شنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۸
...
AGARAM BE NAZARETOON BI ADABIE...BE BOZORGIE KHODETOONO BIFEKRIE MAN BEBAKHSHIN
............
ye khari ro mishnakhtam ke vazne magasaee ke roosh savar boodan az khodesh bishtar
bood
Che khari bood kesafat … tahe maram, baareto az kesafat tarin masir ha bi ghose mibord .. negh zadan too karesh nabood … teflaki dandoonasham kharab bood . lol
Khare kesafate bidandoon .. hamaro razi mikard .. nist ghaza sakhtesh bood bokhore ghazash mimoond vase kharaye dige .. kharaye parvar ba oon cheshaye doroshteshoon... harchi kahe abdare tord bood mikhordan . khare boogandooye ma mishest be lajan khordan
, agha ye keyfi mikard ke .. ba maze lajanesho mikhord hamash mikhandid
Albate fekr konam betooni hads bezani khandeye khare lajan khor chetori mishe…
Mesle ine ke bekhay too kishmish 1 soorat rasm koni… delesh khosh bood ke belakhare age khodesh az lajana bahre nemibare vaghti rideshoon magasash mishinan az gohe moghavi , deli az aza dar miyaran
“khare por masooliyat .. sob ta shab kar mikard ke ye lajani berize too khandaghe balash ta .. mosafera goshne namoonan
... ye bar khare behem goft …” midooni , belakhare ma ham masooliyati darim … age magasam nabashan delam tang mishe “
Hagh dasht teflak 100sali dasht khare.(khare pire kesafate boogandooye bidandoon)
Fekr kon 100 sal magasa ro poshtet shahr sazi konan too gooshat violin bezanan … bad yeheo ghar konan beran
Engar tanha kharej az jave zamin dari too faza charkh mikhori … bihadaf … hata pat roo zamin nist
.. khayli bad mishe
..
Khare mitarsid ;..mitarsid doostash beran pas tamame lajanaro hort mikeshid
Enghade ke shekamesh khoob bad kone
Bad bakht shaba del dard migereft hey ar ar mikard
Sahebe khare fekr mikard joft mikhad ar ar mikone….avala hey miyoomad shaba ba bil mizadesh.
(khare fekr mikard saheb doostesh dare… dare mohabat mikard.. az khoshi gerye mikard…)
Belakhare zire yeki az zarbe haye bil migoozid del dardesh khoob mishod… oon vaght bood ke sahib ye 4taee baresh mikard … va miraft ..
Khare ba cheshe geryoono dele shad.. mikhabid…
In tori bood ke bad az modati fahmid saheb az in ke too sooratesh begoozi khoshesh miyad.. va bana kard be sare zarb goozidan
Saheb did badjoori khare joft mikhad .. be goozgooz oftade ..
Be fekr froo raft
Vagheanam fekr dasht
[akhe kodoom khari miyad jofte(khare goozooye pire bidandoon ) beshe]
In bood ke bad az kholi porsejoo ye morgho avord bast too tavilash
…
Va in tori bood ke hameye moshkelate khare bartaraf shod
,
Fekr kon 100 sal tanha bashi be magasa ghaza bedi akharesh ba morgh bezaranet too ye tavile…
In padashe hameye zahmat haye khare bood.
Khare ma az khosh hali age mitoonest par dar miyavord .. albate dar nayavord chon majboor shod morgharo ba laghad part kone..
(eshtebah nakon) khare dasht az magasa defa mikard
Morghe hichi nadar mikhordeshoon
.
…………………………………………………….
Har kii too tavile hast khare
Khar khosh ghalbe… khare khoshghalb … khare rahatiye .. chon az khar boodanesh lezat mibare
Hata age lajan bokhore ,, hata age magasa azash be onvane Autobus estefade konan .. hata age har shab ye pas bil bokhore.. hata age ba morgh ham otaghi she…
Khare razi khare khosh hale…
Ama baghiye khara narahatan chon nemitoonan ye kharo kenare khodeshoon ..tahamol konam
Mikhan koto shalvar bepooshan beran Oscar daryaft konan…
Mikhan boo moz bedan … mikhan . har chi bashan gheyre khar
Vase hamin khare ro koshtan
Chon beheshoon neshoon midad chi hastan
Az oon rooz khara adam shodan .
va adama khar.
ARMAN MOGHADAM
جمعه ۲۹ اوت ۲۰۰۸
ضرب المثل....
عبارت بالا که سالهای متمادی در منطقۀ غرب ایران هنگام وضع حمل زنان باردار مورد استفاده و اصطلاح قرار می گرفت از واقعۀ تاریخی جالبی ریشه گرفته که نقل آن خالی از لطف و فایده نیست.
خواجه نصیرالدین طوسی قبل از آنکه مورد توجه ناصرالدین شاه محتشم واقع شود و به دربار اسماعیلیله راه یابد یک بار به بغداد رفت تا یکی از تألیفاتش را که در مدح اهل بیت پیغمبر اکرم (ص) بود به مستعصم خلیفۀ عباسی تقدیم نماید. در این مورد میرزا محمد تنکابنی چنین می نویسد:
... آنچه مشهور است اینکه محقق طوسی در مدت بیست سال کتابی تصنیف کرد که در مدح اهل بیت پیغمبر (ص) بود. پس از آن کتاب را به بغداد برد که به نظر خلیفۀ عباسی برساند. پس زمانی رسید که خلیفه با ابن حاجب در میان شط بغداد به تفرج و تماشا اشتغال داشتند. پس محقق طوسی کتاب را در نزد خلیفه گذاشت، خلیفه آن را به ابن حاجب داد. چون نظر ابن حاجب ناصب به مدایح آل اطهار پیغمبر علیهم صلوات افتاد آن کتاب را به آب انداخت و گفت:اعجنبی تلمه یعنی خوش آمد مرا از بالا آمدن آب در وقتی که این کتاب را به آب انداختم و قطراتی از آب بالا آمدند! پس بعد از اینکه از آب بیرون آمدند محقق طوسی را طلبیدند.
ابن حاجب گفت:که ای آخوند، تو از اهل کجایی؟ گفت:از اهل طوسم.
ابن حاجب گفت:از گاوان طوسی یا از خران طوس!؟ خواجه فرمود که: گاوان طوسم.
ابن حاجب گفت:شاخ تو کجاست؟
خواجه گفت:شاخ من در طوس است، می روم و آن را می آورم! پس خواجه با نهایت ملال خاطر روی به دیار خویش نهاد و از ترس عمال ابن حاجب بدون آنکه توشه و زاد راحله ای بردارد با مرکوبش که دراز گوش نحیف وامانده ای بود از بیراهه به ایران مراجعت کرد.
پس از چندی شبانه روز به قریه ای از قرای کردستان رسید و به دنبال پناهگاهی می گشت تا شبی را به روز آورده خود و چهار پایش رنج خستگی را از تن بزدایند. در این موقع عده ای زن و مرد را به حال اضطراب و نگرانی دید. از جریان قضیه جویا گردید معلوم شد زن روستایی چند روز است برای وضع حمل دچار سختی شده اکنون میان مرگ و زندگی دست و پا می زند.
خواجه فرصت را مغتنم شمرده مدعی شد که بیمار باردار را بدون هیچ خطری بزایاند. وابستگان زن دهاتی مقدم خواجه را گرامی شمرده در مقام پذیرایی و بزرگداشت وی برآمدند. خواجه دستور داد قبلاً مرکوب خسته و فرسوده اش را تیمار کرده در طویلۀ گرم جای دادند و آب و علوفه اش را تدارک دیدند. سپس فرمان داد اطاق گرم و تمیزی برای آسایش و استراحت خودش آماده کردند. پس از آنکه از این دو رهگذر خیالش راحت شد و غذای گرم و مطبوعی به اشتهای کامل صرف کرد با اطلاعاتی که در علم پزشکی داشت برای رفع درد و زایمان بیمار تعلیمات لازم داده ضمناً دعایی نوشت و به دست صاحبخانه داد و گفت: این دعا را با مقداری گشنیز بر ران چپ زائو ببندید و مطمئن باشید که به راحتی فارغ خواهد شد ولی متوجه باشید که پس از وضع حمل دعا را از ران چپش فوراً باز کنید و گرنه روده هایش را بیرون خواهد آورد.
