سه‌شنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۸

اي عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول...

كنونم نيست حس سوگواري بر سر گورم

كه از فرسنگها بوي عفن از گور من بر خاست
و از اين راه،سيماي هيولايي خفن بر نعش ِ من پيداست
چنان ترسانم از آن هيبت ِ شومش كه گويي هر قدم تنها قدم در جاست

من اينك ليك، بي تابانه ديدار ِ هراس انگيز و دهشت بارش ميجويم
من اينك راست ميگويم

به ياد آرم هر آنگاهان كه در هول و هراسي سخت بودم راست ميگفتم
دليل ِ راستي ترس است آري ترس

به ياد آرم عجوزه ي گوژپشتي را ته ِ آن كوچه تاريك
كه ميگفتند مجنون است

سخن ميگفت از ديوي نژند وآتشين پيكر كه بعد از مرگ خفت مردگان گيرد
و از آنان همي پرسد چه كرديد اي سخيفان ِ دو سر مغلوب؟؟؟

و چون هيچش نبد پاسخ به گرزي مهلك و آذر فشان بر مغز ِ مرداران همي كوبد
باز ميترسم و ميترسم من اينك راست ميگويم

چه ميبينم من اينك وآآآآآآآآآآآآآآآآي.............؟؟!!!

سرم از درد ميخواهد ز هم پاشد
تمام ِ ياخته ي هاي ِ تنم از هم گريزانند

نفس در سينه ام محبوس و ناي ِ ناله اي دادي صدايي نيست هرگز آآآآآآآآآآآ
آآآآآآآي اگر رنگي است سرخ است و سياه و زرد
و گر حسي است درد و درد.....

درد و ترس جانم را بغل كرده اس..... ميبيني چه آغوشي...؟؟؟!!!

من اينك راست ميگويم ... راست ميگويم... راست ميگويم.



                                                    ...زين هواهاي ِ عفن ،زين آيهاي ِ ناگوار!!!
 

یکشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۸

بازیگر

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...


مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است.همانند بقیه مردم!!!

متن بالا رو را امروز از طریق میل دریافت کردم و چون من 1 کارمند حقیر بیش نیستم واسم جالب بود پستش کردم گفتم شاید جز من کارمند دیگه ای باشه و این متن واسش جالب باشه :)

شنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۸

بايد بار سفر بست...

من و دوست خوب و همراه هميشگيم بار سفر را بسته ايم و از ديولاخ مي‌رويم... شايد روزي بازگشتيم.. رفتنمان با خودمان است و بازگشت!!! 
راه پر خطر و هدف، سخت است... شايد هيچ گاه باز نگشتيم و شايد به همين زودي...
دليل رفتنمان، رسيدن به كمال، و جستجويي در شناخت هاست... مي‌رويم كه خود را بهتر بشناسيم. شايد از مرحله ي كودكي به پختگي رسيديم و شايد هيچ گاه نرسيديم.
از ديولاخيان بدي نديديم و اميدواريم كه ديولاخيان بدي هايمان را ببخشند...
شما را به خداوند مي‌سپاريم...
پاينده باد ديولاخ.
ديوان ِ ديوژن ياروارث ژوليده نگر به همراه ديولوك هلمز. خدا نگهدار.

دوست يابي :))


براي ديوك
 
مدتيه كه به ديولاخ آمده اي و كم و بيش آشناييم اما نه چندان دوست! مثل اونايي كه هم محلي ان و صبح تو كوچه چشم تو چشم كه مي شن فقط مي گن سلام و رد مي شن! اما حالا من مي خوام يه جور ديگه بهت سلام كنم،‌ يه جوري كه احساس كردم خوشت مياد جوري كه پشتش اي كاش نباشه،‌ بيا اي كاش ها رو برداريم و بازهم كودك بشيم و به سادگي كودكان دوست. يادمه بچه كه بوديم براي دوست شدن با كسي ( اگه جزو خجالتي هاشون نبوديم ) مي رفتيم جلو و مي گفتيم سلام
سلام
-
اسمت چيه؟
-
اسم من آيدا ميرزاييه،‌ چند سالته؟
-
من... يه روز بهاريه اول ارديبهشت كه احتمالا بارونا داشتن رو برگ هاي تازه جوونه زده شبنم مي شدن به دنيا اومدم تا 26 بهار رو ببينم و لبخند بزنم. كار و بارم با هنره! فوق ديپلم گرافيك دارم و الان هم دانشجوي نقاشي ام... عكاسي رو دوست دارم و يه چيزهايي هم واسه دلم مي نويسم... دل به دل بدبختي نمي دم و ذاتا عاشقم! با ديدن يه پروانه يا يه حلزون همونقدر هيجانزده مي شم كه انگار تازه دارم كشفشون مي كنم... و به همون اندازه مي تونم مثل يه پروانه گل به گل بپرم و بخونم يا حلزون بشم و برم تو لاك صدفيم و مدتي هم بيرون نيام...
حالا اگه ازم بپرسي چند ساله ام؟ مي گويم سه ساله ام اما تا هشت بلدم بشمرم... تو چي!؟
.
.
.
عكس پروفايل هم خودمم ،‌ دوستاني كه برات گفتم (در پُستِت) همگي واقعي اند كه تو هم مي توني بيشتر باهاشون آشنا و دوست بشي
براي ديگر هم ديولاخياني هم كه جزو خجالتي ها نيستن و مي خوان دوست بشن پس بيان جلو بگن سلام
روحويوهووديوووي ديولاخ
پاي ديو بادا ديولاخ 
لاخ لاخ لاخ لاخ لاخ خنديديم ;)

چهارشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۸

داستانهاس کودکی

امروز یاد دوران کودکی و کارتون و کتابهای او دوران افتادم . چه دوران خوبی بود فارغ از هر هیا هویی واسه خودت زندگی می کردی اصلاٌ توجه نداشتی دورو برت چی میگذره خودت بودی و رویا های خودت که باهاشون زندگی میکردی و اصلاٌ و ابداٌ مسئولیتی نداشتی که بخاطرش کلی دروغ و دقل بیایی و هزارو یک نفرو بذاری سر کار که چی مثلاٌُ کار داری و گرفتاری.
خونه من جايي هست كه هر پري كه راه خونه‌اشو گم مي‌كنه، براش آرزوي خوب مي‌كنند. اما من راه خونه‌امو پيدا نمي‌كنم. تو خونه من وقتي روي زمين پا مي‌ذاري زمين سوراخ نمي‌شه، اصلا پات به زمين نمي‌رسه، من يك پری دریایم كه تو دلش پروانه هيچ وقت نمي‌ميره. اما راه خونه‌امو، راه بهشت رو گم كردم.شايد با خواندن نوشته بالا به ياد داستانهاي هانس‌ كريستين‌ اندرسن‌،نويسنده داستانهاي معروف دوران كودكي خودتان افتاده باشيد مثل دختر كبريت فروش و پري دريايي ....و يا ساده تر بگويم قصه شنگول و منگول.خاله سوسكه.دختر شاه پريون.و......افتاده باشيد .اينها همان قصه هايي هستند كه پدران و مادران ما و يا پدربزگها و مادربزرگها زماني كه كودك بوديم براي ما تعريف ميكردند و ما در ذهن خودمان اين شخصيت ها را تجسم ميكرديم و با انها زندگي ميكرديم با شخصيت هاي داستاني دوران كودكي مان همسفر شده پا به جهاني ماورائ اين جهان ميگزاشتيم و احساسي وصف نشدني درون ما ايجاد ميشد .شايد همه ما در جهان ماده ارزو داشتيم كه كه يكي از قهرمانان خيالي مان از سرزمين قصه ها به دنياي ما گام مي نهاد و ما را با خود به سرزمين ارزوها پيش فرشته هاي خوب و پاك ميبرد پيش شاه پريون.زماني كه كودك بودم همواره ارزو داشتم كه يك سرينتيپيتي داشته باشم هميشه به كونا حسوديم ميشد دوست داشتم با سرينتيپيتي مهربون به دنياي ماهي ها برم .اما وقتي بزرگ تر شدم .ديدم تمام اون شخصيت هاي پاك دوستداشتني تو دنياي خيالي خودم جاي خودشونو دادن به شخصيت هاي منفي همون روياهاي كودكي من اما چرا اين شخصيت هاي منفي و يا ادم بدها تو قصه ها تو دنياي واقعي هم هستند نميدونم ؟اي كاش ميشد فرشته دوست داشتني كارتون پينوكيو رو زنده كرد ؟ ای کاش میشود مثل پینوکیو پشت سر هم اشتباه کرد و خر شد بعد بیفتی تو دریا توسط یه نهنگ خرده بشی و وقتی از شکم نهنگ اومدی بیرون کلی تغییر کنی و آدم بشی دیگه اشتباهم نکنی ؟ ای کاش ...؟ ای کاش ...؟ ای کاش

کمک

میخواستم بگم فکر کنم یه بیماری گرفتم:(
انگار دارم بدجوری آدم می شم
اونم چی از اون آدمای بی آزار بی سر و صدای تقریباً خوب که سعی میکنن همش موجه باشن و همرنگ جماعت که نکنه رسوایی به بار بیاد و همش غر می زنن که ای داد ریسمان سیاه و سفید! مار منو نیش زد! و من می ترسم و از این حرفا! وخودشونم بهتر از هر کسی میدونن که اگه خودشون به جا و خرشون به جا باشه عمراً اگه کاری به کار زن همسایه داشته باشن و در نهایتم میدونی چیش حرسمو در میاره؟!!!! بااینکه مرغ همسایه (نه با مرغ همسایه کاری ندارن) خروس همسایشون همیشه ی خدا غازه و در برخی مواردم جونورای دیگه بازم همه دوسشون دارن!!!! انگار نه انگار این همون دیگ سوخته ایه که همین دیروز بهشون گفته روت سیا و تخم شتر مرغ دزدیده جای تخم کفتر جا زده و تو هرسوراخی که میرفته و نمیرفته جاروش به دنبش می بسته که مثلاً اونو جای عصای موسی جابزنه و بشینه سر جای همه آدم گنده ها!خوب حیوونی فکر میکنه اسباب بزرگی که میگن همینه! الانم باید همه درویش مرویشا واسش برگ چنار بیارن! بدیش اینه که میارن!!!!!!!!!باورتون میشه!؟ برگ که هیچی درخت میارن!نه راه رفتن کلاغو بلده نه کبک جو گرفته فکر کرده میتونه پرواز کنه!!
خلاصه از اون آدم اعصاب خورد کنا که اگه به من باشه میخوام بزنم سر و صورتشونو بیارم پایین
من گفته باشم اصلاً نمیدونم این مرض مسریه یا نه پس اگه احیاناً میخواین فاصله ایمنی رو حفظ کنین من اصلاً ناراحت نمیشم
خوبم دیگه چه کنم! دارم آدم میشم دور از جونتون
انقدرم مضخرفه که نگو و نپرس
دارم میرم که فکر نون کنم آخه خربزه هم آبه هم گلومو درد میاره
غافل از اینکه شیکم گشنه و ... فندقی
حالا باید برم
بعداً میام بازم درد دل میکنم باهاتون
;)

یکشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۸

حسنی ... نبازی ...

