پاسخگویی گذاشتین , منم به نوبه خودم پاسخگوی لطف شما میشوم :
دیوونه عزیز : امیدوارم تا آخرش مثل اولش برایه شما خوب باشه , به روی چشم تا وقتی شما بخواهید ادامه میدم , ازت ممنونم
دیوان عزیز : با اونکه از طرز نوشتارتون معلومه خیلی کتاب میخونید اما شما از کجا میدونید داستان من از چه نوع داستانهایی است؟ من همش دو صفحه فرستادم و هنوز معرفی اشخاص و فضا سازی رو تموم نکردم و خداییش فکر نمیکنم هیچ کس بتونه حدس بزنه موضوع داستانم چی هست ! ... اما برام خیلی قابل احترامه با اونکه فکر میکنید داستانم باب طبعتون نیست اما منو تشویق به ادامه میکنید از شما هم متشکرم و تا زمانیکه بخواهید ادامه میدم.
دویست عزیز : از چه سبک کتابهایی نمیخونید؟ منکه هنوز چیزی بجز معرفی اشخاص و فضا سازی انجام ندادم و تم کلی داستانم رو هنوز شروع نکردم که , از شما هم متشکرم با اونکه دوست نداری و نمیخونی بهم فرصت ادامه دادید , تا زمانیکه شما بپسندید ادامه میدم.
روحویوهودیوو عزیز : چشم مینویسم و از شما هم ممنون هستم
دیوار عزیز : تنها میتونم بگم براووووووووووو – امیدوارم نظرت رو جلب کنه
دیو یسنا عزیز : منت گذاشتید که نقصها رو بهم گفتید ؛ همشو تو متن اصلی درست کردم ؛ خواهش میکنم از غلطهای زیاد من دلسرد نشو و راهنماییم کن – من تا وقتی شما ها حامیم باشید خواهم نوشت...
مردیوجان عزیز : مرسی که میخونی ؛ چشم کوتاهتر میفرستم
میر دیو عزیز : بیرحمی شما برای من موهبت میتونه باشه اگه واقعا صادقانه باشه ؛ رمانهایی که تا حالا خوندم بطور اختصار تمام کارهای ترجمه شده : چارلزدیکنس, ارنست همینگوی , موریس مترلینگ , ویکتور هوگو , میخاییل شولوخف , دافنه دوموریه , امیل زولا ؛ داستایوفسکی ؛ آگاتاکریستی و .... ایرانی هم از ر.اعتمادی بگیر تا ... دقیقا نمیدونم چندتا هست ام چهارصدتایی میشه...و اما راجع به کتابهای مرجع نویسندگی و آموزشهای تکنیک نویسندگی تنها میتونم اینو بهت بگم که وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم و هیچیک از کتابهای راهنما رو نخونده بودم در یک مسابقه داستان نویسی که مربوط به آموزش و پرورش میشد با داستانی بنام یک سکه پول مقام دوم رو گرفتم و داستانم در 3 مجله کودکان نیز چاپ شد ؛ من با حسم مینویسم نه سوادم زیرا هرگز دایره معلوماتی مانند شما و دیگر دیوان دیولاخ نداشتم و شاید بعدا داشته باشم و اما در مورد حادثه جذبه داستان و عشق و عاشقی و فقیر و غنی و ... هم من هنوز داستانم از دو صفحه تجاوز نکرده شما از کجاش فقیر پا پتی و پولدار کلیشه ای رو جلو تر از من پیدا کردید.... از شما هم ممنونم که منو به ادامه کار تشویق کردید
در آخر شما عزیزان بهم بگین تم کلی داستان من چیه؟ من جواب رو برای دیوانبیگی عزیز میفرستم که خودش با جوابهای شما مقایسه بکنه و برام خیلی جالب بود که بیشتر شما جلوتر از من موضوع کلی داستانم رو فکر میکنید میدونید , برای همه شما آرزوی روزهای خوب و پر بار رو دارم.

.
....
خدایا به امید تو – 23/5/87
یه داستان 2
یکدفعه سکوت همه جا رو گرفت وجود دو نفر رو که دم در آشپزخونه ایستاده بودن رو حس میکردم همین موقع صدای ننه حلیمه بلند شد.... اقا ببخشید این دخترم مهتاب خیلی شلوغ و سر به هواست .... و بدون اینکه منتظر حرفی بشه ادامه داد , برو اطاقت تا صدات کنم... به آرومی برگشتم و دو تا دختر جوان رو دیدم که سرشون پایین بود و آماده میشدن که دستور رو اجرا کنن رومو بطرف ننه برگردوندم و گفتم قرار نیست اینجا غذا خوردنم باعث عذاب دیگران بشه حتما دخترات هم گرسنه هستن اگه دوست دارن بیان با هم غذا بخوریم مدتهاست مزه غذا خوردن در بین دوستان رو فراموش کردم شما هم که با من چیزی نخوردی.... از طرفی من امشب اینجا مهمون هستم اگه قرار باشه مخل آسایش بشم میرم سالن غذا خوری.... ننه حلیمه با سر اشاره ای کرد و اون دو تا دختر آروم اومدن و نشستن ؛ هنوز شروع به خوردن نکرده بودن که گفتم : راستی ننه امشب کسی تو سالن غذا خورده؟
- نه آقا شما که از صبح نبودین
- خب غذا ها چی رو میز هستن؟
- بله
- ببین اگه دخترات دلشون میخواد و میتونن دل از این غذا بکنن برن سالن و هرچی دوست دارن بیارن اینجا و مشغول شن
- مرسی آقا هر چی همینجاست میخورن
سرم رو بلند کردم و به دخترها نگاهی کردم , هر دو شاد و سرزنده بودن رو صورت یکیشون هنوز لبخند بود و معلوم بود خیلی سعی میکنه تا نخنده...
- میشه به خدمتکارها بگی غذا ها رو جمع کنند و بیارن آشپزخونه...
- آخه آذر خانوم هنوز شام نخوردن....
- اشکالی نداره , کاری رو که گفتم بگو انجام بدن...
حلیمه نگاه معنی داری بهم انداخت و با بیمیلی سرشو پایین انداخت و به آرومی رفت تا دستور رو انجام بده....وقتی تو آشپزخونه با دخترها تنها شدم رومو طرف دختری که میخندید کردم و گفتم : قیافه کی خیلی دیدنی شده بود؟ ... ببخشید اینقدر گرسنه بودم و غذای ننه هم خوشمزه است که همه چی رو فراموش کردم ... من امیر اتابکی هستم و از دیدن شما دختران ننه حلیمه بسیار خوشبختم.... دختره نتونست جلوی خنده اشو بگیره و یهو زد زیر خنده و در همون حال گفت : من مهتاب دختر سر به هوای مامان حلیمه هستم... این خانم هم همکلاسیمه و با هم از شهرستان چند روز اومدیم استراحت آخه واحدها این ترم خیلی سخت بودن و تا یه چند روزی رو تونستیم جیم بشیم اومدیم استراحت..... و از اینکه راهله رو مفتخر کردید که دختر ننه حلیمه باشه ممنون ولی اگه خونوادش بفهمن قیافه اونا هم حسابی دیدنی میشه .... لبخند روی صورت دختر کمرنگ تر شد و آخرین کلمات رو با تلخی گفت.... دختر دوم کمی جابجا شد و گفت جناب دکتر اتابکی خیلی از دیدن شما خوشبختم , مدتها آرزوی چنین لحظه ای رو داشتم ...
- منم از دیدار هر دوتون خوشحالم , حالا چی شده که یه دختر خانم جوان و زیبا مشتاق دیدار یه پیر مرد زهوار در رفته و بد اخلاق رو داشته؟
- کی گفته شما پیر هستید؟ خیلی هم باوقار و جذابید....
- لطف دارید مهتاب خانم پس شما منو میپسندید؟ باز جای شکرش باقیه که ....
- چی شد؟ ما حرف بدی زدیم که شما یکدفعه تو هم رفتید؟
خواستم جواب بدم که چند تا پیشخدمت با ظرفهای غذا وارد آشپزخونه شدن و انواع غذا رو رو میز گذاشتن نگاه های خدمه واقعا برام جالب بود تمام صورتشون و رفتارشون پرسشی شده بود... حلیمه بدون اینکه حرفی بزنه تنها با نگاه اونا رو مدیریت میکرد نگاهی به من انداخت و گفت : امر دیگه ای هست قربان ؟
- نه , متشکرم , پیشخدمتها به آرومی از آشپزخونه بیرون رفتن دوباره سکوت حکمفرما شد سرم رو بلند کردم و دیدم سه تایی بهم نگاه میکنن ...
- چرا منو نگاه میکنین مشغول شین من غذای خودم رو خوردم , راستی ننه دخترت منو پسندیده و میگه من پیر نیستم...