اتفاقاً زکریای قزوینی راجع به خاصیت گشنیز که در حکایت بالا ذکر شده چنین می نویسد:
کزبره: او را به پارسی گشنیز خوانند و شیخ الرییس گوید که اگر کزبره را به آهستگی از بیخ برکنند و بر ران زنی ببندند که زادن او دشخوار بود در حال خلاص یابد.
باری، هنوز دیر زمانی از تجویز خواجه و بستن دعا بر ران چپ بیمار حامله نگذشته بود که به راحتی وضع حمل کرد و از خطر مرگ نجات یافت.
بامدادان خواجه نصیرالدین طوسی بر درازگوش سوار شده با زاد و توشۀ کافی به جانب طوس روان گردید. پس از چندی چون دعا کردند دیدند که خواجۀ طوسی چنین نوشته بود:خودم جا، خرم جا. زن صاحبخانه خواه بزا، خواه نزا!
شنیده شد که این دعا دیر زمانی در بعضی از قراء و قصبات مناطق غرب ایران برای زایمانهای سخت و دشوار چون حرز جواد به کار می رفت و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد
- خودم جا خرم جا باسن ِ لق ِ هر چي بيجا
- خودم به جا ، خرم به جا ، من ازکجا و اون از کجا
- خودم به جا، خرم به جا ، حالا از اول جا به جا
- خودم به جا ، خرم به جا ، مشکل دقیقا همینجا
- خودم به جا،خرم به جا ، بنزین نداریم نمیریم هیچ جا
- خودم بجا ، خرم بجا ، ولی نمیتونم بمونم به یکجا
حالا بنظرتون کدومیک از این برداشت های دیوی ، جالب تره.
و آیا میتوانید حدس بزنید، هر نظر متعلق به کدام دیو است؟(البته بعضی از شرکت کنندگان نظر ندادند و برخی بیش از یک نظر)
چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۸
دور اول بازی ......
سهشنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۸
بازی ، بازی ، بازی .........
دیوار یه پیشنهاد داره براتون...
یه بازی...((هووووووووورااااااااا ))
بازی به این ترتیبه که ابتدا یک دیو بعنوان راوی، ضرب المثلی را در نظر میگیرد ، سپس با اشاره به خواستگاه ضرب المثل قسمتی از آن را بیان میکند.
بعنوان مثال دیوی اینچنین جواب میدهد:
برداشت دیوی: نابرده رنج، دیوار به مهمانی نمیرود.
خوب حالا دیوهای عزیزم (که میخوام تا دنیا میگرده، دورتون بگردم) ، اگه رخصت بدهند ، دیوار اولین راوی باشد.( که اگه ابهامی هست با هم برطرفش کنیم).
منتظر نظراتتون هستم.
پانوشت :اصل این بازی به نام Wise and Otherwise است و متعلق به wiseandotherwise.com Inc میباشد.
دوشنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۸
سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم (بخش چهارم-درخت آفرينش و پرنده هاي محافظ)- قلعه ي ...
یکشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۸
از کنار هم می گذرند
دریغ از یک لبخند
خود را از هم دور می کنند.
چه عجیب روزگاریست
ماه خورشید را به سلاخی می برد
و ستاره ها
ماه را نشانه رفته اند،
در گلدانها
کاکتوس به جای یاس می رویانند
و بوی لجن
از خاطره ها بر می خیزد،
کرمها به جان نهال ها افتاده اند
و صاعقه بی مهری
لانه را بر سر کبوتران ویران کرده است،
نفرت
_ این هدیه صورتکها به یکدیگر_
دشنه بر گلوی عشق نهاده است
و لشگر نامهری
راه بر نگاه عاطفه سد کرده است،
سرو بوته را له می کند
و گلها پروانه را دشمن می پندارند،
و قلب
در زندان سنگی کینه اسیر گشته است.
_
چه عجیب روزگاریست
همه خود را
بی گناه می دانند،
اگر خوب گوش فرادهی
می شنوی صدای گریه خدا را.
شنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۸
كوچكِ ديوها مير ديو.
ديو - يسنا........
ديوار........
ديوان.......
مرديوجان......
ديوونه......
روحويوهوديوو......
ديويست......
ديوسا......
آن ديويتا.......
ديومار.......
خان ديوه.....
ديويد.....
ديوسان.....
ديولوك هلمز......
ديوا......
ديوبنگ......
و جنابِ مستطاب ديوانبيگي.......
شركتِ آحادِ ديوان گرانسنگ در اين حضور و غياب موجبِ مزيدِ امتنان و مسرتِ خاطر و عدم شركت گرانمايگانِ سبب ِ شرمندگي ِ خود ِ آنان خواهد بود.
چهارشنبه ۲۰ اوت ۲۰۰۸
ميگي از جنگ و كشاكش ، ميگي از حريقِ نفت كش ....... مجريِ اخبار و گزارش، يه آدمِ دروغگويِ .....!
يه برنامه واسه جووني، روووزتوون سبزوو آسمونيييي.....قدرِ ميكروفونو خوب ميدوني، عشوه نيا آي بچه....!
ارتباط مستقيمو زنده، بين يه شهر و چند تا دِه..... مجريِ جنگِ خانواده، جيغ نزن اينقدر زنيكه .....!
دكور هايِ جلف و پر از گل ، گلاي گلايل و سنبل......كلاغ با اداي بلبل، اينارو از كجا آوردن يه مشتي ...!
همه برنامه ها پرِ غصه ،مصاحبه با آدماي چرك و نشسته..... فكر ميكنه خيلي كاردرسته، خجالت نميكشه مرتيكه ...!
كت هاي قهوه اي، خنده هايِ لوس، مجريهاي بيمعني و چاپلوس .... ميگه همه دزدن بقيه جاسوس، لعنت به هر چي آدمِ...!
كلي حال كردينا اي ديوهايِ شيطون ... به قولِ چاپلين به حماقت هميشه ميشه خنديد پس بخند ديوِ خسته.
استعفا!
سهشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۸
قاصدك
دستاش چنان به هم فشرده بود
انگار مي ترسيد رازش از روزنه هاي ميون انگشتانش پرواز كنه
با چنان هيجاني اسمم و صدا مي كرد
كه قلبم با صداي پاش شروع كرد به دويدن
نگاهمون كه به هم رسيد گفت
ببين چي پيدا كردم! يه شاپرك!
دست هاي به هم قفس شده اش رو كه ازهم باز مي كرد
دل تودلم نبود الان مي پره!
وقتي چشمم به نازك تن سپيد مويش افتاد
دلم لرزيد
گوشه عرق كرده دست هاي كوچيكش
كز كرده بود و جُم نمي خورد
دست هاش و تو دستم گرفتم و گفتم
كوچولوي من! ايني كه تو دستت خوابيده
يه قاصدكه!
جوري نگاهم كرد كه فهميدم از حالا به بعد
چشم هاش معني دلتنگي رو مي فهمه و
دست هاش پي دوستي كه دستش رو رها كرده نامه نمي نويسه
همه حرفاي نگفتش و تو گلوش جمع مي كنه
تا دل به دل قاصدكي بسپاره كه دل به پرواز داره
تا شايد روزي جايي چشم تو چشم دوستش بدوزه و هيچي نگه!
اگه برگشت بگه كه حال چشم هاش خوب بود يا نه؟!
گفتم قاصدك دلش به آسمون بسته است
هرچي دوست داري خدا بشنوه رو تو گوشش بگو و بزار بره
بي هيچ حرفي به سمت حياط رفت
.
.
.
...آي دا
دنیا!
فردا، یا من تو را میکشم، یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر،
دنیا به همین چند سطر رسیده است.
به این که انسان، کوچک بماند بهتر است.
به دنیا نیاید بهتر است.
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود، که می دود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها، پیاده به جنگل برگردند.
و پرندگان، دوباره بر زمین.... و زمین.... .
نه! به عقب تر برگرد.
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت!!!
دوشنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۸
سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم (بخش سوم)- قلعه ي ...
شنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۸
سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم (بخش دوم)- قلعه ي ...