یه توپ دارم قلقلیه 
سرخ و سفید و آبیه...
مادر حسنی: عزیزم ، بیا درسهات را بخون.
 حسنی: میزنم زمین ...
-مگه با تو نیستم حسنی؟
-می زنم زمین...
-خوب ، هوا می ره...
- ولی من نمی دونم تاکجا میره؟
-یادته ... تو این توپو نداشتی..
-آره ... مشقامو خوب نوشتم...
-اونوقت کی بهت عیدی داد؟ یه توپ قلقلی داد؟
-مامان بهم عیدی داد ... یه توپ قلقلی داد.
-خوب عزیزم ... پس باز هم بچه حرف گوش کنی باش...تا یه توپ دیگه واست بخرم.
-که چی بشه... که حتی نتونم بزنمش زمین ... 
-زمین بزنی که چی ؟
-می خوام ببینم که چی میشه....
-من زدم ... بابات زده ... همه زدن ... چرا تو یه بار دیگه بزنی؟ وقتی می دونی که هوا می ره....
-شاید یه بار هم نرفت... ببینم، توپ هیچکدومتون به یه سنگ تیز نخورد که سوراخ بشه و دیگه هیچوقت هوا نره؟
-داری سفسطه می کنی.
-مامانی ... یه نیگاه به من بنداز ... مگه من چندسالمه... باخودت چی فکر کردی؟
-منم دارم همینو می گم ... می خوام بهت بگم که هنوز بچه ای ... من هم همسن تو بودم ... من هم تا دلت بخواد بازی کردم ... 
-خوب چی شد...
-هیچی... این کارا فایده نداره ، هر کاری تو بخوای بکنی قبل از تو تجربه کردن ... معلومه چی میشه..
-تو که خودت اینو می دونی چرا بازم داری همون کارهایی رو می کنی که همه کردن... ببینم اصلا مگه اینهمه سال همه عاشق نشدن و بعدش یه دوجین بچه پس ننداختن... پس تو چرا دوباره این کارو کردی... یه نیگا به من بنداز ... من چی ام... 
-یه یه یه
-آره... میبینی زبونت بند اومد... چون هیچوقت راه خودتو نرفتی ... اون بزرگتر های با تجربه ات هم همینطور ... همشون فهمیدن کاراشون فایده نداشته ولی خودشون هم حرفی واسه گفتن نداشتن ... پس فقط بهت گفتن که این کارو نکن ، اون کارو نکن ... ولی در نهایت کارهایی رو بکن که ما هم کردیم ... راه های مطمئن ، جاده های تکراری، اشتباهات غریزی ، اشتباهات مقدس... می بینی، اونا هیچ برتری ای نسبت به تو نداشتن ... تنها برتریشون این بود که بیشتر از تو عمرشون رو حروم کرده بودن بودن ... بیشتر از تو فرصت داشتن اشتباه کنن ولی حتی اینکار رو هم نکردن... همتون مار گزیده این... همتون فکر می کنین مار گزیدتون واسه همین...
دیوار که مدتی بود پشت سر حسنی ایستاده بود: خوب حسنی ... تا همین جا کافیه....تند نرو...
حسنی : بازم تویی ... پس بگو چرا زبون مامانم بند اومد...]حسنی رو به مادرش[: مامان نگران نباش این دیواره ... ازش نترس ... یه دیوه...
مادر حسن: یه یه یه ... یه دیو سبز ایکبیری....]و پا به فرار گذاشت[
دیوار رو به افق : خوب همونطور که حسنی گفت ضرب المثل بعدیمون اینه "مار گزیده ...."
حسن : تو بازم منو بازی دادی... تو دیو احمق نفهم ... اصلا این ضرب المثلت هیچ ربطی به حرف های من نداشت...
دیوار: من بهتر می دونم... بزار واست توضیح بدم ... ببین اون جریان سیب یادته ... تو بعضی داستان ها صحبت از یه مار هم هست...ببین خودت گفتی ، اشتباهات مقدس ، اشتباهات غریزی... اصلا اصل اشتباه کردن ... اصل انتخاب ... مار گزیده قراره از ریسمون سیاه و سفید بترسه ...و می ترسه ... اما فقط می ترسه ... فکری به حالش نمی کنه ... واسه همین دوباره مار می گزدش....قشنگ نبود.
-تو و اون مارگزیده هات همون بهتر که برید بمیرید.... دیو خودخواه احمق... کج فهم عوضی .... من بیچاره ات می کنم... داری با زندگی من بازی می کنی که دو دقیقه با رفقات خوش باشی یا نظریه های احمقانتو آزمایش کنی... 
-حسن ....

دیوار چاردیواری

شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۸

دیو دوستام

شما می دونین من چی میخوام بگم
.
.
.
؟!

چهارشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۸

مصاحبه با عباس....


چه رنجت بدم...دل بده تا پته دلمو واست رو كنم...(برگرفته از شعر مرحوم حسين پناهي)

 عباس ديوونه  يه آدم راستكيه راستكي بود تو يكي از اين محله هاي خر تو خر هيچكي به هيچكي  همين دور و برا كه يه قلم و يه دفتر تو دستش بود 

شعر ميگفت و راه ميرفت... راه ميرفت و واي ميستاد... واي ميستاد و داد ميزد ... داد ميزد و اشك ميريخت... اشك ميريخت و شعر ميخوند.


و اما مصاحبه با عباس...


عباس از زندگي چي ميخواي؟؟ آخه اينكه نشد  صبح به صبح بزني بيرون تو اين محله هاي
 بي در و پيكر و درندشت  و گز كني وجب به وجب  اين كوچه پس كوچه هارو
  يه دفتر و قلم بگيري دستت مضحكه يه مشت بي همه چيز بشي  و آخر شب
 بخزي تو لونه ات  ...؟؟؟
 چي گذشته بهت عباس ديوونه چي كاره اي لامذهب... ؟؟؟ 
عباس- فراق يار نه آن ميكند كه بتوان گفت....... حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
 كنايتي است كه از روزگار هجران گفت.

عباس بيخيال  ما رو گرفتي بد رقما!!!! آخه تو گري گوري  كجا ميتونستي معشوق
 داشته باشي كه حالا از غم فراقش  ديوونه بشي و بزني  به  سيم آخر...؟؟؟ 
عباس-چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست .... سخن شناس نه اي جان من خطا اينجاست.



ترش نكن بابا ... آره خوب من ديوم و ديو ها هم سخن نا شناسن اما 
 آخه  تو و عاشقي ؟؟؟ حالا عشقت كي بوده چي بوده؟؟ كجا بوده؟؟
اهل غمزه و عشوه بوده؟؟ كرشمه چي ؟؟  يه جفت چشم خمار سياه درشت چي؟؟؟ 
يه قد رعناي  بلند بالا چي؟؟ كمون ابروها ش كشتِت يا دشنه رقيبون؟؟؟
 آهاي عباس ديوونه لاجون!!؟؟؟ 
عباس-بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد ... بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد.

 بازم عباس-خمار صد شبه دارم ششششرابخخخخخخخانه كججججججاااااست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
عباس بيخيال  بسه گريه نكن بابا جيگرم آتيش گرفت  آخه مادر مرده  بسه ديگه
 اين قصه تكراري عاشق و معشوق بابا جون گير نده  يه نگاه به موهاي سپيدت بنداز 
 هي مرد پير شدي و همش داري تكرار ميكني  اين آغاز بي فرجامو بسه ديگه اين تكرار داره حالمو بهم ميزنه ...اووووووووق اوووووووووق... 