بیضی

...
بیضی خاطره ی خسته ی دایره ای بود که داخل یک مستطیل گیر افتاد.
روزی که مستطیل پاک شد بیضی دیگر هیج وقت گرد نشد
از آن روز به بعد در کمین می نشست
مربع شکار میکرد و آنقدر اسیرش میکرد تا لوزی شود
بعد آزادش میگذاشت و میگفت:
سخت نگیر دوست من. تقارن بیش از حد هم خوب نیست.
خیلی معمولی ست...

سه‌شنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۸

سفر نامه ي ديوان- قسمت اول(بخش دوم)- رزم با پرنده ي گاو پيكر...

پرنده در حال اوج گرفتن بود من كم كم داشتم تمام اميدم را از دست مي‌دادم... دست هايم ، شل ميشد و احساس ضعف شديدي در عضلاتم احساس مي‌كردم... آخرين قطره هاي انرژي هم در حال فرو ريختن بود... سرما چشمانم را تار كرده بود و زخم هايم دردي شديد را تحمل مي‌كردند... 
خداوندا... خداي بزرگ... خداي تمام خدايان... به فريادم برس... آسمان ها را به كمك من حكم كن. آذرخش را بگو تا سوارانش را بر اين پرنده بكوباند... خداوندا، ابر هارا به ياري من مشتاق كن تا من به هدفم برسم... به فرشتگانت قسم كه راه من چيزي جز نيكي نيست... اين منم... ديوان. ..ديوان ِ ديوژن.  تو خودت من را در صحنه هاي رزم ديده اي كه چگونه به فرمان تو گرز بر سر بدان، گران مي‌كردم... و تو نيك مي‌داني كه راهم راه بدي نيست... خداوندا خودت به فريادم برس...
آسمان پوشيده شده از ابر هاي سياه... ابر هايي كه تمام اين كوه را پوشانده... گويي شيطاني كه از الهه ي نور فراريست در اين كوه لانه كرده باشد... از ميان ابر ها نا گهان اشعه اي زرين مي‌گذرد و به ديوان مي‌تابد... نور مستقيم به چشمانش اصابت كرد و او را مجبور مي‌كند كه به پايين بنگرد... قسمتي از نور روي يكي از پر هاي پرنده افتاده و آبي پر هارا تبديل به سبزي درخشنده كرده... درآن پايين قسمتي  از پر شكسته بود و پر در حال جداشدن از بدن پرنده با حركت باد حركت مي‌كرد... 
آري خداوندا شكرت... پيامت را دريافتم... ميتوانم از اين پر به عنوان اسلحه استفاده كنم و بينايي را از اين پرنده بگيرم تا او را مجبور به نشستن در اولين مكان بكند... تا از قلعه دور نشده ام بايد اقدام كنم... تا دير نشده...
اين بود كه پر را كندم و در چشم راست پرنده فرو كردم... اما پرنده نه تنها به كنترل من در نيامد بلكه كنترل خودش را نيز از دست داد و همچون ديوانگان به حركت هايي عجيب تن داد... كم كم داشتم سقوط مي كردم كه ناگهان نيزه اي را ديدم كه از كنارم رد شد... اين چه بود؟ از كجا آمده؟ آري خودش است... در قلعه ساكناني هستند كه مي‌خواهند به من كمك كنند... و پرنده هم ناخواسته به آنها نزديك مي‌شود... آري دارد تمام مي‌شود اين كابوس وحشتناك...  در اين فكر بودم كه پيكاني كه از بدن پرنده رد شده بود تا زير چانه ام بالا آمده بود نظرم را جلب كرد... كافي بود كه چند سانتي بالا تر بيايد تا مرا به پايان راهم برساند... اما اين بار هم خداوند با من بود... تير دوم كه وارد بدن پرنده شد خودم را به كناري كشيدم و باعث شد كه از گردن پرنده جدا شوم و به سمت دمش پرتاب شوم... قدرت بازوانم كم بود اما هنوز توان نگاه داشتن خودم را داشتم... از دم كه آويزان بودم متوجه شدم به تير هايي كه در تن اين گاو پرنده فرو رفته طناب هايي بسته است و پرنده را به طرف پايين مي كشند... خوشحال كننده بود... زيرا پرنده مجبور مي‌شد كه درست به سمت قلعه برود... در نتيجه هر لحظه از ارتفاع پرنده كم مي‌شد... در همين حال بودم كه نگاه نگران پرنده را كه خيره به من نگاه مي‌كرد و ديگر تلاشي براي زندگي نميكرد مرا شديدا به فكر فرو برد... چرا بايد ساكنين اين قلعه به من كمك كنند؟ با سرعت به سمت زمين مي‌رفتيم ... دوباره خودم را روي بدن پرنده كشيدم و ناگهان ضربه ي شديدي را كه به بدنم در اثر سقوط و برخورد با زمين بود احساس كردم... ضربه بسي دردناك بود اما بدن عظيم پرنده خيلي از ضربه كم كرد... من كه اين ضربه را تحمل كرده بودم كشان كشان خود را از روي بدن پرنده به زمين انداختم وبا اينكه همه جا را تار مي‌ديدم سعي كردم جلوي خودم را ببينم... منتظر بودم كه سكنه ي آن قلعه به پيشوازم بيايند اما تير هايي كه اطرافم به زمين مي‌خورد به من اين باور را داد كه من هم يكي از هدف هاي آن تير ها هستم...
ادامه دارد...

سفر نامه ي ديوان- قسمت اول- رزم با پرنده ي گاو پيكر...