جمعه ۱۵ اوت ۲۰۰۸
دوست دارم دیو کوچولو
.... و اما تو دیوان خوبم
من چه دیو یسنا باشم یا دادا رامین تو رو دوست دارم و نوشته های دیوان رو تنها میتونم به حساب مستی بذارم
حالا این مستی میتونه از می ناب باشه یا از باده غرور جوانی
در هر حال هیچ فرقی نمیکنه نباید گفته میشد ولی گفته شد
من از تو به هیچ عنوان ناراحت نیستم و نیازی به عذر خواهی هم نیست و ازت خیلی ممنونم که بخاطر من پا روی غرورت گذاشتی و بدون این برام خیلی با ارزشه که برات ارزش دارم
اما تو به من این موضوع رو یاد آوری کردی که :
کبوتر با کبوتر ؛ غاز با غاز
کند همجنس با همجنس پرواز
امیدوارم با همجنسات پرواز خوبی داشته باشی
گفتم که بشنوی حتی اگر نخونی
دیو – یسنا بودم
دیو هزاره – میدونید چرا هزاره :چون تمام این دورانی که شما دیوای جوان دارین میگذرونید رو من به همراه پدران و مادران شما گذروندم ؛
منم اونموقها خودم رو عقل کل میدونستم و فکر میکردم بزرگترها از دوران عقب موندن و یا اینکه تاریخ مصرفشون نزدیک به آخره ؛
فکر میکردم در زیر پای نامردان در حال له شدن هستم ؛
باور داشتم که بزرگترها نفسشون از جای گرم بلند میشه و چون پیرن دوست ندارن مبارزه کنن یا اینکه خسته هستن
ایمان داشتم که عشق تعریف نداره , عشق همینه که من دارم ؛ اما دریغا که سالها بعد فهمیدم عاشقهای زیادی وجود دارن و به این دلیل همدیگه رو پیدا نمیکنن چون تعریف عشق به وسعت تمام آدمهای دنیاست...
بله عزیزان پر غرور من که همین الان تو دلتون دارین ریشخند میزنین و پیش خودتون میگین باز این پیریه زر زرشو شروع کرد و باز حرفهای کلیشه ای تو کتابها رو داره روخونی میکنه بابا ما اینا رو میدونیم و خیلی چیزایه دیگه هم میدونیم که تو آفتاب سر بوم حتی یه لحظه هم بهش فکر نکردی ...
شاید اینطور باشه اما تنها یک چیز رو میدونم و اون اینه که :
باور کنید بزرگترها هم این راه رو رفتن ؛ شاید اون موقع به دختر داف نمیگفتن و میگفتن شکلات
شاید اون موقع کامپیوتر و اینترنت نداشتیم اما جمع هایی داشتیم که لااقل صدای همدیگرو میشنیدیم و اشک همو میدیدیم وتنها مشکلمون این بود که تهی از تعاریف بودیم و عجیب تر اینکه مطمئن بودیم نیازی به تعریف نداریم ( آخه ما آخر فهم و شعور بودیم ) فکر میکردیم اگه بریم جلویه آینه همون چیزی رو میبینیم که دیگران هم میبینن اما اینطور نبود ما بزرگترین معنا رو نداشتیم ما مطمئن بودیم چی هستیم و باز هم شک نداشتیم که چی هستن
اما
واقعا نمیدونستیم چی هستن ؛ چون از به زبون آوردنش خوشمون نمیومد و بزرگترهامون هم هیچ وقت سعی نکردن تعریف فضای خالی دوران رو هم برایه خودشون هم برای ما بازگو کنند
این دیو یسنا که الان داره براتون مینویسه دوست داشت برای یک بار این کار رو بکنه ؛
دوست داشت دیوار بجای جنگ با خودش و از راه بدر کردن عقیدتی دورو بریهاش در فکر راه حل واقعیه از دست داده هاش! باشه
دوست داشت دیوونه از لاک خودش بیرون بیاد و کمی هم دورو برشو ببینه
دوست داشت دویست بجای حب و بغض و پشت شایعه قایم شدن بیاد وسط گود و من ؛ واقعیشو بدون ترس بگه شاید دیو یسنا وارفته هم مثل اون باشه
دوست داشت دیوبنگ برایه یه بار هم که شده بلند بلند بگه کیه و چی میخواد نه اینکه....
دوست داشت دیوا (منظورم شخص دیوا هست) تنها اشتباهات دیگران رو نبینه و بعد از اینهمه جوالدوز به دیگران زدن یه سوزن هم بخودش بزنه
دوست داشت میردیو از کینه هاش با گریه بگه نه با خنده ای که پشت اون هزاران نگفتنی وجود داره
دوست داشت خان دیوه حداقل اینجا از حقیقت فرار نکنه و بدونه کتابا هم راست میگن
دوست داشت دیوسا بدونه که بجز محبت که خودش به کسی داره و همبستگی که باز هم خودش داره دیولاخ برایه سرپا موندن به همه نیاز داره و این کافی نیست که من و دیگری باشیم و پس همه هستن
و... اونایی که تو سایه نشستن و نیشخند میزنن یا نمیزنن اصلا برایه چی اینجا هستین؟
.... اما دیگه دیو یسنای غرغرو و مخ تیلیت کن با شما ها کاری نداره.... اصلا به من چه ... بسه برام اینهمه فهم و شعور که از در و دیوار میریزه بسه اینهمه حب و بغض بسه اینهمه منم هایی که دوست داشتن رو عقب زده....
من هرگز فرار نکردم ؛ هرگز قهر نکردم ؛ اما دیگه تحمل بیسوادی خودم رو ندارم منم مثل دیومار میشینم و نگاه میکنم هستم اما خستم ؛ هستم اما مثل خیلی ها تنها دلم خوشه که اسمم یه جایی هست و یه روزی شاید یه .....
...و آخرین حرفم قدر روحویوهویوو و مردیوجان رو بدونید .... این دو نفر همیشه میتونن عامل همبستگی همه باشن
سعی کنید همدیگر رو بشناسید لااقل کمی جرات داشته باشید و اول از خودتون شروع کنید و ببینید تعاریف شما با دیگران چه فرقی داره
قلعه نوشته ها
روحويوهووديووو
پنجشنبه ۱۴ اوت ۲۰۰۸
دیو
دیو
از ویکیپدیا ، دانشنامهٔ آزاد.
دیو به معنی خدا در نزد هندواروپایی ها بوده است و می باشد؛ اما، در ایران هم زمان با آغاز دوره مزدیسنی ، رهبران مذهب نوین این خدایان باستان هندواروپایی را نشان شرک و اهریمن تصویر کردند. با توجه به این که در هندوستان این تغییر دین پیش نیامد خدایان باستان همچونان محترم شمرده شده اند که بزرگ ترین این خدایان ایندیرا می باشد. در اروپا واژه دیو Dio همچونان معنی خدای خود را به صورت عام تا امروز نگاه داشته است به ویژه نزد قوم های لاتین . در پهلوی دِو و در هندی باستان دیو. واژه از ریشه دیو به معنی درخشیدن میباشد. همین ریشه به معنی فریب دادن نیز هست.
فقط يه كلمه...
سفر نامه ي ديوان- قسمت دوم- قلعه ي ...
چهارشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۸
نامه اي ديگر...
متن نامه:
سلام به اهالی دیولاخ ؛ که خیلی دوست دارم افتخار دوستیتون نصیبم بشه و بتونم روزی شما دیوها رو دوست خودم خطاب کنم و خیلی , خیلی ازتون ممنونم که به من غریبه افتخار دادین و زمانی هم برایه پاسخگویی گذاشتین , منم به نوبه خودم پاسخگوی لطف شما میشوم :
دیوونه عزیز : امیدوارم تا آخرش مثل اولش برایه شما خوب باشه , به روی چشم تا وقتی شما بخواهید ادامه میدم , ازت ممنونم
دیوان عزیز : با اونکه از طرز نوشتارتون معلومه خیلی کتاب میخونید اما شما از کجا میدونید داستان من از چه نوع داستانهایی است؟ من همش دو صفحه فرستادم و هنوز معرفی اشخاص و فضا سازی رو تموم نکردم و خداییش فکر نمیکنم هیچ کس بتونه حدس بزنه موضوع داستانم چی هست ! ... اما برام خیلی قابل احترامه با اونکه فکر میکنید داستانم باب طبعتون نیست اما منو تشویق به ادامه میکنید از شما هم متشکرم و تا زمانیکه بخواهید ادامه میدم.