عباس- يك قصه  بيش  نيست غم عشق و اين عجب ..... كز هر كسي كه ميشنوم نامكرر است . 
بازم عباس-كوته نكند بحثِ سرِ زلف ِ تو حافظ....پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت.


بابا تو سواد داري ميفهمي خودتو زدي به خريت كه چي؟؟؟
 برو يه كاري شروع كن يه آستيني بالا بزن برو دور و برتو بهتر ببين
 خزيدي تو لونت و يه نيگاه به اون بالا بالا ها نميندازي...؟؟ 
 به قول يه بزرگي تو نشنفتي به جز بانگ خروس وخر در اين دهكوره دور افتاده از معبر
 چنين غمگين و ها يا هاي  كدامين سوگ ميگرياندت اي عبببببببببباس ديوونه؟؟؟
  برو از يه طرف ديگه يه يا علي بگو و
 يه زندگي ديگه اي رو  شروع كن.... عباس- اووووووووووق اووووووووووق
بازم عباس-از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود.... زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت.


آخه الاق ِ الاف يه ذره هم فكر تو تو سرش هست .... ؟؟؟ 
اينهمه به آب و آتيش ميزني شعر ميگي داد ميزني راه ميري ساكت ميشي 
 آخه اين شعرا و اين حرفا جواب نداره؟؟؟؟ رواني  بيكار بي شعور...!!!
 آخه تا كي ميخواي بگي و بي جواب بموني...؟؟؟ 
عباس-حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد....گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد.

  عجب رويي داري بابا تو...؟؟!!
  بگذريم حالا ببينم يه عكسي نشوني دست خطي چيزكي هم داري ازش؟؟؟
  اگه عكسشو داشته.....
 عباس- حباب وار بر اندازم از نشاط كلاه.... اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد.

 نم نم ديگه خودمم داشتم از اين مصاحبه كسل كننده بي حادثه خسته
 ميشدم كه يه چيزي تو ذهنم درخشيد.... فرض كه اين عباس ديوونه
 راست راستي خاطر خواه بوده و هست اما   شك ندارم كه يه گافي داده كه 
 معشوقش گذاشته رفته و اين جوري بي سر و سامون و بي يار و غار
 تنهاش گذاشته به امون خدا آره منم يه چيزايي داره يادم مياد...
 

ديو-گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند..... نگاه دار سر رشته تا نگه دارد.





پي نوشت: كم رمقي قصه ها از بي حوصلگي خواننده هاشونه.
                   
                                                                                                               در پناه ديودادار.

                                                                                              



دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۸

حسنی...گازش بزن...!

خورشید خانوم که لُپ هاش گل انداخته تو آسمون نشسته و داره به جوونکی نگاه می‌کنه که تو ظل گرما، چشمهای یخ زده اش را دوخته به پنجره ای اونطرف خیابون.
حسنی ناگهان به خودش می‌آید، پدرش را می‌بیند که ایستاده و با او صحبت می‌کند، صدای پدر را نمی‌شنود و تنها زمزمه ای از جایی در گوشش می‌پیچد:"حسنی....گازش بزن!...حسنی...گازش بزن!"
حسنی به یاد نمی‌آورد چه دیده و تا کجا رفته لیکن این زمزمه برایش خوشایند است
"حسنی...گازش بزن...!"

×××
حسنی در گذری تنگ و تاریک روی زانوانش نشسسته ، پیشانی اش را به دیواری تکیه داده و خونابه قی می‌کند.
-چی‌شده حسنی؟
[حسنی با صدایی هذیان گونه]: گازش زدم [ملچ ، مولوچ] خوشمزه بود ... گازش زدم.
-چی رو گاز زدی حسنی؟
-دختره رو...
-خوردیش؟
-نه ، فقط گازش زدم...
-پس این خون چیه؟
-خوب اونم من رو زد، بی‌مرام دستش خیلی سنگین بود.
-خوب برای چی گازش زدی؟
-خودت گفتی....[حسنی ناگهان یکه می‌خورد] آره ، تو بودی که گفتی حسنی گازش بزن ، من این صدا رو خوب می‌شناسم ، تو کی هستی؟
-منم...دیوار.
حسنی سرش را بالا می‌آورد و به دیوار مقابلش نگاه می‌کند.
-چطوری حرف می‌زنی؟[حسنی دستی بر دیوار می‌کشد] زنده ای ؟
-خره ، من پشت سرتم.
حسنی رویش را بر می‌گرداند و دیوار را مقابل خود می‌بیند
-چه اسم مسخره ای داری ... اصلا هم شبیه دیوار نیستی، این قیافه عجیب غریب چیه واسه خودت درست کردی؟
-من یه دیوم.
-من یه دیوم... برو عموجون ، خودتو مسخره کن... یه کلاه کشیدی رو سرت می‌گی من دیوم... خوب اگه راست می‌گی یه آرزوی من رو برآورده کن.
-من از اون دیو ها نیستم ،این هم کلاه نیست ، قیافم اینطوریه .
-ببین ترو خدا ملت خوشی میزنه زیر دلشون چه مسخره بازی هایی در میارن.
-اصلا بی‌خیال ... ما رفتیم.
-هوی.... کجا.... من نمی‌دونم تو چی هستی و از کجا پیدات شده ولی این آشیه که خودت برام پختی.
-قصه اش درازه حسنی! من فقط می‌خواستم راهنمایی ات کنم ، خودت هم دلت می‌خواست ، انتخاب خودت بود. فقط نمی‌فهمم چرا طرف رو گاز گرفتی.
-راستش بعد از اون روز کزایی، یه میل عجیب برای گاز زدن افتاد تو دلم ولی نمی‌دونستم چی رو باید گاز بزنم... واسه همین اول رفتم تو انباری، یه گاز پیک نیکی داشتیم... با خودم گفتم همینه ، این می‌تونه گرمم کنه ، روشنم کنه ...! ولی فایده ای نداشت، اونی که می‌خواستم نبود، بعدش فکر کردم ، باید با دندونام چیزی رو امتحان کنم... الان هرجای خونه رو ببینی جای ِ دندونام روش مونده ولی هیچکدوم ارضام نمی‌کرد... تا اینکه چند روز پیش یه فیلم دیدم ... چی بود اسمش ؟
-کنت دراکولا.
-آره... خوب بود، خیلی خوب بود...می‌دونی یه دفعه همه چی عوض شد، همه دنیا داشت دورم می‌چرخید ، ملایک داشتن سجده می‌کردن. همه هوش و حواسم رو از دست داده بودم ، می‌خواستم پرواز کنم.
-البته فکر کنم ،‌همه اینها بخاطر مشتی بود که طرف زد تو کلت.
-شایدم اینطوری باشه... سرم درد می‌کنه.
-ببینم ، حسنی ... تو اصلا چیزی راجع به سیب سرخ حوا و از این جور چیزا شنیدی؟
-ها؟
-وای ... ببینم اونروز که بهت گفتم گازش بزن ، مگه نرفته بودی تو نخ ِ پنجره همسایتون ، مگه دلت پیش دختر همسایه نبود؟
-راستش من اونروز اصلا به چیزی خیره نشده بودم ، دلم هم جایی نبود. فقط بعضی وقت ها اینطوری می‌شم.
-ای بابا... این داستان ما هم که شد قسمت سوم اثر پروانه ای. راستی نکنه دفعه قبل هم ذهنش رو اشتباه خونده باشم.
-داستان ِ پروانه دفعه قبلی چیه؟ چی داری باخودت می‌گی؟
-هیچی ... مهم نیست ... مهم اینه که...
-خودم می‌دونم چی مهمه. فقط نمی‌دونم چطوری؟
-خوب ... می‌تونی از تفکرات و تجربیات دیگران استفاده کنی...