شب را در غاري سپري كردم كه تصاحبش از آن خرس سپيد كمي سخت بود... اما كمي زور آزمايي من را خسته تر كرد و گذران شب را آسان. مي‌گفتند كه آن سپيد پيكر، قدرت صد مرد را دارد... اما براي من چندان رقيب دندانگيري نبود... بگذريم. غير از آن مار زنگي كه نيمه شب من را از خواب بيدار كرد مزاحم ديگري نداشتم؛ كه البته شام لذيذي هم شد. با اين كه چندان ميلي به بيدار شدن و صرف شام نداشتم اما اين عزيز، خود به خورده شدن علاقه نشان داد...
اولين اشعه ي خورشيد كه كوهستان را روشن كرد از غار به بيرون رفتم... براي پيدا كردن راه مجبور شدم به نقطه اي پر ارتفاع تر بروم. منظره زيبا بود و پرواز پرنده ها دلنواز... 
سرم را بلند كردم تا از خداي ِ راه مسير را بپرسم كه هجوم پرنده اي عظيم الجسه را به سمت خودم متوجه شدم... براي اولين حمله پرشي به سمت عقب و كمي غل خوردن روي زمين كافي بود؛ اما ميدانستم  آن پرنده كه براي بار اول اجازه ي حمله به من را به خودش داده بود مسلما تكرار اين عمل را براي خودش مجاز مي‌داند...  پس بايد در پي نيرنگي نو ميگشتم...
آري آن پرنده حمله ي دوم را شروع كرده بود و با پنجه هايي كه من را ياد نيزه داران لشكر غرب مي انداخت به سمت من مي آمد... ( ماجراي نيزه داران را بعدا برايتان تعريف خواهم كرد) اشعه هاي خورشيد كه به نيزه هاي آن پرنده مي افتاد همچون خورشيدي ديگر در آسمان مي‌درخشيد... بال هايش به اندازه ي دو اسب بالغ بود و پيكرش گاو را به ذهنم مي آورد... منقارش همچون زره اي جلوي صورتش بود و از تيزي، هولي را در دل من بوجود مي‌آورد... پر هايش به رنگ آبي روشن بود و به همين دليل هرازگاهي فقط به واسطه ي انعكاس نور خورشيد در آسمان ديده مي‌شد...  سرعتش زياد بود، پس چندان وقتي براي تلف كردن نداشتم... خود را آماده ي نبردي با اين پرنده ي هولناك كردم. اما اينبار او از من سريع تر بود و توانست با كشيدن پنجه اش بر روي شانه ام زخمي را بر پوست بدنم ايجاد كند... ولي از اقبال خوش توانستم با ضربه اي به زير شكمش خودم را از چنگالش رها كنم...
پرنده دباره در حال اوج گرفتن و آماده شدن براي حمله اي ديگر بود... بايد راهي پيدا ميكردم تا اين بار صدمه اي به من نرساند... سريع خود را به ديواره ي كوه رساندم تا نتواند با آن سرعت به من نزديك شود و اگر با همان سرعت آمد با كنار كشيدن خودم بتوانم از سرعت آن پرنده استفاده كنم و او را به كوه بكوبانم. اما از بد روزگار آن پرنده از هوشي سرشار بهره داشت و با نزديك شدن به من بال هايش را موازي با ديواره تكان داد و از سرعتش كم كرد... با اين كار تمام فضاي جلوي من را پر كرد و راه فرار را از من گرفت... ديگر فقط پنجه هايش بود كه جلوي من به باز و بسته مي‌شد... چند زخمي روي بدنم انداخت ولي با  پرشي به جلو و غلتي در هوا همزمان با  پرتاب چند سنگ توانستم حواسش را پرت كنم و خود را به بدنش برسانم... از پنجه اش رد شدم و قسمت مياني بالاي پنجه اش را گرفتم... با اين كار ديگر پنجه هايش برايم خطري نداشت... و لي هنوز منقارش را داشت و سعي ميكرد من را به دونيم كند... اما توانسم از آن هم جان سالم به در بيرم و از پشت پرنده خود را به روي كمرش رساندم و از پشت، گردنش را گرفتم... تا اينجا كه به پر هايش آويزان بودم متوجه اوج گرفتنش نشده بودم... ديگر كوه ها به اندازه ي شست پايم ديده ميشد... ميتوانستم از آن بالا البرز را ببينم اما صدايم به آن ديو سپيد نمي‌رسيد كه ازش كمك بگيرم.
خوبي ي اين پرنده ها اين است كه پايشان به گردنشان نمي رسد و منقارش هم كه جلوي من بود و با حركت سرش من هم مي‌چرخيدم و به پشت سرش مي‌رفتم... كم كم گويي از به دام انداختن من نا اميد شده بود و به پرواز ادامه مي‌داد... اما من ديگر نميتوانستم حركتي انجام دهم... از طرفي سرماي آسمان... از طرفي باد شديدي كه خودش را بر بدن زخمي من ميكوبيد و از همه مهم تر ارتفاع بود، كه اگر هم مي‌توانستم پرنده را از بال در آورم سقوطش دليل مرگ من مي‌شد... ناچار خود را در همان حالت نگاه ميداشتم تا ببينم سرنوشت براي من چه رقم خواهد زد...
پرنده همچنان پرواز مي‌كرد و به سمت كوهي بلند مي‌رفت... از دور قلعه اي را بر نوك قله ي كوه ديدم... در دل اميد داشتم كه بعد از رسيدن به آن كوه دباره اوج نگيرد، تا شايد بتوانم خود را به زمين برسانم... اما ديگر توان مبارزه در بازو هايم نبود...
ادامه دارد...

دوشنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۸

دل ميرود ز دستم...

... تازه چند روزه كه رفته و داغ رفتنش رو دلمه ...آخه بي صفتي هم ديگه اندازه اي داره نه سري نه صدايي نه برويي نه بيايي ...عينهو گاو سرشو اندخت پايينو بي اينكه يه لحظه فكر كنه شايد به فرض محال ممكنه اين الاقي كه مدتيه تو نخمه و صداشم در نميآد عاشقم باشه...واااي خدا چه حال خرابي دارم ...!! نه ميتونم با رفتنش كنار بيام نه ميتونم غم رفتنشو با كسي قسمت كنم ... به كي بگم كه خاطر خواه بودم!!؟ واااي من خاطر خواه بودم !!!...اونم خاطر خواه يه شاسكولي مث ... مگه هنوز نيستي الاق؟هنوزم قلدر بازي در ميآري؟؟ بد بخت ديگه به كي لج ميدي ...؟؟ با كي ميخواي كل بندازي كه هيييييچ وقت و در هييييييچ شرايطي عاشق هيييييييچ ماده انساني نميشي ؟؟؟ گوساله نفهم .... پر زد و رفت ... بشين به حال زارت ضجه بزن كه حالا ديگه اين راز سر به مهر رو بايد تو دلتم نگه داري ... خاك بر سرت ... هم يار پر زد هم غمخواري كه درد اين فراغو باهاش قسمت كني. بسوز و بساز لندهور لج باز...هيچكس نبايد بويي ببره نه من نميشكنم خودمو جمع ميكنم بلند ميشم ... اما خرد شدم آخه .... خدااااااااااااااا !!!! زمزمه: دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را...... دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا. خدايا منو برسون پيشش هر جا كه هست ... آخه نميشه فكرش رو هم كرد كه ديگه نميتونم ببينمش... واي مث خر تو گل موندم ... يه گردباد بياد منو ببره اونجايي كه اون هست ....زمزمه: كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز .......باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را. مگه من چه قدر زنده ميمونم تو اين دنياي بي صاحاب..!؟ كه اونم بايد تو يه همچين غم بزرگي از دستم بره و حسرت روزاي رفته رو بخورم اونم تو واق واق سر پيري چي ميشد اگه در حق من يه كم مهر خرج ميكردي... !؟ مگه چي ميشد هاااان!!!!؟ مگه چيييي ميشد لعنتي؟؟ زمزمه: ده روز مهر گردون افسانه است و افسون.......نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا. هاي آسمون چشم دريده آهاي خدااااا د لعنتي تو يه كاري بكن ... نشستي اون بالا تو اون جلال و جبروتت خم به ابروت نميآد يكه داره اين پايين ضجه ميزنه آهااااااااي با تو ام ... تو هم دستت با اون تو يه كاسست آره اصلا تو به دلش برات كردي قالم بزاره آره مگه خره؟؟؟ اين آخريا خوب فهميده بود كه بدجوري تو نخشم ... تو بند دلشو پاره كردي آره تو عوضي خرابم كردي پيش دلش .....(پرتاب سنگ به سوي آسمان) زمزمه:سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد......دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا. ....مگه من چه كردم كه اينجوري بايد تقاص پس بدم...؟؟ آخه تقاص چي رو ؟؟ من آدم خوشنامي نبودم و نيستم اما هيچ وقت هم بد كسي رو نخواستم... خدايا نپسند اوني كه عمري دلشو با تو ميزون ميكرد به اين روزگار بيفته... خدايا يه كاري بكن.... خدايااااااا !!!!!! زمزمه: در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند......گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را. رو پااااااا ها م ..... نميييي توووو نم وايييي سم ... يه ... پپپپپپپپپپپپپپپك ديگه برم تموووووومه ... آخيييييش ... چه حالللللللي دارماا!!!!!! زمزمه: آن تلخ وش(بنت العنب) كه صوفي ام الخباءثش خواند...اشهي لنا واحلي من قبلة العذارا. كجا برم چي كار بكنم اصلا چي بايد بگم؟ ... اين سر بي سامون كي به سامون ميرسه.. .؟ كمرم خم شده انگار يه ده سالي مسن تر شدم ...خيلي خستم به سختي نفسم بالا و پايين ميره ... حالا تنها چيز واقعي تو دنياي من اينه كه اون رفته و ديگه هم نميتونم اون يه جفت تيله سياهو ببينم ... زمزمه: هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي......كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را.چقدر خونديم قصه بي فرجام و بد سرانجام عاشقاي رلستينو...!!! چقدر پيراي عاشق شده از مد افتاده بر حذرمون داشتنو خنديديم به محافظه كاري و ترسو بودنشون... زمزمه:آيينه سكندر جام مي است بنگر......تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا. ..............................................خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند....ساقي بده بشارت رندان پارسا(فارسي) را. حافظ به خود مپوشيد اين خرقه مي آلود........اي شيخ پاكدامن معذور دار مارا.