دویست عزیز : از چه سبک کتابهایی نمیخونید؟ منکه هنوز چیزی بجز معرفی اشخاص و فضا سازی انجام ندادم و تم کلی داستانم رو هنوز شروع نکردم که , از شما هم متشکرم با اونکه دوست نداری و نمیخونی بهم فرصت ادامه دادید , تا زمانیکه شما بپسندید ادامه میدم.
روحویوهودیوو عزیز : چشم مینویسم و از شما هم ممنون هستم
دیوار عزیز : تنها میتونم بگم براووووووووووو – امیدوارم نظرت رو جلب کنه
دیو یسنا عزیز : منت گذاشتید که نقصها رو بهم گفتید ؛ همشو تو متن اصلی درست کردم ؛ خواهش میکنم از غلطهای زیاد من دلسرد نشو و راهنماییم کن – من تا وقتی شما ها حامیم باشید خواهم نوشت...
مردیوجان عزیز : مرسی که میخونی ؛ چشم کوتاهتر میفرستم
میر دیو عزیز : بیرحمی شما برای من موهبت میتونه باشه اگه واقعا صادقانه باشه ؛ رمانهایی که تا حالا خوندم بطور اختصار تمام کارهای ترجمه شده : چارلزدیکنس, ارنست همینگوی , موریس مترلینگ , ویکتور هوگو , میخاییل شولوخف , دافنه دوموریه , امیل زولا ؛ داستایوفسکی ؛ آگاتاکریستی و .... ایرانی هم از ر.اعتمادی بگیر تا ... دقیقا نمیدونم چندتا هست ام چهارصدتایی میشه...و اما راجع به کتابهای مرجع نویسندگی و آموزشهای تکنیک نویسندگی تنها میتونم اینو بهت بگم که وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم و هیچیک از کتابهای راهنما رو نخونده بودم در یک مسابقه داستان نویسی که مربوط به آموزش و پرورش میشد با داستانی بنام یک سکه پول مقام دوم رو گرفتم و داستانم در 3 مجله کودکان نیز چاپ شد ؛ من با حسم مینویسم نه سوادم زیرا هرگز دایره معلوماتی مانند شما و دیگر دیوان دیولاخ نداشتم و شاید بعدا داشته باشم و اما در مورد حادثه جذبه داستان و عشق و عاشقی و فقیر و غنی و ... هم من هنوز داستانم از دو صفحه تجاوز نکرده شما از کجاش فقیر پا پتی و پولدار کلیشه ای رو جلو تر از من پیدا کردید.... از شما هم ممنونم که منو به ادامه کار تشویق کردید
در آخر شما عزیزان بهم بگین تم کلی داستان من چیه؟ من جواب رو برای دیوانبیگی عزیز میفرستم که خودش با جوابهای شما مقایسه بکنه و برام خیلی جالب بود که بیشتر شما جلوتر از من موضوع کلی داستانم رو فکر میکنید میدونید , برای همه شما آرزوی روزهای خوب و پر بار رو دارم.
.
....
خدایا به امید تو – 23/5/87
یه داستان 2
یکدفعه سکوت همه جا رو گرفت وجود دو نفر رو که دم در آشپزخونه ایستاده بودن رو حس میکردم همین موقع صدای ننه حلیمه بلند شد.... اقا ببخشید این دخترم مهتاب خیلی شلوغ و سر به هواست .... و بدون اینکه منتظر حرفی بشه ادامه داد , برو اطاقت تا صدات کنم... به آرومی برگشتم و دو تا دختر جوان رو دیدم که سرشون پایین بود و آماده میشدن که دستور رو اجرا کنن رومو بطرف ننه برگردوندم و گفتم قرار نیست اینجا غذا خوردنم باعث عذاب دیگران بشه حتما دخترات هم گرسنه هستن اگه دوست دارن بیان با هم غذا بخوریم مدتهاست مزه غذا خوردن در بین دوستان رو فراموش کردم شما هم که با من چیزی نخوردی.... از طرفی من امشب اینجا مهمون هستم اگه قرار باشه مخل آسایش بشم میرم سالن غذا خوری.... ننه حلیمه با سر اشاره ای کرد و اون دو تا دختر آروم اومدن و نشستن ؛ هنوز شروع به خوردن نکرده بودن که گفتم : راستی ننه امشب کسی تو سالن غذا خورده؟
- نه آقا شما که از صبح نبودین
- خب غذا ها چی رو میز هستن؟
- بله
- ببین اگه دخترات دلشون میخواد و میتونن دل از این غذا بکنن برن سالن و هرچی دوست دارن بیارن اینجا و مشغول شن
- مرسی آقا هر چی همینجاست میخورن
سرم رو بلند کردم و به دخترها نگاهی کردم , هر دو شاد و سرزنده بودن رو صورت یکیشون هنوز لبخند بود و معلوم بود خیلی سعی میکنه تا نخنده...
- میشه به خدمتکارها بگی غذا ها رو جمع کنند و بیارن آشپزخونه...
- آخه آذر خانوم هنوز شام نخوردن....
- اشکالی نداره , کاری رو که گفتم بگو انجام بدن...
حلیمه نگاه معنی داری بهم انداخت و با بیمیلی سرشو پایین انداخت و به آرومی رفت تا دستور رو انجام بده....وقتی تو آشپزخونه با دخترها تنها شدم رومو طرف دختری که میخندید کردم و گفتم : قیافه کی خیلی دیدنی شده بود؟ ... ببخشید اینقدر گرسنه بودم و غذای ننه هم خوشمزه است که همه چی رو فراموش کردم ... من امیر اتابکی هستم و از دیدن شما دختران ننه حلیمه بسیار خوشبختم.... دختره نتونست جلوی خنده اشو بگیره و یهو زد زیر خنده و در همون حال گفت : من مهتاب دختر سر به هوای مامان حلیمه هستم... این خانم هم همکلاسیمه و با هم از شهرستان چند روز اومدیم استراحت آخه واحدها این ترم خیلی سخت بودن و تا یه چند روزی رو تونستیم جیم بشیم اومدیم استراحت..... و از اینکه راهله رو مفتخر کردید که دختر ننه حلیمه باشه ممنون ولی اگه خونوادش بفهمن قیافه اونا هم حسابی دیدنی میشه .... لبخند روی صورت دختر کمرنگ تر شد و آخرین کلمات رو با تلخی گفت.... دختر دوم کمی جابجا شد و گفت جناب دکتر اتابکی خیلی از دیدن شما خوشبختم , مدتها آرزوی چنین لحظه ای رو داشتم ...
- منم از دیدار هر دوتون خوشحالم , حالا چی شده که یه دختر خانم جوان و زیبا مشتاق دیدار یه پیر مرد زهوار در رفته و بد اخلاق رو داشته؟
- کی گفته شما پیر هستید؟ خیلی هم باوقار و جذابید....
- لطف دارید مهتاب خانم پس شما منو میپسندید؟ باز جای شکرش باقیه که ....
- چی شد؟ ما حرف بدی زدیم که شما یکدفعه تو هم رفتید؟
خواستم جواب بدم که چند تا پیشخدمت با ظرفهای غذا وارد آشپزخونه شدن و انواع غذا رو رو میز گذاشتن نگاه های خدمه واقعا برام جالب بود تمام صورتشون و رفتارشون پرسشی شده بود... حلیمه بدون اینکه حرفی بزنه تنها با نگاه اونا رو مدیریت میکرد نگاهی به من انداخت و گفت : امر دیگه ای هست قربان ؟
- نه , متشکرم , پیشخدمتها به آرومی از آشپزخونه بیرون رفتن دوباره سکوت حکمفرما شد سرم رو بلند کردم و دیدم سه تایی بهم نگاه میکنن ...
- چرا منو نگاه میکنین مشغول شین من غذای خودم رو خوردم , راستی ننه دخترت منو پسندیده و میگه من پیر نیستم...
بیضی
بیضی خاطره ی خسته ی دایره ای بود که داخل یک مستطیل گیر افتاد.
روزی که مستطیل پاک شد بیضی دیگر هیج وقت گرد نشد
از آن روز به بعد در کمین می نشست
مربع شکار میکرد و آنقدر اسیرش میکرد تا لوزی شود
بعد آزادش میگذاشت و میگفت:
سخت نگیر دوست من. تقارن بیش از حد هم خوب نیست.