×××
...چند صباحی بعد 
حسنی: تا حالا چهل بار با هم قهر کردیم.
دیوار: مگه چند وقته که همدیگه رو می‌شناسید؟
-پنج ، شش روز.
-این خیلی خوبه که تا داغید دارید سعی می‌کنید به شکل درست در بیایید.
-نه بابا... قضیه این حرف ها نیست...ما معتقدیم عشق یعنی نرسیدن.
-و چطور چنین اعتقادی پیدا کردید؟
-خوب...تو هم اگه جای من بودی یه همچین اعتقادی پیدا می‌کردی. راستش طرف خیلی بی‌ریخته... من اصلا نمی‌تونم به همچین عجوزه ای برسم. واسه همین ، همش دارم دیوونه بازی در میارم و الکی مشکل واسه خودمون می‌تراشم.
-خوب اگه یه روز مشکل دیگه ای نتونستی ایجاد کنی؟
-من ترجیح می‌دم به مرگ برسم ولی به اون نرسم.
-چقدر این چیزایی که می‌گی برام آشناست؟
-خوب آره ، خودت گفتی از تجربه دیگران استفاده کنم.

×××
... و باز هم
دیوار: حسنی، این یکی که دیگه خوشگله، دیگه چه مرگته؟
حسنی:می‌دونی عشق ما زمینی نیست. خیلی از این حرف ها بزرگتره.
-چرند نگوحسن... تو جدا فکر کردی سیبه که زمینی و حوایی و درختی باشه... حالا گیریم که اینطورم که می‌گی باشه ، پس چرا دمقی؟
-دمق نیستم... در این عشق غرق شدم.... یه توپ دارم قلقلیه... سرخ و سفید و آبیه...
-چه ربطی داره؟
-به مستوران مگو اسرار مستی .... حدیث دل نگو با نقش دیوار
-خوب نگو...ولی حداقل به حرف من گوش کن.
-سخن سربسته گفتی با حریفان ... خدارا زین معما پرده بردار
-حسنی معمایی درکار نیست، من فقط می‌گم گازش بزن، و ایندفعه هم با این حال و احوالی که ازت می‌بینم ، واقعا منظورم همینه...گازش بزن میاد رو زمین ، بزنش زمین.