حسنی...!

خورشید خانوم تو آسمون واسه خودش لم داده و ابرها دارن بادش میزنن.
بوی نارنج همه جارو پر کرده.
حسنی با توپ قلقلی اش، مجذوب ایستاده و تماشا می‌کند.
نفسش را توی سینه حبس می‌کند .
هنوز بازدمش تموم نشده که صدای مادرش بلند میشود:
-حسنی ، عزیزم ، بیا درسهایت را بخوان.
-آخه مامانی، می‌خوام بازی کنم.
-عزیزم ، برای بازی کلی وقت داری.
و حسنی با خودش گفت:" آره، وقتی بزرگ شدم کلی بازی می‌کنم."
×××
خورشید خانوم که لُپ هاش گل انداخته، تو آسمون نشسته و داره به جوونکی نگاه می‌کنه که تو ظل گرما، چشمهای یخ زده اش را دوخته به پنجره ای اونطرف خیابون.
جوونک با صدای پدرش به خودش می‌آید:
-حسن جان ، تو الان فقط باید به دانشگاه و آینده ات فکر کنی.
-آخه پدر...
-عزیزم، برای جوونی کردن فعلا وقت داری.
و حسنی با خودش گفت:"آره. واسه خودم که کسی شدم ، کلی عاشق میشم."
×××
برگهای نارنجی و زرد ِ درختان ، زیر ِ پای حسنی خش خش می‌کنند.
حسنی غرق در افکار و آرزوهای بزرگش احساس می‌کند که با هر قذمش می‌تواند دنیا را بلرزاند.
ناگهان صدای مام ِ میهن - میل ِ پرچم - بگوشش می‌خورد:
-حسن ، الان دیگه وقتشه که تو به ما خدمت کنی!
و حسنی که سردی ِ سرنیزه را روی گلویش احساس می‌کند باخودش گفت:
"تجربه ام که بیشتر شد ، همه دنیا رو می‌لرزونم."
×××
حسنی توری ِ سفید را از جلوی صورت ِ همراهش کنار میزند ،
نگاهی به چشم های سیاهش می‌اندازد،
تا کنون این چشم ها را ندیده بود،
هیج حسی نسبت به این چشم ها نداشت.
حسنی نگاهی به اطرافش می‌کند،
درختان هم، لباس های سفیدشان را پوشیده اند.
کسی چیزی به حسنی نگفت، الا خودش:
"بگذار اول سروسامون بگیرم ...."
×××
تو تاریکی شب، فقط موهای سفید ِ حسنی دیده می‌شود که به دیواری تکیه کرده و در حال تفکر است:
"دیگه وقتش رسیده، الان همه چیز روبراهه، همه سروسامون گرفتند"
حسنی می‌خواهد نفس عمیقی بکشد که درد شدیدی تمام وجودش را می‌آزارد.
حسنی تمام نیرویش را جمع می‌کند:
"ولی من می‌خوام زندگی کنم"
صدایی می‌گوید:"اون دنیا به اندازه کافی وقت برای زندگی خواهی داشت".
دیوار چاردیواری
 مرداد 87   

شنبه ۹ اوت ۲۰۰۸

....Zzzzz

چهارشنبه ۶ اوت ۲۰۰۸

نامه....