خیلی معمولی ست...
سهشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۸
سفر نامه ي ديوان- قسمت اول(بخش دوم)- رزم با پرنده ي گاو پيكر...
سفر نامه ي ديوان- قسمت اول- رزم با پرنده ي گاو پيكر...
دوشنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۸
دل ميرود ز دستم...
حسنی...!
بوی نارنج همه جارو پر کرده.
حسنی با توپ قلقلی اش، مجذوب ایستاده و تماشا میکند.
نفسش را توی سینه حبس میکند .
هنوز بازدمش تموم نشده که صدای مادرش بلند میشود:
-حسنی ، عزیزم ، بیا درسهایت را بخوان.
-آخه مامانی، میخوام بازی کنم.
-عزیزم ، برای بازی کلی وقت داری.
و حسنی با خودش گفت:" آره، وقتی بزرگ شدم کلی بازی میکنم."
جوونک با صدای پدرش به خودش میآید:
-حسن جان ، تو الان فقط باید به دانشگاه و آینده ات فکر کنی.
-آخه پدر...
-عزیزم، برای جوونی کردن فعلا وقت داری.
و حسنی با خودش گفت:"آره. واسه خودم که کسی شدم ، کلی عاشق میشم."
حسنی غرق در افکار و آرزوهای بزرگش احساس میکند که با هر قذمش میتواند دنیا را بلرزاند.
ناگهان صدای مام ِ میهن - میل ِ پرچم - بگوشش میخورد:
-حسن ، الان دیگه وقتشه که تو به ما خدمت کنی!
و حسنی که سردی ِ سرنیزه را روی گلویش احساس میکند باخودش گفت:
"تجربه ام که بیشتر شد ، همه دنیا رو میلرزونم."
×××
حسنی توری ِ سفید را از جلوی صورت ِ همراهش کنار میزند ،
نگاهی به چشم های سیاهش میاندازد،
تا کنون این چشم ها را ندیده بود،
هیج حسی نسبت به این چشم ها نداشت.
حسنی نگاهی به اطرافش میکند،
درختان هم، لباس های سفیدشان را پوشیده اند.
کسی چیزی به حسنی نگفت، الا خودش:
"بگذار اول سروسامون بگیرم ...."
"دیگه وقتش رسیده، الان همه چیز روبراهه، همه سروسامون گرفتند"
حسنی میخواهد نفس عمیقی بکشد که درد شدیدی تمام وجودش را میآزارد.
حسنی تمام نیرویش را جمع میکند:
"ولی من میخوام زندگی کنم"
صدایی میگوید:"اون دنیا به اندازه کافی وقت برای زندگی خواهی داشت".
شنبه ۹ اوت ۲۰۰۸
چهارشنبه ۶ اوت ۲۰۰۸
نامه....
من یکی از طرفدارهای شما دیولاخی ها هستم که مدتی بود حس میکردم میتونم داستان بنویسم برای همین این داستان رو شروع کردم. هنوزهم اسمی برایش انتخاب نکردم، حتی نمیدونم میتونم تمومش کنم یا نه، فقط میدونم دوست دارم بنویسم. قبل از این داستان چند بار خواستم داستانی رو شروع کنم اما یه سری سوالهای عجیب و غریب که برام پیش میومد مانع نوشتنم میشد مثل
- ایا مردم ازش خوششون میاد؟
- نکنه یه داستان مسخره از آب در بیاد؟
- شاید خیلی خسته کننده بشه؟
- شاید مورد تمسخر همه قرار بگیرم
- و ....
اینطور سوالها همیشه برام وجود داشته اما با دیدن سایت دیولاخ و خوندن نوشته های شماها فکری به سرم زد، پیش خودم گفتم همچنان بصورت ناشناس این داستان رو برای خوندن شماها میزارم و از این طریق خیلی از سوالاتی که همیشه مانع نوشتنم میشد رو میتونم جواب بگیرم. برای همین از دیوانبیگی خواهش کردم که کمکم بکنه .
اینکار باعث میشه که من راحت تر بنویسم و از طرفی هم شما ها میتونید هر چی که واقعا حس میکنید رو بنویسید. چه میدونم بنویسید خیلی بچه گانس ؛ خیلی لوسه , برای سن 11 تا 16 ساله ؛ و.... هرچی که بنویسید برای من خیلی مهمه. چون نوشته های شما میتونه منو به سمت یه نویسنده ای که میتونه برای سلیقه های مختلف چیزی بنویسه راهنمایی کنه و مطمئن باشید خالصانه ترین انتقادات شما منو کمک میکنه که بهتر بنویسم و اگر احیانا کسی سوالی بکنه از طریق دیوانبیگی حتما جواب میدم.
فقط چند تا سوال اولیه دارم که امیدوارم منو قابل بدونید و بعد از خوندن قسمت اول بهم جواب بدین ....
1- ادامه بدم یا نه؟
2- قسمت اول 2 صفحه هست، قسمتهای بعدی چند صفحه باشه 1 یا 2
3- قسمت بعدی رو چند روز بعد بگزارم؟ (البته اگر اشتیاقی به خوندن وجود داره!)
4- من به روز مینویسم پس نظرات شما میتونه موضوع داستان رو تغییر بده . کجا ها نیاز به تغییر داره؟
--------------------------
یه داستان
یکی از روزهای فصل خزان بود شاید روزی مثل روزای دیگه برای دیگران اما اونروز برای من مثل همیشه نبود احساس غریبی داشتم بیشتر از اونکه دلم بخواد یک روز جدید رو شروع کنم بدنبال راهی میگشتم که به پایان برسونم هیچ نوع احساس خوب یا بدی نداشتم هیچ نوع احساسی , درست انگار که تو یه برزخ مطلق گیر کردم اصلا احساس خوبی نبود چون نمیدونستم چیکار کنم و با چه چیز باید مبارزه کنم یا اینکه با چی باید کنار بیام برای همین بدون اینکه کسی متوجهم بشه از خونه بیرون زدم درست مثل برگ زردی که از درخت جدا شده باشه و بدست باد به هر سو پرت بشه بدون هیچ هدفی راه میرفتم هیچ وقت از فصل پاییز خوشم نیومده بود اونروز که دیگه نور الا نور بود سرمای هوا هم مزید علت شده بود و در من غوغایی بوجود اورده بود فقط میرفتم به کجا و برای چی نمیدونستم فقط اینو میدونستم که حوصله هیچی رو ندارم و فقط دلم میخواست فرار کنم هر چی جلو تر میرفتم کمتر به چراها فکر میکردم و انگار که هر لحظه کرخت تر میشم فقط میرفتم .... تو افکار خودم غوطه ور بودم که یکدفعه صدای جیغ کوتاهی به گوشم خورد و ضربه محکمی به سینه ام خورد و تعادلمو به هم زد و بعد از اینکه تونستم خودم رو جمع و جور کنم متوجه دختری شدم که روبروم رو زمین نشسته و مچ پاشو گرفته بی اختیار دستمو جلو بردم و شونه دخترک رو گرفتم , همین حرکتم باعث شد که روشو بطرفم برگردونه و چشمام با دو تا چشم درشت که هاله ای از اشک هم توش موج میزد گره بخوره بدون هیچ سئوالی نشستم و دستم رو بطرف مچ پاش بردم و آروم و کمی پاش رو به چپ و راست چرخوندم و پرسیدم خیلی درد داره؟
- نه زیاد
- میتونی بلند بشی؟ و بدنبال سوالم از جام بلند شدم و کمک کردم رو پاهاش بایسته....
- چطوری ؟ میتونی راه بری؟
- میتونم خیلی ممنون , ببخشید به شما خوردم...