×××
...
ديوار: كجا با اين عجله حسني؟
حسني: مي‌خواهيم بريم مسافرت.
-خيلی خوبه ... به نظر ایندفعه راهت رو پیدا کردی... راستی حسنی الان تو فصل چندمی؟
-یعنی چی؟ 
-منظورم اینه که الان تو کدوم فصلی؟... چه فصلیه؟
-پاییز؟ مگه خودت نمی‌بینی؟
-راستش فصل های تو با من فرق می‌کنه... گفتی پاییز.... 
[دیوار با خود زمزمه می‌کند]: پاییز ، پاییز خیلی مهمه ، می‌تونه خطرناک باشه.
دیوار: راستی گفتی کجا میری؟
حسنی: کوهستان کمر شکسته.
-کوهستان کمر شکسته؟
[زمزمه]: پاییز ... پاییز... کوهستان کمر شکسته ... پاییز .. میل پرچم...کوهستان....آخ کمرم.
دیوار: نه........ حسنی جون ِ هرچی مرده نگو که داری می‌ری کوهستان کمر شکسته؟ آخه این کوه رو از کجات درآوردی... حسنی تو چته؟ تو هنوز نتونستی راهتو پیدا کنی؟ بازم که داری خط اشتباه می‌گیری.
حسنی: برو بابا... تو اصلا چه مرگته؟فقط نشستی یه جا میگی لنگش کن. من نمی‌دونم به کدوم ساز ِ تو باید برقصم...تو اصلا حرفی واسه گفتن نداری... راههایی هم که من پیدا می‌کنم همش می‌گی مزخرفند.
-حسنی ، همه اونهایی که راهشونو رفتی یه جورایی مثل من خر بودند... اکثرشون اساسا مشکلشون یه چیز دیگه است. 
-می‌دونی چیه ، برو گم شو!
×××
برف می‌بارد
صدای خفه حسنی: ولی من می‌خوام گازش بزنم.
صدای دوم: مهم نیست ، آروم بخواب ، خودم می‌برمت یه جایی که ... بخواب ... خودت می‌بینی.
دیوار از راه می‌رسد و با تن ِ خشکیده حسنی مواجه می‌شود.
دیوار: نه... حسنی... چی شد؟ چه بلایی سرت اومد؟ چرا دیگه سراغی از من نگرفتی ، خیلی وقته که ازت خبر ندارم.
حسنی منو ببخش ، نمی‌دونم چی‌میشه که تو یکی هی از دستم در میری....
صدای دوم: چطوری دیوار، باز دوباره گند زدی؟
دیوار: تویی دیوراییل، من می‌خواستم کمکش کنم ، یه فرصت دیگه بهم بده.
دیوراییل: تو سعیت رو کردی... ولی بازهم اشتباه... تو خودت بهش گفتی تجربه کنه ، از تجربه دیگران استفاده کنه.
-تقصیر ِ من چیه؟ به من چه ربطی داره که هر کس که چیزی یا اثری از خودش به جا گذاشته یه مشت ذهنیات ِ مسخره برای افرادی مثل حسنی القا می‌کنه؟
حسنی ، به خدا این عشق های دروغی فقط مال ِ قصه هاست. جاش فقط تو کتاب هاست.
-این جمله رو هم خودت از تو یکی از اون کتاب ها خوندی.
-خوب آره... فقط همین هاست که مونده. به من چه که خال غزی و مش رمضون اگه به عشقشون رسیدند، اگه فهمیدند دنبال چی هستند، اگه خوشبخت بودند ، نیومدند اینا رو جایی بنویسند. اصلا این ها نوشتنی و خوندنی نیست.
-یعنی تو می‌گی این همه تفکر، اینهمه داستان پردازی این همه اثر ِ بزرگ همش چرنده؟
-نه ... من غلط بکنم... من می‌گم اینا یا حرفشون اساسا یه چیز ِ دیگه است ، یا فقط داستان نوشتند. می‌فهمی چی می‌گم؟... نوشتند، نشستن فکر کردند ، تعریف کردند ، تحلیل کردند، بازی کردند...
حسنی هم دلش می‌خواست درگیر بشه ،‌طعمش رو بچشه. اونوقت با چی مواجه میشه؟ با یه مشت رابطه مثلثی و مربعی و هذلولی.
با یه مشت تفکراتی که برای حسنی نیست.
-خوب. که چی؟
-نمی‌دونم...
-نگران نباش ، تو کار ِ خودتو بکن ، منم که تصمیم می‌گیرم چی‌باید بمونه و چی نباید؟ فعلا هم که دارم گندهای تو رو پاک می‌کنم. ولی شاید تو این مورد یه فرصت دیگه هم بهت دادم. 
دیوار که دیگر صدایی نمی‌شنود، پریشان زمزمه می‌کند: فقط مال قصه هاس. جاش فقط تو کتاب هاس. 
دیوار چار دیواری

سلامی از دیوسا

دیواااا هم دیولاخیان عزیزم
از این که چند وقتیه سایه شدم ببخشید. آخه بد جوری تویه یه بیابون بی آب و علف به اسیری گرفته شدم و فعلا راه فراری نیست!
گفتم از این فرصت استفاده کنم و بیام یه پست بذارم که خدایی نکرده فکر نکنید دیو بی مسئولیتی شدم.
همتونو دوست دارم -دیوسا-

شنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸

من ساکت نیستم

سلام

دیروز بادیوبام بهم گفت تو دیولاخ میخوان اونهایی رو که ساکتن و هیچی نمیگن و نمینویسن رو بندازن بیرون ؛ داشت اشکم در میومد ؛ آخه من چی میتونم بنویسم تنها چیزی که میتونستم ازش بگم اومدن مهر بود که چون تولدم توشه خیلی خوشحالم و چون مدرسه ها واز میشن اصلا خوشحال نیستم ؛ اما یه سوالی هم برام هست که از بادیوبام پرسیدم فقط خندید و هیچ جوابی نداد و گفت خوب از دیولاخی ها بپرس....

من از بادیوبام پرسیدم همه ؛ همه جا از خانوم ناظم تا شما بهم میگین ساکت باش ؛ آروم بشین ؛ شلوغی نکن تا دختر خوبی باشی ؛ حالا چرا تو دیولاخ ساکت بودن بده؟ 


پنجشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸


يه روز يه ديو يجايي از ناكجا به دنيا اومد... از همون اول با صدايي كه مغزش رو به درد مي‌آورد..." تو آفريده شدي"
ولي نميدونست چرا...
يه وقتي يه ديوگوشه اي از تفكارتش به بن‌بست خورد... " تو آفريده شدي"
اما نفهميد چرا...
"تو آفرديه شدي"
اما چرا؟
اون ديو رفت گوشه ي يه غار ساعت ها فكر كرد... - به من بگو براي چه آفريده شدم-
اما به چه نتيجه اي رسيد؟ خودشم نميدونست.
در آخر...
يه روز تو ديولاخ به خودش اومد... اومد... زهر تلخ بودن را بايد مي‌چشيد... 
زهر را با شيريني ها آميخت تا شايد قابل تحمل شود...
فهميد كه رواني شده...
اما چاره اش چي بود؟ نميدونست. " تو آفريده شدي"
رفت به سفر... به كجا؟ نميدونست... " همه جا از آن ِ من است... تو هم به دست من آفريده شدي"
از سفر برگشت... از خودش پرسيد سفر براي چي؟ نميدونست... -همه جا مثل هم بود... تكرار-تكرار-تكرار...
...
همه چيز از اول... ولي برا ي چي؟ نميدونست.
ولي اين بار فهميد...
اين دفعه ميدونست...
كه اين صدا صداي خالق نبود... توهم...
تنها توهمي بود كه او را به پرستش مي‌خواند....
خدا جايي از زمان در ناكجا آبادي ديگر درگير خلقي مجدد بود...
ديو اميد وار است كه اين بار مخلوقات جديد بدانند براي چه...

:)

پوزش


درود بر بانوان دیو لاخ علی الخصوص مردیوجان گلم : ابتدا با تمام وجودم پوزش میخواهم از اینکه متنهای ارسالیم باعث مکدر شدن خاطرتان گردیده ؛ باور کنید من تنها بدلیل عشق وافری که به نیمه دیگرم داشته و دارم اینچنین متنهایی را انتخاب کرده و اینجا گذاشتم ؛ من پس از ازدواجم بزرگترین آرزویم برای فرزند داشتن تنها دو چیز بود ابتدا سالم باشند و امیدوار بودم دختر باشند و آرزویم نیز برآورد گردید و من دو دختر دارم و از سوی دیگر من زنی را که از بطنش متولد شدم را دیوانه وار میپرستم و هیچگاه یادش از یادم بیرون نخواهد رفت و اکنون نیز تنها تنی که همدم تنهایی و شادی و غمم میباشد همسرم میباشد که او را همچون بزرگترین زن ذلیلان جهان میپرستم....