دی‌وا دیولاخ.
امروز نامه ای بدستم رسید که بسیار برایم جالب بود.
در اون نامه ، فرستنده از من خواسته بود که قسمت هایی از نامه اش  را توی دیولاخ منتشر کنم.
من هم چنین می‌کنم.  
متنی که در ادامه می‌خوانید نامه مذکور است: 
-----------------------------------
دوستان خوبم سلام
من یکی از طرفدارهای شما دیولاخی ها هستم که مدتی بود حس میکردم میتونم داستان بنویسم برای همین این داستان رو شروع کردم. هنوزهم اسمی برایش انتخاب نکردم، حتی نمیدونم میتونم تمومش کنم یا نه، فقط میدونم دوست دارم بنویسم. قبل از این داستان چند بار خواستم داستانی رو شروع کنم اما یه سری سوالهای عجیب و غریب که برام پیش میومد مانع نوشتنم میشد مثل
- ایا مردم ازش خوششون میاد؟
- نکنه یه داستان مسخره از آب در بیاد؟
- شاید خیلی خسته کننده بشه؟
- شاید مورد تمسخر همه قرار بگیرم 
- و ....
اینطور سوالها همیشه برام وجود داشته اما با دیدن سایت دیولاخ و خوندن نوشته های شماها فکری به سرم زد، پیش خودم گفتم همچنان بصورت ناشناس این داستان رو برای خوندن شماها میزارم و از این طریق خیلی از سوالاتی که همیشه مانع نوشتنم میشد رو میتونم جواب بگیرم. برای همین از دیوانبیگی خواهش کردم که کمکم بکنه .
اینکار باعث میشه که من راحت تر بنویسم و از طرفی هم شما ها میتونید هر چی که واقعا حس میکنید رو بنویسید. چه میدونم بنویسید خیلی بچه گانس ؛ خیلی لوسه , برای سن 11 تا 16 ساله ؛ و.... هرچی که بنویسید برای من خیلی مهمه. چون نوشته های شما میتونه منو به سمت یه نویسنده ای که میتونه برای سلیقه های مختلف چیزی بنویسه راهنمایی کنه و مطمئن باشید خالصانه ترین انتقادات شما منو کمک میکنه که بهتر بنویسم و اگر احیانا کسی سوالی بکنه از طریق دیوانبیگی حتما جواب میدم.
فقط چند تا سوال اولیه دارم که امیدوارم منو قابل بدونید و بعد از خوندن قسمت اول بهم جواب بدین .... 
1- ادامه بدم یا نه؟
2- قسمت اول 2 صفحه هست، قسمتهای بعدی چند صفحه باشه 1 یا 2 
3- قسمت بعدی رو چند روز بعد بگزارم؟ (البته اگر اشتیاقی به خوندن وجود داره!)
4- من به روز مینویسم پس نظرات شما میتونه موضوع داستان رو تغییر بده . کجا ها نیاز به تغییر داره؟
--------------------------
خدایا به امید تو – 87/5/9
یه داستان
یکی از روزهای فصل خزان بود شاید روزی مثل روزای دیگه برای دیگران اما اونروز برای من مثل همیشه نبود احساس غریبی داشتم بیشتر از اونکه دلم بخواد یک روز جدید رو شروع کنم بدنبال راهی میگشتم که به پایان برسونم هیچ نوع احساس خوب یا بدی نداشتم هیچ نوع احساسی , درست انگار که تو یه برزخ مطلق گیر کردم اصلا احساس خوبی نبود چون نمیدونستم چیکار کنم و با چه چیز باید مبارزه کنم یا اینکه با چی باید کنار بیام برای همین بدون اینکه کسی متوجهم بشه از خونه بیرون زدم درست مثل برگ زردی که از درخت جدا شده باشه و بدست باد به هر سو پرت بشه بدون هیچ هدفی راه میرفتم هیچ وقت از فصل پاییز خوشم نیومده بود اونروز که دیگه نور الا نور بود سرمای هوا هم مزید علت شده بود و در من غوغایی بوجود اورده بود فقط میرفتم به کجا و برای چی نمیدونستم فقط اینو میدونستم که حوصله هیچی رو ندارم و فقط دلم میخواست فرار کنم هر چی جلو تر میرفتم کمتر به چراها فکر میکردم و انگار که هر لحظه کرخت تر میشم فقط میرفتم .... تو افکار خودم غوطه ور بودم که یکدفعه صدای جیغ کوتاهی به گوشم خورد و ضربه محکمی به سینه ام خورد و تعادلمو به هم زد و بعد از اینکه تونستم خودم رو جمع و جور کنم متوجه دختری شدم که روبروم رو زمین نشسته و مچ پاشو گرفته بی اختیار دستمو جلو بردم و شونه دخترک رو گرفتم , همین حرکتم باعث شد که روشو بطرفم برگردونه و چشمام با دو تا چشم درشت که هاله ای از اشک هم توش موج میزد گره بخوره بدون هیچ سئوالی نشستم و دستم رو بطرف مچ پاش بردم و آروم و کمی پاش رو به چپ و راست چرخوندم و پرسیدم خیلی درد داره؟
- نه زیاد 
- میتونی بلند بشی؟ و بدنبال سوالم از جام بلند شدم و کمک کردم رو پاهاش بایسته....
- چطوری ؟ میتونی راه بری؟
- میتونم خیلی ممنون , ببخشید به شما خوردم... 
لبخندی زدم و گفتم مهم نیست , چیکار میتونم برات بکنم ؟ میخواهی اگه راحت دوره برات یه ماشین بگیرم؟ یا اگه خونت نزدیکه تا دم خونه همراهیت کنم ؟ 
دختره که انگار یکدفعه یاد چیزی افتاده باشه نگاهی به دور و برش انداخت و زیر لبی گفت : خدایا باز دیر کردم... و بدون اینکه چیزی بگه چند قدمی رو آروم و لنگان جلو رفت و بعد کمی سرعتش رو بیشتر کرد و در در سایه روشن هوا گم شد... چند لحظه ای مات و مبهوت به مسیری که رفته بود خیره موندم که سرمایه هوا منو به خودم آورد هوا کم کم داشت تاریک میشد و منم چون از صبح هیچی نخورده بودم احساس ضعف شدیدی داشتم , کمی به دور و برم نگاهی انداختم اصلا برام اون مکان آشنا نبود و نمیدونستم کجا هستم دستهامو تو جیب بارونیم کردم و خواستم راه بیفتم که کیف سیاه رنگی نظرم رو جلب کرد , برش داشتم و داخلش رو نگاه کردم چند تا عکس خانوادگی توش بود حدس زدم شاید برایه همون دختر عجول که بدون تشکر و خداحافظی رفته بود باشه اول خواستم کیف رو سرجاش برگردونم تا خودش برگرده و اونو بر داره اما نمیدونم چرا گذاشتم تو جیبم و راه افتادم بعد از گرفتن یه ماشین و دادن آدرس به سمت منزل حرکت کردم.....
... همینطور که به مقصد نزدیک میشدیم متوجه چراغ گردون ماشینهای پلیس که تعدادشون بیش از حد معمول بنظر میومد شدم همین موقع راننده با لحن ناراضی گفت : انگار هنوز یارو پولداره پیدا نشده از صبح تا حالا عین مور و ملخ ریختن تو خیابون انگار چه تحفه ای گم شده , من اولش فکر کردم شاید یارو کم سنه ولی یکی از بچه ها میگفت طرف چهل پنجاه سالشه .... راستی اقا شما کجا پیاده میشید ؟ من از خیابون بعدی برم سمت چپ تا از شر این پلیسها راحت بشیم ؟ 
- نه اقا شما مستقیم برین....
به نزدیکیهای منزل که رسیدیم در بزرگی رو به راننده نشون دادم و گفتم برید اون طرف و داخل بشید... راننده از توی آیینه با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت : اقا بیخیال ما شو من دنبال دردسر نیستم ؛ بابای منو هم با این ماشین نمیذارن از اون در رد بشه , تازه اینجا منزل همون پولدارست که گفتم گم شده .... حرف راننده رو قطع کردم و امری بهش گفتم:کاری رو که بهتون میگم انجام بدین .... طرف ساکت شد و با دلخوری و دودل آروم جلو رفت به در که رسید نگهبان با حالت عصبی جلو اومد و با صدای بلند گفت : آقا اینجا پارک عمومی نیست که سر تو انداختی پایین و همینطوری میایی جلو.... راننده شیشه رو پایین کشید و با صدای آرومی گفت این آقا بهم گفت من بی تقصیرم ؛ نگهبان با عصبانیت بیشتر جلو اومد و خواست چیزی بگه که متوجه من شد با دستپاچگی تعظیمی کرد و گفت :جناب اتابکی.... و خیلی سریع به طرف در برگشت و بلند گفت در رو بازکنین , پلیسها نور چراغ دستیشون رو رو ماشین انداختن , ماشین به آرومی از در رد شد و تویه باغ به راه خودش ادامه داد , راننده مستقیم به جلو نگاه میکرد و هیچ نمیگفت بتدریج چراغهای عمارت و جمعیتی که جلوی ساختمون ایستاده بودن دیده میشد , ماشین جلوی در اصلی از حرکت ایستاد و پیشکارم در ماشین رو باز کرد و به حالت نیمه تعظیم منتظر پیاده شدن من شد موقع پیاده شدن خیلی آروم به راننده گفتم من همش چهل سالمه و گم هم نشده بودم.... و بدون اینکه منتظر جوابی بشم پیاده شدم و بلند گفتم : ببینید اگر این اقا شام میل نکردن ازشون پذیرایی کنید و پنجاه هزار تومن هم بهشون بدین و راهیشون کنید تا برن و مواظب هم باشید آقایون پلیس با ایشون کاری نداشته باشن.... نیم نگاهی به راننده انداختم قیافش بقدری جالب شده بود که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم .... بطرف ساختمون حرکت کردم و از جلویه خدمه عمارت که با احترام و تعجب بهم نگاه میکردند گذشتم و داخل شدم اول خواستم طبق معمول به سالن غذاخوری برم اما بقدری گرسنه بودم که بدون توجه به چیزی به سمت آشپزخونه رفتم اونجا بر خلاف جاهای دیگه ساختمون خلوت تر بود درست مثل بچه گیم سر وقت گاز رفتم و تا خواستم ناخونکی به غذا بزنم که صدایی از پشت سرم بلند شد آهای سر گاز من چی کار میکنی.... ناخوداگاه شونه هامو جمع کردم و منتظر ضربه شدم اما اتفاقی نیافتاد به آرومی برگشتم خدای من همون آدم بود ولی چقدر پیر شده بود... چشمام که به چشماش گره خورد یکدفعه زن بیچاره از ترس دو قدم عقب رفت و تعادلش رو داشت از دست میداد که سریع جلو رفتم و گرفتمش و با لحن شرمنده ای گفتم : منم ننه حلیمه دیگه منو نمیشناسی؟
- آقا کوچیک مگه میشه من شما رو نشناسم سالهاس که تو این عمارت به شما و مرحوم آقا بزرگ و خانوم جون غذا دادم و باهاتون بودم من هر روز از پنجره اومدن و رفتن و بزرگ شدن شما رو میبینم اما شما خیلی وقته که ننه رو فراموش کردین و سراغی ازش نمیگیرین...
- راست میگی من خیلی وقته که حتی از خودم هم سراغ نمیگیرم باور میکنی احساس میکنم امروز بعد از سالها از خواب بیدار شدم... حالا این حرفها باشه برایه بعد من از گرسنه گی دارم میمیرم یه چیزی میدی بخورم؟
- غذاتون خیلی وقته حاظره تشریف ببرین سالن غذاخوری و میل بفرمایید
- نمیشه اینجا بخورم ؟ درست مثل گذشته ها فقط با این تفاوت که این کار دیگه باعث تنبیه هیچکس نمیشه...
- چرا نمیشه دستتون رو بشورید همین حالا حاظر میکنم قربان
- ترو خدا ننه میشه راحت تر باهام حرف بزنی؟ راستی امشب برایه خودت چی درست کردی؟ یادم میاد اونموقعها از غذاهایی که برایه ما آماده میشد نمیخوردی و برایه خودت غذای مخصوص میپختی و همیشه میترسیدی که پدر این موضوع رو بفهمه
- آره اون موقع ها میترسیدم خیلی هم میترسیدم... یادش بخیر , امشب دخترم از شهرستان اومده چند روزی مرخصی گرفته برای همین براش ماکارونی پختم 
- به منم میرسه ؟
- حتما الان میارم
ننه حلیمه با اینکه سنی ازش رفته بود ولی خیلی سریع میز رو چید و یه بشقاب پر از ماکارونی جلوم گذاشت منم با ولع عجیبی مشغول خوردن شدم که یکدفعه متوجه شدم ایستاده و منو نگاه میکنه همینطور که میخوردم گفتم میشه بیایی و پیشم بشینی؟ به ارومی اومد و کنارم نشست , خب از خودت بگو..... هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای حرف زدن همراه با خنده تو فضای آشپزخونه پیچید....
- خداییش قیافه یارو رو دیدی حیف یه دوربین نداشتم ازش عکس بگیرم طرف انگار که جلوی دوربین مخفی کنف شده باشه نمیدونست چیکار کنه وقتی هم که ریچارد داشت بهش پول میداد عینهو ......
یکدفعه سکوت همه جا رو گرفت وجود دو نفر رو که دم در آشپزخونه ایستاده بودن رو حس میکردم همین موقع صدای ننه حلیمه بلند شد....آقا ببخشید این دخترم مهتاب زیادی شلوغ و سر به هواست.... و بدون اینکه منتظر حرفی بشه ادامه داد , برو اطاقت تا صدات کنم... به آرومی برگشتم و دو تا دختر جوان رو دیدم که سرشون پایین بود و آماده میشدن که دستور رو اجرا کنن رومو بطرف...
ادامه دارد1