لبخندی زدم و گفتم مهم نیست , چیکار میتونم برات بکنم ؟ میخواهی اگه راحت دوره برات یه ماشین بگیرم؟ یا اگه خونت نزدیکه تا دم خونه همراهیت کنم ؟
دختره که انگار یکدفعه یاد چیزی افتاده باشه نگاهی به دور و برش انداخت و زیر لبی گفت : خدایا باز دیر کردم... و بدون اینکه چیزی بگه چند قدمی رو آروم و لنگان جلو رفت و بعد کمی سرعتش رو بیشتر کرد و در در سایه روشن هوا گم شد... چند لحظه ای مات و مبهوت به مسیری که رفته بود خیره موندم که سرمایه هوا منو به خودم آورد هوا کم کم داشت تاریک میشد و منم چون از صبح هیچی نخورده بودم احساس ضعف شدیدی داشتم , کمی به دور و برم نگاهی انداختم اصلا برام اون مکان آشنا نبود و نمیدونستم کجا هستم دستهامو تو جیب بارونیم کردم و خواستم راه بیفتم که کیف سیاه رنگی نظرم رو جلب کرد , برش داشتم و داخلش رو نگاه کردم چند تا عکس خانوادگی توش بود حدس زدم شاید برایه همون دختر عجول که بدون تشکر و خداحافظی رفته بود باشه اول خواستم کیف رو سرجاش برگردونم تا خودش برگرده و اونو بر داره اما نمیدونم چرا گذاشتم تو جیبم و راه افتادم بعد از گرفتن یه ماشین و دادن آدرس به سمت منزل حرکت کردم.....
... همینطور که به مقصد نزدیک میشدیم متوجه چراغ گردون ماشینهای پلیس که تعدادشون بیش از حد معمول بنظر میومد شدم همین موقع راننده با لحن ناراضی گفت : انگار هنوز یارو پولداره پیدا نشده از صبح تا حالا عین مور و ملخ ریختن تو خیابون انگار چه تحفه ای گم شده , من اولش فکر کردم شاید یارو کم سنه ولی یکی از بچه ها میگفت طرف چهل پنجاه سالشه .... راستی اقا شما کجا پیاده میشید ؟ من از خیابون بعدی برم سمت چپ تا از شر این پلیسها راحت بشیم ؟
- نه اقا شما مستقیم برین....
به نزدیکیهای منزل که رسیدیم در بزرگی رو به راننده نشون دادم و گفتم برید اون طرف و داخل بشید... راننده از توی آیینه با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت : اقا بیخیال ما شو من دنبال دردسر نیستم ؛ بابای منو هم با این ماشین نمیذارن از اون در رد بشه , تازه اینجا منزل همون پولدارست که گفتم گم شده .... حرف راننده رو قطع کردم و امری بهش گفتم:کاری رو که بهتون میگم انجام بدین .... طرف ساکت شد و با دلخوری و دودل آروم جلو رفت به در که رسید نگهبان با حالت عصبی جلو اومد و با صدای بلند گفت : آقا اینجا پارک عمومی نیست که سر تو انداختی پایین و همینطوری میایی جلو.... راننده شیشه رو پایین کشید و با صدای آرومی گفت این آقا بهم گفت من بی تقصیرم ؛ نگهبان با عصبانیت بیشتر جلو اومد و خواست چیزی بگه که متوجه من شد با دستپاچگی تعظیمی کرد و گفت :جناب اتابکی.... و خیلی سریع به طرف در برگشت و بلند گفت در رو بازکنین , پلیسها نور چراغ دستیشون رو رو ماشین انداختن , ماشین به آرومی از در رد شد و تویه باغ به راه خودش ادامه داد , راننده مستقیم به جلو نگاه میکرد و هیچ نمیگفت بتدریج چراغهای عمارت و جمعیتی که جلوی ساختمون ایستاده بودن دیده میشد , ماشین جلوی در اصلی از حرکت ایستاد و پیشکارم در ماشین رو باز کرد و به حالت نیمه تعظیم منتظر پیاده شدن من شد موقع پیاده شدن خیلی آروم به راننده گفتم من همش چهل سالمه و گم هم نشده بودم.... و بدون اینکه منتظر جوابی بشم پیاده شدم و بلند گفتم : ببینید اگر این اقا شام میل نکردن ازشون پذیرایی کنید و پنجاه هزار تومن هم بهشون بدین و راهیشون کنید تا برن و مواظب هم باشید آقایون پلیس با ایشون کاری نداشته باشن.... نیم نگاهی به راننده انداختم قیافش بقدری جالب شده بود که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم .... بطرف ساختمون حرکت کردم و از جلویه خدمه عمارت که با احترام و تعجب بهم نگاه میکردند گذشتم و داخل شدم اول خواستم طبق معمول به سالن غذاخوری برم اما بقدری گرسنه بودم که بدون توجه به چیزی به سمت آشپزخونه رفتم اونجا بر خلاف جاهای دیگه ساختمون خلوت تر بود درست مثل بچه گیم سر وقت گاز رفتم و تا خواستم ناخونکی به غذا بزنم که صدایی از پشت سرم بلند شد آهای سر گاز من چی کار میکنی.... ناخوداگاه شونه هامو جمع کردم و منتظر ضربه شدم اما اتفاقی نیافتاد به آرومی برگشتم خدای من همون آدم بود ولی چقدر پیر شده بود... چشمام که به چشماش گره خورد یکدفعه زن بیچاره از ترس دو قدم عقب رفت و تعادلش رو داشت از دست میداد که سریع جلو رفتم و گرفتمش و با لحن شرمنده ای گفتم : منم ننه حلیمه دیگه منو نمیشناسی؟
- آقا کوچیک مگه میشه من شما رو نشناسم سالهاس که تو این عمارت به شما و مرحوم آقا بزرگ و خانوم جون غذا دادم و باهاتون بودم من هر روز از پنجره اومدن و رفتن و بزرگ شدن شما رو میبینم اما شما خیلی وقته که ننه رو فراموش کردین و سراغی ازش نمیگیرین...
- راست میگی من خیلی وقته که حتی از خودم هم سراغ نمیگیرم باور میکنی احساس میکنم امروز بعد از سالها از خواب بیدار شدم... حالا این حرفها باشه برایه بعد من از گرسنه گی دارم میمیرم یه چیزی میدی بخورم؟
- غذاتون خیلی وقته حاظره تشریف ببرین سالن غذاخوری و میل بفرمایید
- نمیشه اینجا بخورم ؟ درست مثل گذشته ها فقط با این تفاوت که این کار دیگه باعث تنبیه هیچکس نمیشه...
- چرا نمیشه دستتون رو بشورید همین حالا حاظر میکنم قربان
- ترو خدا ننه میشه راحت تر باهام حرف بزنی؟ راستی امشب برایه خودت چی درست کردی؟ یادم میاد اونموقعها از غذاهایی که برایه ما آماده میشد نمیخوردی و برایه خودت غذای مخصوص میپختی و همیشه میترسیدی که پدر این موضوع رو بفهمه
- آره اون موقع ها میترسیدم خیلی هم میترسیدم... یادش بخیر , امشب دخترم از شهرستان اومده چند روزی مرخصی گرفته برای همین براش ماکارونی پختم
- به منم میرسه ؟
- حتما الان میارم
ننه حلیمه با اینکه سنی ازش رفته بود ولی خیلی سریع میز رو چید و یه بشقاب پر از ماکارونی جلوم گذاشت منم با ولع عجیبی مشغول خوردن شدم که یکدفعه متوجه شدم ایستاده و منو نگاه میکنه همینطور که میخوردم گفتم میشه بیایی و پیشم بشینی؟ به ارومی اومد و کنارم نشست , خب از خودت بگو..... هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای حرف زدن همراه با خنده تو فضای آشپزخونه پیچید....
- خداییش قیافه یارو رو دیدی حیف یه دوربین نداشتم ازش عکس بگیرم طرف انگار که جلوی دوربین مخفی کنف شده باشه نمیدونست چیکار کنه وقتی هم که ریچارد داشت بهش پول میداد عینهو ......
یکدفعه سکوت همه جا رو گرفت وجود دو نفر رو که دم در آشپزخونه ایستاده بودن رو حس میکردم همین موقع صدای ننه حلیمه بلند شد....آقا ببخشید این دخترم مهتاب زیادی شلوغ و سر به هواست.... و بدون اینکه منتظر حرفی بشه ادامه داد , برو اطاقت تا صدات کنم... به آرومی برگشتم و دو تا دختر جوان رو دیدم که سرشون پایین بود و آماده میشدن که دستور رو اجرا کنن رومو بطرف...