در پایان امیدوارم مورد بخشایش قرار گیرم و بدانید سوء نیتی نداشتم




و اما کمی هم از آقایان!!!!؟؟؟؟



مردها مثل « مخلوط كن » هستند ؛ در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد.

مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند ؛ حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد .

مردها مثل « كامپيوتر » هستند ؛ كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند .

مردها مثل « سيمان » هستند ؛ وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني .

مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند ؛ هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند .

مردها مثل « جاي پارك » هستند ؛ خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم.

مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند ؛ بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند .

مردها مثل « باران بهاري » هستند ؛ هيچوقت نميدانيد كي مي آيد ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود .

مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند ؛ ارزان هستند و غير قابل اطمينان. .

مردها مثل « موز » هستند ؛ هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند .

مردها مثل « نوزاد » هستند ؛ در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد.




... و اما باز هم خانمها که بی آنان نمیشود

خانم ها مثل راديو هستند ؛ هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.

خانم ها شبيه اينترنت هستند ؛ از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند.

خانم هامثل چسب دوقلو هستند ؛ اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.

خانم ها مثل موتور گازي هستند ؛ پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند ؛ اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند ؛ اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.

خانم ها مثل موبايل هستند ؛ هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.


خانم ها مثل گچ هستند ؛ اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند.

خانم ها مثل کيلومتر شمار ماشين هستند ؛ هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود.

خانم ها مثل فلزياب هستند ؛ هرگاه از نزديكي طلافروشي رد ميشوند عكس العمل نشان مي دهند.

خانم ها خيلي زرنگ هستند ؛ آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند.

چهارشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۸

...

دوستانه خواهش میکنم ازتون
انقدر در مورد "زن" بحث نکنین احساس جانور پشت ویترین بهم دست میده
...
خوب!؟
:(

افتخار اسلام

علي مطهري نماينده تهران در سخنان خود به خذف ماده 23 مربوط به لغو اجازه زنان براي ازدواج مجدد مردان اعتراض كرد و تعدد زوجات را از افتخارات اسلام دانست !!!! علي لاريجاني در پاسخ وي اظهار داشت : برخي علماي قم رو اين موضوع نظراتي داشتند كه بايد احترام صاحب نظران را مد نظر قرار داد!!!!
جالب نيست افتخار دين اسلام چه چيزه باارزشي بايد باشه از زبان اين نماينده محترم و رئيس مجلس چه دفاعيه داده نظر مردم اصلاً مهم نيست اما علماي قم !!!

باز هم زن


زنان سوژه ضرب المثلهاي متعددي هستند و اين مطلب تنها مربوط به دیوان نيست. نگاهي داريم به چند ضرب المثل درباره زنان از كشورهاي مختلف جهان 

انگليسي:
 زن شري است مورد نياز

زن فقط يك چيز را پنهان نگاه ميدارد آنهم چيزي است كه نميداند 

هلندي 
وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد 
استوني 
از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير 
فرانسوي  
آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است 
انتخاب زن و هندوانه مشكل است 
بدون زن، مرد موجودي خشن و نخراشيده بود 
آلماني:  
كاري را كه شيطان از عهده اش بر نيايد زن انجام ميدهد. 
وقتي زني ميميرد يك فتنه از دنيا كم ميشود. 
كسي كه زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است. 
آنكه را خدا زن داد، صبر همه داده. 
گريه زن، دزدانه خنديدن است.

يوناني 
شرهاي سه گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.. 
براي یک مردم مهم نيست كه زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد. 
گرجيها 
اسلحه زن اشك اوست.. 
ايتاليايي 
اگر زن گناه كرد، شوهرش معصوم نيست. 
زناشويي را ستايش كن اما زن نگير. 
زن و گاو را از شهر خودت انتخاب كن. 

چند كلمه از بزرگان در مورد زن

يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز ميخواهد.
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند. (فئودور داستايوسكي)
زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است. (ولتر)
زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني. (روشني )
حرف زدن زياد خانمها اعجاز و گوش كردن مردان كرامت است.
اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مينگرنند و زنان گذشته را بخاطر ميآورند. 
 زن مخلوقي است كه عميقتر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است. (گرابه)
زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.
زبان زن به منزله شمشير اوست. هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند 
چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد. (ميگوئل بوفلر)
شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند. (توماس دوار)
زنها پنجاه برابر بيشتر به ازدواج اهميت ميدهند تا به منصب وزارت.
زن گردنبند است. دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. (امام جعفر صاذق)
مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن رولان)

زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفته اي. (رو شفوكو)
من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دارم."حضرت محمد (ص)"
آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس)
نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني)
زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان ميكنند. اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل ميكنند. (ريچارد استل)
زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباشه
مرد تنها حيواني است كه براي چندمين بار ميتوان او را گول زد و زن تنها جانوري است كه به خوبي از عهده اين كار بر مي آيد ! (برناردشاو)
زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد ميبخشد و هم گلويش را فشار ميدهد .
سموئل باتلر طنز نويس انگليسي ميگويد: ‌دزدان سرگردنه يا جان آدم را ميگيرند يا مالش را. در صورتي كه زن آدم هر دو را ميگيرد





دوشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۸

گر خواهی نشوی رسوا

دیوار: خوب این چطوره؟ ... مثلا من یه دیوار ِ غصه دارم و خیلی هم دارم غصه می‌خورم. ببین معلومه؟

بابادیوار: آره ارواح ِ عمه ات، با اون نیش تا بناگوش رفته ات.
نه عزیزم فایده ای نداره، الان غم و غصه مرض شایعی است. اینطوری در واقع همرنگ همه ای، تازه غم و غصه یه جورایی مسریه، جذب می‌کنه، اگه همرنگ جماعت نباشی ، معمولا جماعت رو همرنگ ِ خودت می‌کنی...راستی، دفعه آخرت باشه که به آبجی ِ من توهین می‌کنی ها!