سه‌شنبه ۵ اوت ۲۰۰۸

4شمع

چهار شمع به آهستگي مي سوختند ، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيدشمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم . هيچ کسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به زودي مي ميرم ..... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد شمع دوم گفت : من ايمان و اعتقاد هستم ، ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري اي در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگر روشن بمانم ..... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت شمع سوم با ناراحتي گفت : من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم ، انسانها مرا در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند ، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود عشق بورزند ..... طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد ، گفت : چرا شما خاموش شده ايد ، همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ..... سپس شروع به گريه کرد ..... سپس .....شمع چهارم گفت : نگران نباش ، تا زماني که من وجود دارم مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم ، من اميد هستم با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد ..... کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کردنور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شودهر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد ، ايمان ، آرامش و عشق را در خود زنده نگه داريم روز زيبايي را برايتان آرزو دارم

پاسخ

منم دیو – یسنا

دیو هزاره از نبوده آمده ام و به بوده رسیده ام

دیوان جوان دیولاخ یکهزار دیوا بر شما

گفتنیها را پیش از این گفتم اما از آنجاییکه دیویست به ادعای خود در میان دیوارهای غیر دیوان اسیر گشته است و تنها شایعات به گوشش از سوراخ دیوار غیر دیوان ( و بنا به گفته خودش آدمیان ) شنیده چند نکته را لازم میدانم بگویم تا از همان سوراخها بصورت شایعه به گوشش برسد

دویست عزیز که نیک مرا میشناسی و من نیز تو را نیکتر میشناسم

اکثر آنهایی را که بصورت شایعه شنیده ای واقعیت داشته و بسیاری از آنها اکنون خود یافته رشد و تکوین میکند و در آینده نزدیک به همت دیوان بیدار و همیشه فعال نمود پیدا خواهد کرد

. ديويست شنيد اونجا قانونمند شده دیولاخ از ابتدا قانون داشته اما نبشته شده بر دلها بوده مانند : دیوان یکدیگر را دوست دارند دیوان احترام یکدیگر را نگه میدارند دیوان میهمانیهای فامیلی را دوست ندارند دیوان ارتباط های اجباری را دوست ندارند دیوان به اجبار دیو نشده اند دیو زاده شده اند یا بتدریج خوی دیو بودن را یافته اند دیو بودن یک موهبت والا نیست بلکه سطحی از نگرش جدید به مسایل است دیو بودن برتری نسبت به غیر دیوان نیست دیو بودن سرکشی نیست بلکه رهایی است ...واز همه مهمتر دیو بودن چکشی نیست که بر سر غیر دیوان فرود آید دیو بودن صرفا عجیب و غریب بودن نیست شاید یک دیو در میان آدمیان رفتاری غیر متعارف ( از دیدگاه و تعاریف آدمیان ) داشته باشد اما اگر در میان دیوان هم عجیب و غریب نمود کند او دیو است یا دیگران ؟

دویست گلم چه اشکال دارد تمامی دیوان با هم همفکر شوند و یک لوح تشکیل دهند و آن را برای دیوانی مانند آندیویتا به ارمغان گذارند؟ براستی اشکال دارد که آنچه تورا از آدمیان متمایز کرده و به دیوان متمایل را دیگران نیز بدانند و چه بسا همین تمایز و تمایل خود نشانه های جاودان دیو بودن گردد و چه بسا کسانی که خود نمیدانند چه هستند با خواندن آن لوح خود را بیابند.

و ختم الکلام اینکه حتی خران در طویله نیز قانونهای خود را دارند ( قانونمند طویله ای )

آیا دیوان از خران نیز پایینترند که قانونمند نباشند؟

.. ديويست شنيد دارين دارلحكومه ميسازين دیولاخ خود از ابتدا دارالحکومه دیوان بوده و خواهد بود زیرا پادشاهی دیوان در این دوران تنها در اینجا میسر بوده البته بهتر بود شایعه ساز عزیز بجای دارالحکومه از واژه جایگاه دیوان نام میبرد و بتو نوید میدهم بلی دیوان بیدار با جدیت بسیار جایگاه دیوان را ساخته اند و هر روز آن را آباد تر میکنند.