سهشنبه ۵ اوت ۲۰۰۸
4شمع
پاسخ
منم دیو – یسنا
دیو هزاره از نبوده آمده ام و به بوده رسیده ام
دیوان جوان دیولاخ یکهزار دیوا بر شما
گفتنیها را پیش از این گفتم اما از آنجاییکه دیویست به ادعای خود در میان دیوارهای غیر دیوان اسیر گشته است و تنها شایعات به گوشش از سوراخ دیوار غیر دیوان ( و بنا به گفته خودش آدمیان ) شنیده چند نکته را لازم میدانم بگویم تا از همان سوراخها بصورت شایعه به گوشش برسد
دویست عزیز که نیک مرا میشناسی و من نیز تو را نیکتر میشناسم
اکثر آنهایی را که بصورت شایعه شنیده ای واقعیت داشته و بسیاری از آنها اکنون خود یافته رشد و تکوین میکند و در آینده نزدیک به همت دیوان بیدار و همیشه فعال نمود پیدا خواهد کرد
. ديويست شنيد اونجا قانونمند شده دیولاخ از ابتدا قانون داشته اما نبشته شده بر دلها بوده مانند : دیوان یکدیگر را دوست دارند – دیوان احترام یکدیگر را نگه میدارند – دیوان میهمانیهای فامیلی را دوست ندارند – دیوان ارتباط های اجباری را دوست ندارند – دیوان به اجبار دیو نشده اند دیو زاده شده اند یا بتدریج خوی دیو بودن را یافته اند – دیو بودن یک موهبت والا نیست بلکه سطحی از نگرش جدید به مسایل است – دیو بودن برتری نسبت به غیر دیوان نیست – دیو بودن سرکشی نیست بلکه رهایی است ...واز همه مهمتر دیو بودن چکشی نیست که بر سر غیر دیوان فرود آید دیو بودن صرفا عجیب و غریب بودن نیست شاید یک دیو در میان آدمیان رفتاری غیر متعارف ( از دیدگاه و تعاریف آدمیان ) داشته باشد اما اگر در میان دیوان هم عجیب و غریب نمود کند او دیو است یا دیگران ؟
دویست گلم چه اشکال دارد تمامی دیوان با هم همفکر شوند و یک لوح تشکیل دهند و آن را برای دیوانی مانند آندیویتا به ارمغان گذارند؟ براستی اشکال دارد که آنچه تورا از آدمیان متمایز کرده و به دیوان متمایل را دیگران نیز بدانند و چه بسا همین تمایز و تمایل خود نشانه های جاودان دیو بودن گردد و چه بسا کسانی که خود نمیدانند چه هستند با خواندن آن لوح خود را بیابند.
و ختم الکلام اینکه حتی خران در طویله نیز قانونهای خود را دارند ( قانونمند طویله ای )
آیا دیوان از خران نیز پایینترند که قانونمند نباشند؟
.. ديويست شنيد دارين دارلحكومه ميسازين دیولاخ خود از ابتدا دارالحکومه دیوان بوده و خواهد بود زیرا پادشاهی دیوان در این دوران تنها در اینجا میسر بوده البته بهتر بود شایعه ساز عزیز بجای دارالحکومه از واژه جایگاه دیوان نام میبرد و بتو نوید میدهم بلی دیوان بیدار با جدیت بسیار جایگاه دیوان را ساخته اند و هر روز آن را آباد تر میکنند.
... ديويست شنيد دارين ميزنين تو خط بيزينس این نیز شایعه نبوده و براستیکه از سوی پیرترین دیو دیولاخ مطرح گردید و من دیو – یسنا بسیارخرسندم از اینکه چنین چیزی را پیشنهاد کردم زیرا من دیولاخ را یک جایگاه مسخره بازی و بچه بازی نمیدیدم من دیولاخ را جمعی دوستانه از تعدادی یاران همسو و هم فکر با فکرت و شعوری ورای آدمیان کوته فکر و نزدیک بین میدیدم دویست خوبم اگر آن شایعه ساز را دیدی از او بپرس چه اشکال دارد دیوان در فکر تهیه پول باشند ؟ ایا اگر باشند گناه کبیره انجام داده اند و میبایست از دنیای دیوان طرد شوند؟
براستی از همه دیوان میپرسم آیا شما دیوان دیولاخ به حدی از متاسیون(تکامل) رسیده اید که بدون پول گذران زمان میکنید؟
ایا شما دیوان برای تهیه سیگار از تحفه دیو بودنتان استفاده میبرید ؟
ایا شما جهت پرداخت شهریه یا اجاره و ... از توان دیوی خود استفاده میکنید ؟
ایا برای رسیدن به مکانی بجای تاکسی و آژانس و اتوبوس و ... از تنوره دیوی بهره میجویید ؟
اگر چنین است به این دیو عقب افتاده (دیو – یسنا) نیز بیاموزید زیرا من با تمام ادعای دیو بودنم جهت ماندن و ادامه دادن نیازمند پول هستم و هیچگاه و در هیچ مکانی اگر امکان تهیه پول بوده آنرا مذمت نکردم و به سخنان گوش کرده ام و در نهایت یا موافقت کردم و همسو با آن جمع شدم یا آنکه ان نحوه پول درآوردن را نپسندیدم و هماهنگ با آنگونه تهیه پول نشده ام.... به یاد دارم چندی پیش که تب لاتاریهایی مانند گلدکوئست – پنتاگون – دایاموند – فایو استون و .... در میان آدمیان بپا بود من هیچگاه هیچ دعوتی را به مسخره نگرفتم حتی سکوت هم نکردم ؛ شنیدم استنتاج کردم و پاسخ قطعی نه را صادر کردم من هرگز فعالیت آنان را به سخره نگرفتم ؛ هرگز برایشان شایعه سازی نکردم و هرگز سکوت نکردم تنها گفتم من این راه کسب درامد را نمیپسندم همین بی توهین و مسخره کردن.....
از نطر من همیشه جمع نفرات دارای قدرت بالایی برای انجام کار میباشد البته من از جمعی یاد میکنم که از روی تعقل گرد هم امده اند نه از روی هوسهای خام کودکانه با دیدگاه های غیر واقعی رویایی ؛ من دیولاخ را گروه دیوان میشمردم و تعریف ذهنی من از دیو چیزی شبیه خودم بود زیرا تعریف نوشته شده ای از دیو نداشتم و ندارم
.... ديويست شنيد همانند آدميزادها داريد رفراندوم برگزار ميكنيد من بعنوان یک ناظر همیشگی بر دیولاخ تا این زمان تنها یک رای گیری را شاهد بودم که آنهم از سوی دیوان بیگی و بنا بر احترام به کهنسالی من یعنی دیو – یسنا جهت همان نظر سنجی کسب درامد از توان گروهی بود و یکهزار سپاس از دیوان بیگی دارم که حرمت نگهدار و مبلغ احترام و دوستی میباشد .
اما دویست دربندم پرسشی از تو دارم اگر روزی بخواهی کاری گروهی در دیولاخ انجام دهی یا دهید یا دهند از چه راهی بجز رای گیری گروهی میتوانی به نتیجه سهل و آسان و سریع برسی؟ عزیز دل دیوبرادرم تمامی کارهایی که آدمیان میکنند که بد نیست فکر نمیکنم دیوان دیولاخ همگی متحدالقول باشند که هر آنچه که آدمیان میکنند بد است و دیوان نباید آن کار را بکنند زیرا عقل سلیم میگوید آنچه را که بد میپنداری نکن و آنچه را که تجربه و گذر زمان ثابت کرده خوب است انجام بده حال میخواهد از آدمیان باشد یا خران ( مانند قضیه حمار که به خران منسوب گردیده )
..... ديويست شنيد داريد تفتيش عقايد ميكنيد این یکی بی شک شایعه بوده و شایعه ساز بجز درغگویی به مراتب بالاتری نیز رسیده است
...... ديويست شنيد قهر و ناز و عشوه و كرشمه در ميون اومده و دویست خوبم از تو سپاسگزارم که ناقل شایعات گردیدی اما این شایعه ساز گویی نوک تیز خنجر خود را به سوی شیر پیر گرفته است به او بگو این شیر پیر در سال مار متولد گردیده و هیچ عاقلی با دم شیر بازی نمیکند حتی اگر کهنسالی چنان باشد که من هستم اگر توان پنجه در پنجه افکندن را نداشته باشم به شکرانه گردون سپهر از نعره غرایی همچون شیران دیگر برخوردارم
و اما ناز و عشوه و کرشمه در کار نبود اما سکوت و نظاره بود که من کردم و بیاد داشته باشیم دیوان هرگز جنگ نکردند و از این پس هم نخواهند کرد دیوان هزاران سال سکوت کردند تا .... بماند
....... از همه بدتر ديويست شنيد كه بعضي از ديوها در فكر حكومت و به سلطه كشيدن ديگر ديوها هستن ... این یکی نیز شایعه بوده و معلوم میکند شایعه ساز بی شک از آدمیان است زیرا او نمیداند دیو را سلطه محال است حتی کوه نیز نتوانست زندان دیو گردد
........ در كل ديويست بوي آدميزاد ميشنوه و در آخر دویستم به تو تبریک میگویم که فن آوری جدید شنیدن! بویایی از شایعه را از پشت دیوار آدمیان ابداع کردی زیرا شایعه بو و رنگ ندارد ...البته مرا عفو کن من اشتباه کردم تو درست گفتی گویا تو بوی دهان شایعه ساز را که از دیوان نیز نیست را با بوی آدم در دیولاخ اشتباهی گرفتی....