... ديويست شنيد دارين ميزنين تو خط بيزينس این نیز شایعه نبوده و براستیکه از سوی پیرترین دیو دیولاخ مطرح گردید و من دیو – یسنا بسیارخرسندم از اینکه چنین چیزی را پیشنهاد کردم زیرا من دیولاخ را یک جایگاه مسخره بازی و بچه بازی نمیدیدم من دیولاخ را جمعی دوستانه از تعدادی یاران همسو و هم فکر با فکرت و شعوری ورای آدمیان کوته فکر و نزدیک بین میدیدم دویست خوبم اگر آن شایعه ساز را دیدی از او بپرس چه اشکال دارد دیوان در فکر تهیه پول باشند ؟ ایا اگر باشند گناه کبیره انجام داده اند و میبایست از دنیای دیوان طرد شوند؟

براستی از همه دیوان میپرسم آیا شما دیوان دیولاخ به حدی از متاسیون(تکامل) رسیده اید که بدون پول گذران زمان میکنید؟

ایا شما دیوان برای تهیه سیگار از تحفه دیو بودنتان استفاده میبرید ؟

ایا شما جهت پرداخت شهریه یا اجاره و ... از توان دیوی خود استفاده میکنید ؟

ایا برای رسیدن به مکانی بجای تاکسی و آژانس و اتوبوس و ... از تنوره دیوی بهره میجویید ؟

اگر چنین است به این دیو عقب افتاده (دیو – یسنا) نیز بیاموزید زیرا من با تمام ادعای دیو بودنم جهت ماندن و ادامه دادن نیازمند پول هستم و هیچگاه و در هیچ مکانی اگر امکان تهیه پول بوده آنرا مذمت نکردم و به سخنان گوش کرده ام و در نهایت یا موافقت کردم و همسو با آن جمع شدم یا آنکه ان نحوه پول درآوردن را نپسندیدم و هماهنگ با آنگونه تهیه پول نشده ام.... به یاد دارم چندی پیش که تب لاتاریهایی مانند گلدکوئست – پنتاگون – دایاموند – فایو استون و .... در میان آدمیان بپا بود من هیچگاه هیچ دعوتی را به مسخره نگرفتم حتی سکوت هم نکردم ؛ شنیدم استنتاج کردم و پاسخ قطعی نه را صادر کردم من هرگز فعالیت آنان را به سخره نگرفتم ؛ هرگز برایشان شایعه سازی نکردم و هرگز سکوت نکردم تنها گفتم من این راه کسب درامد را نمیپسندم همین بی توهین و مسخره کردن.....

از نطر من همیشه جمع نفرات دارای قدرت بالایی برای انجام کار میباشد البته من از جمعی یاد میکنم که از روی تعقل گرد هم امده اند نه از روی هوسهای خام کودکانه با دیدگاه های غیر واقعی رویایی ؛ من دیولاخ را گروه دیوان میشمردم و تعریف ذهنی من از دیو چیزی شبیه خودم بود زیرا تعریف نوشته شده ای از دیو نداشتم و ندارم

.... ديويست شنيد همانند آدميزادها داريد رفراندوم برگزار ميكنيد من بعنوان یک ناظر همیشگی بر دیولاخ تا این زمان تنها یک رای گیری را شاهد بودم که آنهم از سوی دیوان بیگی و بنا بر احترام به کهنسالی من یعنی دیو – یسنا جهت همان نظر سنجی کسب درامد از توان گروهی بود و یکهزار سپاس از دیوان بیگی دارم که حرمت نگهدار و مبلغ احترام و دوستی میباشد .

اما دویست دربندم پرسشی از تو دارم اگر روزی بخواهی کاری گروهی در دیولاخ انجام دهی یا دهید یا دهند از چه راهی بجز رای گیری گروهی میتوانی به نتیجه سهل و آسان و سریع برسی؟ عزیز دل دیوبرادرم تمامی کارهایی که آدمیان میکنند که بد نیست فکر نمیکنم دیوان دیولاخ همگی متحدالقول باشند که هر آنچه که آدمیان میکنند بد است و دیوان نباید آن کار را بکنند زیرا عقل سلیم میگوید آنچه را که بد میپنداری نکن و آنچه را که تجربه و گذر زمان ثابت کرده خوب است انجام بده حال میخواهد از آدمیان باشد یا خران ( مانند قضیه حمار که به خران منسوب گردیده )

..... ديويست شنيد داريد تفتيش عقايد ميكنيد این یکی بی شک شایعه بوده و شایعه ساز بجز درغگویی به مراتب بالاتری نیز رسیده است

...... ديويست شنيد قهر و ناز و عشوه و كرشمه در ميون اومده و دویست خوبم از تو سپاسگزارم که ناقل شایعات گردیدی اما این شایعه ساز گویی نوک تیز خنجر خود را به سوی شیر پیر گرفته است به او بگو این شیر پیر در سال مار متولد گردیده و هیچ عاقلی با دم شیر بازی نمیکند حتی اگر کهنسالی چنان باشد که من هستم اگر توان پنجه در پنجه افکندن را نداشته باشم به شکرانه گردون سپهر از نعره غرایی همچون شیران دیگر برخوردارم

و اما ناز و عشوه و کرشمه در کار نبود اما سکوت و نظاره بود که من کردم و بیاد داشته باشیم دیوان هرگز جنگ نکردند و از این پس هم نخواهند کرد دیوان هزاران سال سکوت کردند تا .... بماند

....... از همه بدتر ديويست شنيد كه بعضي از ديوها در فكر حكومت و به سلطه كشيدن ديگر ديوها هستن ... این یکی نیز شایعه بوده و معلوم میکند شایعه ساز بی شک از آدمیان است زیرا او نمیداند دیو را سلطه محال است حتی کوه نیز نتوانست زندان دیو گردد

........ در كل ديويست بوي آدميزاد ميشنوه و در آخر دویستم به تو تبریک میگویم که فن آوری جدید شنیدن! بویایی از شایعه را از پشت دیوار آدمیان ابداع کردی زیرا شایعه بو و رنگ ندارد ...البته مرا عفو کن من اشتباه کردم تو درست گفتی گویا تو بوی دهان شایعه ساز را که از دیوان نیز نیست را با بوی آدم در دیولاخ اشتباهی گرفتی....

اما دویست جان :

اگر چنانچه آدمی وارد دیولاخ گردد خیلی بد است؟ مگر از آدمها میترسی که هشدار بوی آنان را میدهی؟ از قدیم گفتن گرگ زاده گرگ شود اگر با آدمی بزرگ شود که قطعا این مصداقی برای دیوان نخواهد داشت زیرا تا کنون من دیوی را ندیدم که از پدر و مادر دیو متولد شده باشد حتی آندیویتا نیز یک طرفش آدم است و چه اشکال دارد آدمها هم باشند همانگونه که ما دیوان میانشان هستیم باز هم میگویم هیچ چیز مطلق نیست قطعا آدم خوب هم هست آدم بی آزار هم هست – آدم دوست داشتنی نیز هست


دوشنبه ۴ اوت ۲۰۰۸

قانون شير

تو جنگل بودم از يكي از حيووناي جنگل كتاب قانوني كه تو يكي از جنگلهاي ايران هست رو گرفتم . يكي از بنداش برام جالب بود .
بند 37 از ماده قدرت شير :
((بيشتر حيوانات گياه خوار در زمان كودكي شير ميخورند و در زمان بلوغ شير آنها را خواهد خورد .))
حالا ما ميدونيم اين چه معنايي ميده . ولي فكرشو بكنيد اين كتاب قانون بره تو جنگلهاي آمازون و تمام حيوانات اونجا هم بخوان از اين كتاب پيروي كنن ، حالا فكر ميكنيد اونا ميتونن بفهمن كدوم شير رو بايد خورد و به دست كدوم شير خورده بشن .

شايعه يا حقيقت

...
....
.....
ديويست نميدونه چند وقت بود از ديولاخ رفته بود ....
آخه وقت و زمان و ساعت براي ديويست معنا و مفهوم نداره .
اما واسه انسانها داره ، آخه خودشون اينارو ساختن ... حالا بماند كه واسه چي ساختن
چند وقتي هست كه ديويست تو زندان آدمها گير كرده ...
يك روز صبح ديويست چشماشو وا كرد ديد چهار طرفش چهارديواريه ، يك موقع فكر نكنين از اون ديوارهايي كه تو ديولاخ داريم و مدام داره دورتون ميگرده .... نه از اون ديوارها نبود ، ديوارهاش يك مدل ديگه بودن ، خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه چه برسه به ديو ديولاخي
نميدونم كي ديوست رو از ديولاخ دزديد و برد اونجا ، ديويست تازه تازه داشت يواش يواش واسه خودش تو ديولاخ حال ميكردكه سر از زندون آدميزادها در آورد....
هنوزم ديويست اينجاست ، هنوزم چهارتا ديوار سلولش دور و برش رو گرفته ....
اگه اين كفتر نامه بر رو پيدا نكرده بود نميتونست اين پيام رو براتون بفرسته
اين نامه رو فرستاد چون تو زندان آدميزادها شايعاتي در مورد ديولاخ به گوشش رسيد ...
ديويست شنيد اونجا قانونمند شده ، ديويست شنيد دارين دارلحكومه ميسازين ، ديويست شنيد دارين ميزنين تو خط بيزينس ، ديويست شنيد همانند آدميزادها داريد رفراندوم برگزار ميكنيد ، ديويست شنيد داريد تفتيش عقايد ميكنيد ، ديويست شنيد قهر و ناز و عشوه و كرشمه در ميون اومده ، از همه بدتر ديويست شنيد كه بعضي از ديوها در فكر حكومت و به سلطه كشيدن ديگر ديوها هستن ...
البته ديويست اعتقاد داره كه اينها همش شايعه است ، مگه ميشه ديوها دنبال قانون و محكمه و بازرسي و پول و اينجور دنگ و فنگهاي آدميزادها باشن ، بلا به دور ، فقط آدميزادها دنبال اين چيزها ميرن و بس
در كل ديويست بوي آدميزاد ميشنوه ......
البته شايعه خبرهاي خوبي هم به گوش ديويست خورده و اونم بالا رفتن آمار ديوهاي ديولاخه ...

ديويست به ديوستان ( ديو دوستان ) جديد خوشامدگويي ميكنه و از پروردگار ديوروزيشون رو خواستاره

ديويست – چهارديواري آدميزادها

يكي بود يكي نبود

يكي بود يكي نبود .
دو تا بودن ، به نام بود و نبود .
نبوده هميشه بود ، ولي اين آدما ، تو تموم قصه ها ، مي گفتن كه اون نبود .
نبوده تو يكي از اين روزاي مهربون ، ديگه خواست كه نباشه . 
رفت پيش اوني كه بود . 
ولي بوده  اونجا نبود ، پس نوشت يراي اون ، عزيزم بايد برم ، تا كه اين آدما ، نگن دروغ ؛ ديگه راحت بتونن بگن ، نبوده اونجا نبود  .
رفت و رفت تا كه رسيد يه جاي خوب ، همون جايي كه ميگن گنبد كبود. 
زير گنبد كبود ، ديولاخي بود .
ديگه آدمي نبود . 
ديگه اونجا همه بودن ، ميدوني چرا عزيزم ، چون كه اونا ديو بودن .
آره اينجاست همون جايي كه همه ديون ، نميگن كسي نبود.
ديگه اون وقتي كه قصه مي گفت  ،  نمي گفت يكي بود يكي نبود . 
هميشه اينطوري مي گفت ، يكي بودو يكي بود يكي يكي.
همه باهمن  ، يكي .
(( بي خوابي زده بود به سرم گفتم همينجوري بنويسم . دعوام نكنيد از اثرات بي خوابيه D:))

جمعه ۱ اوت ۲۰۰۸

قلعه نوشته ها

(ف،ق "قلعه نوشته های من متن هایی هستند که هیچ کس اون هارو نخوانده بود،تا قبل از این،حتی خودم")

نا مردی مردی را کشت.
دوست مرد نامرد را کشت.
دوست نامرد دوست مرد را کشت.
پسر مرد که بزرگ شد دوست نامرد را کشت.
پسر نامرد نیز پسر مرد را کشت.
پسر دوست نامرد چون همه را دید،دیوانه شد و خود را کشت.



بيا اي ديو سپيد غرق در خون


به پا خيزي اي ديو سپيد غرق در خون...

بپا خيز اي ديو...

خون دلت از چيست؟

ميدانم... ميدانم... از اين دنياست..

بپا خيز و ويران كن...

رها كن تمامي بند هاي نشسته بر تنت را...

بيا و چون من غرق شو...

ميدانم كه با اين بزرگي و ارتفاع...

چقدر شكست هاي عشق را ديده اي...

و با آنها شكسته اي...

اما به پا خيز و خودت نيز تجربه كن...

كه لذت عشق به شكستش مي ارزد...

حتي اگر در تجربه ي شكست

هيچ از خودت باقي نماند...

لحظه اي عشق به نابودي مي ارزد.

من از سرزميني مي آيم

كه در آن ديو ها همرنگند...

كه در آن معشوق به عاشقش مي‌نازد

در آن سرزمين، غم بلبل ناز يار نيست "فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش"

و گل در انديشه ي آن است كه چون غرق شود در يارش.

رسم عاشقي در سرزمين من عاشق كشي نيست...

بيا و با من تجربه كن...

به پا خيز اي ديو

در سرزمين ما همه فرمانبردار فرمانرواي واقعي‌اند

و عشق است فرمانرواي واقعي

بس نيست اين همه سال بي عشق؟

بيا اي ديو سپبد... بيا و خون دلت را پاك كن

معشوق را درياب

عاشق باش

حتي اگر تا كنون معشوقت رسم عاشق كشي پيشه كرده.

...

بنوازيد طبل را...

بنوازيد شيپور را...

بنوازيد...

جنگ، چنگ ِ من است..

و ديو سپيد راهنماي من.

ما با هم مي‌آييم...

شمشير هايتان را آماده ي جنگ نكنيد...

تاب مقاومت نداريد.

ما، در راهيم.

...

پادشاه پادشاهان

آواهای پیروزی
همه فریاد میزنند و اعلام می‌کنند.
پادشاهی ِ افتخار از آن من است.
رستاخیز خواسته، سرنوشت ما کامل شده است.

من فرمانروای شب و روزم
من چیزی برای ارایه ندارم الا قدرت جهنم
ارتش ِ از جنس آتشم بهوش باشید
من اینجایم تا عهد خود را به جا آورم
پرداخت من هیچگاه دیر نمی‌شود .

زمین را بشکاف ، پروردگار آذرخش
انسان ها و جانوران درهم دریده خواهند شد
در میان جنگ، من مالک حقم
تا پادشاه ِ پادشاهان باشم.

دشمنان من به پا می‌خیزند و به آسمان خیره می‌شوند.
آن ها دعا می‌کنند که من هیچگاه پدیدار نشوم.
زندگی شان هیچ معنایی ندارد
بیدار آنها درحال خواب دیدن هستند
آن ها در قلعه ترس زندگی می‌کنند

من احضار می‌کنم دیوی را که در باد زندگی می‌کند
بجای ارابه ام که در طوفان می‌راند.
با خون داغ نبرد
من بر مرکبم منتظر می‌مانم
من زندگی می‌کنم و با شمشیرم خواهم مرد

زمین را بشکاف ، پروردگار آذرخش
انسان ها و جانوران درهم دریده خواهند شد
در میان جنگ، من مالک حقم
تا پادشاه ِ پادشاهان باشم.
(ManoWar-GodsOfWar-King of Kings)
دیوار