اما دویست جان :
اگر چنانچه آدمی وارد دیولاخ گردد خیلی بد است؟ مگر از آدمها میترسی که هشدار بوی آنان را میدهی؟ از قدیم گفتن گرگ زاده گرگ شود اگر با آدمی بزرگ شود که قطعا این مصداقی برای دیوان نخواهد داشت زیرا تا کنون من دیوی را ندیدم که از پدر و مادر دیو متولد شده باشد حتی آندیویتا نیز یک طرفش آدم است و چه اشکال دارد آدمها هم باشند همانگونه که ما دیوان میانشان هستیم باز هم میگویم هیچ چیز مطلق نیست قطعا آدم خوب هم هست آدم بی آزار هم هست – آدم دوست داشتنی نیز هست
دوشنبه ۴ اوت ۲۰۰۸
قانون شير
شايعه يا حقيقت
....
.....
ديويست نميدونه چند وقت بود از ديولاخ رفته بود ....
آخه وقت و زمان و ساعت براي ديويست معنا و مفهوم نداره .
اما واسه انسانها داره ، آخه خودشون اينارو ساختن ... حالا بماند كه واسه چي ساختن
چند وقتي هست كه ديويست تو زندان آدمها گير كرده ...
يك روز صبح ديويست چشماشو وا كرد ديد چهار طرفش چهارديواريه ، يك موقع فكر نكنين از اون ديوارهايي كه تو ديولاخ داريم و مدام داره دورتون ميگرده .... نه از اون ديوارها نبود ، ديوارهاش يك مدل ديگه بودن ، خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه چه برسه به ديو ديولاخي
نميدونم كي ديوست رو از ديولاخ دزديد و برد اونجا ، ديويست تازه تازه داشت يواش يواش واسه خودش تو ديولاخ حال ميكردكه سر از زندون آدميزادها در آورد....
هنوزم ديويست اينجاست ، هنوزم چهارتا ديوار سلولش دور و برش رو گرفته ....
اگه اين كفتر نامه بر رو پيدا نكرده بود نميتونست اين پيام رو براتون بفرسته
اين نامه رو فرستاد چون تو زندان آدميزادها شايعاتي در مورد ديولاخ به گوشش رسيد ...
ديويست شنيد اونجا قانونمند شده ، ديويست شنيد دارين دارلحكومه ميسازين ، ديويست شنيد دارين ميزنين تو خط بيزينس ، ديويست شنيد همانند آدميزادها داريد رفراندوم برگزار ميكنيد ، ديويست شنيد داريد تفتيش عقايد ميكنيد ، ديويست شنيد قهر و ناز و عشوه و كرشمه در ميون اومده ، از همه بدتر ديويست شنيد كه بعضي از ديوها در فكر حكومت و به سلطه كشيدن ديگر ديوها هستن ...
البته ديويست اعتقاد داره كه اينها همش شايعه است ، مگه ميشه ديوها دنبال قانون و محكمه و بازرسي و پول و اينجور دنگ و فنگهاي آدميزادها باشن ، بلا به دور ، فقط آدميزادها دنبال اين چيزها ميرن و بس
در كل ديويست بوي آدميزاد ميشنوه ......
البته شايعه خبرهاي خوبي هم به گوش ديويست خورده و اونم بالا رفتن آمار ديوهاي ديولاخه ...
ديويست به ديوستان ( ديو دوستان ) جديد خوشامدگويي ميكنه و از پروردگار ديوروزيشون رو خواستاره
ديويست – چهارديواري آدميزادها
يكي بود يكي نبود
جمعه ۱ اوت ۲۰۰۸
قلعه نوشته ها
نا مردی مردی را کشت.
دوست مرد نامرد را کشت.
دوست نامرد دوست مرد را کشت.
پسر مرد که بزرگ شد دوست نامرد را کشت.
پسر نامرد نیز پسر مرد را کشت.
پسر دوست نامرد چون همه را دید،دیوانه شد و خود را کشت.
بيا اي ديو سپيد غرق در خون
به پا خيزي اي ديو سپيد غرق در خون...
بپا خيز اي ديو...
خون دلت از چيست؟
ميدانم... ميدانم... از اين دنياست..
بپا خيز و ويران كن...
رها كن تمامي بند هاي نشسته بر تنت را...
بيا و چون من غرق شو...
ميدانم كه با اين بزرگي و ارتفاع...
چقدر شكست هاي عشق را ديده اي...
و با آنها شكسته اي...
اما به پا خيز و خودت نيز تجربه كن...
كه لذت عشق به شكستش مي ارزد...
حتي اگر در تجربه ي شكست
هيچ از خودت باقي نماند...
لحظه اي عشق به نابودي مي ارزد.
من از سرزميني مي آيم
كه در آن ديو ها همرنگند...
كه در آن معشوق به عاشقش مينازد
در آن سرزمين، غم بلبل ناز يار نيست "فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش"
و گل در انديشه ي آن است كه چون غرق شود در يارش.
رسم عاشقي در سرزمين من عاشق كشي نيست...
بيا و با من تجربه كن...
به پا خيز اي ديو
در سرزمين ما همه فرمانبردار فرمانرواي واقعياند
و عشق است فرمانرواي واقعي
بس نيست اين همه سال بي عشق؟
بيا اي ديو سپبد... بيا و خون دلت را پاك كن
معشوق را درياب
عاشق باش
حتي اگر تا كنون معشوقت رسم عاشق كشي پيشه كرده.
...
بنوازيد طبل را...
بنوازيد شيپور را...
بنوازيد...
جنگ، چنگ ِ من است..
و ديو سپيد راهنماي من.
ما با هم ميآييم...
شمشير هايتان را آماده ي جنگ نكنيد...
تاب مقاومت نداريد.
ما، در راهيم.
...
پادشاه پادشاهان
همه فریاد میزنند و اعلام میکنند.
پادشاهی ِ افتخار از آن من است.
رستاخیز خواسته، سرنوشت ما کامل شده است.
من فرمانروای شب و روزم
من چیزی برای ارایه ندارم الا قدرت جهنم
ارتش ِ از جنس آتشم بهوش باشید
زمین را بشکاف ، پروردگار آذرخش
انسان ها و جانوران درهم دریده خواهند شد
در میان جنگ، من مالک حقم
تا پادشاه ِ پادشاهان باشم.
دشمنان من به پا میخیزند و به آسمان خیره میشوند.
آن ها دعا میکنند که من هیچگاه پدیدار نشوم.
زندگی شان هیچ معنایی ندارد
بیدار آنها درحال خواب دیدن هستند
آن ها در قلعه ترس زندگی میکنند
من احضار میکنم دیوی را که در باد زندگی میکند
با خون داغ نبرد
من بر مرکبم منتظر میمانم
من زندگی میکنم و با شمشیرم خواهم مرد
زمین را بشکاف ، پروردگار آذرخش
انسان ها و جانوران درهم دریده خواهند شد
در میان جنگ، من مالک حقم
تا پادشاه ِ پادشاهان باشم.