دیوار: ببین ما با کی داریم معاشرت می‌کنیم...بابایی یادت نیست که تو الان مردی و عمه هم خیلی قبل از اون ترشیده بود و تو هم با این ترفند هات هیچوقت نتونستی به کسی غالبش کنی.

بابا دیوار: راست می‌گی دلبندم ، بعضی وقت ها قاطی می‌کنم. ولی به نکته خوبی اشاره کردی.
عمه ات توزندگیش خیلی شکست خورد ، بیچاره از این لحاظ واقعا تک بود ، بهمین خاطر هم هیچوقت نتونست همرنگ ِ جماعت بشه.
می‌تونی روی این مساله کار کنی.

دیوار: نه بابایی، جواب نمی‌ده! اینهم مثل ِ همون غم و غصه است. راستش بازنده ها خیلی سریع همدیگه رو جذب می‌کنند . بخصوص اگه مثل عمه ام توی روابط باختی باشی، اونقدر سریع می‌تونی یه جمع دوروبرت فراهم کنی که نپرس.
بعدشم همه با افتخار از شکست هاشون توی روابط ِ مختلف تعریف می‌کنن و همدیگه رو بیشتر جذب می‌کنن، تا اینکه دوباره دوتا دوتا به هم جفت می‌خورن.
راستش نمی‌گه رابطه ای که باشکست شروع بشه حتما شکست می‌خوره ، ولی به هر حال ریسکش خیلی زیاده . بنابراین شکست و شکست و تکرار و تکرار و همرنگ شدن و در واقع بی‌رنگ شدن شایع میشه.

بابا دیوار: ببینم اصلا تو باز چه مرگته که نمی‌خوای همرنگ ِ جامعه بشی؟

دیوار: هیچی... یه بار شنیدم یکی می‌گفت :"گر خواهی نشوی رسوا ، همرنگ ِ جماعت شو!"
من هر چی فکر کردم نفهمیدم جریان از چه قراره... تا اینکه یکی از دوست هام که یه جورایی آدمیزاده ولی به خودش میگه پاتشاه ، بهم گفت وقتی با مساله ای روبرو هستی که از پسش بر نمی‌آیی و فرض هایت اولیه ات هم کمه ، فرض کن گزاره غلطه و دوباره سعی کن ، اینطوری یه فرض اولیه دیگه هم داری که روش کار کنی...
من هم داشتم همین کار رو می‌کردم ، ولی می‌بینی که... ضرب المثل اصلا جور در نمیاد ، مثال ِ نقض زیاد داره .
آدم ِ غصه دار ، توی یه جماعت ِ شاد و مهربون ، رسوا نمی‌شه که هیچ ، حتی جماعت رو هم همرنگ ِ خودش می‌کنه.
یا یه بازنده ، توی ِ جماعتی که لزوما برنده با بازنده هم نیستند، یه جورایی همه رو تبدیل به بازنده می‌کنه و البته بدون‌ ِ رسوایی.

بابا دیوار: این رفقات هم مثل ِ خودت قاطی دارند...
خوب حالا که چی؟
من می‌گم ، اکه این ضرب المثل ، بعنوان یه گزاره منطقی درست نیست ، دلیل نمی‌شه بعنوان ضرب المثل غلط و اشتباه باشه.
اون رفیقت بهت نگفت که تو مسایل اجتماعی استفاده از روشهای آماری بهتر جواب می‌ده؟

دیوار: چطور مگه؟

بابا دیوار:می‌خوام بگم... تو خودت مگه اون بازی ِ مسخره رو برای همین مسایل شروع نکردی؟ پس چرا دوباره نشستی و با خودت راههای غلط رو امتحان می‌کنی...

دیوار: اولا اون بازی اصلا مسخره نبود، و این که گفتی تازه یه جنبشه ولی...

بابا دیوار: ولی نداره... اصلا من خودم راوی بعدی می‌شم.

سلام دیولاخ
ضرب المثل بعدی اینه: گر خواهی نشوی رسوا ، همرنگ ِ جماعت شو!
ببینم باهاش چی‌کار می‌کنید.
راستی من همه ضرب المثل رو گفتم و با توجه به اینکه عملا وجود ندارم پس صندوق ِ پستی ای هم در کار نیست، ولی همینجا نشستم و نظراتتون رو می‌خونم.
با اینکه خودم یه جاهایی از اون بازی رو خیلی دوست داشتم، مثل ِ اون تیکه ای که باید حدس می‌زدید کدوم دیو ، نظرش چیه. ولی به هر حال با این کارم گند زدم به بازی ِ پسرم ، که ایرادی نداره، به هر حال من سنی ازم رفته و کلی بیشتر از اون تجربه دارم پس این حق رو به خودم می‌دم.
منتظر نظر هاتون هستم، اگه لطف کنید در کنار ِ ضرب المثل ِ دیو-اصلاح شده تون ، نظرتون رو هم در مورد ِ ضرب المثل بنویسید ، خیلی خوب می‌شه.(راستی از روی دست ِ‌ همدیگه هم تقلب نکنید ها)
بابا دیوار
---------------------------
پیام تبلیغاتی:
دیوار فقط همین یک نسخه است و تنها در همین مکان (دیولاخ) ارایه می‌شود، لذا خواهشمندم ، قبل از مصرف به نشان ِ ثبت شده توجه فرمایید.

همچنین(به همین دلیل) توصیه می‌شود ، دیوار را به مکان های دیگر نکشید و با توجه به قالب های ذهنی و شخصی تان( از محیط ها و موجودات ِ دیگر) ، تفسیرش نکنید.

دوست دارد يار اين آشفتگي...

با سلام و درود بي پايان بر يكايك ِ ديوهاي (به خاطر ديوار) گرانقدر


 ...هر چي خواستم خودداري ِ ديواني به خرج بدم و در برابر سكوت ِ معني دار ِ ديوهاي گلم 

 واكنشي نشون ندم نشد كه نشد . 

  نه من واقعا ميخوام بدونم كه صرف ِ عضويت توي يه فضاي ِ مجازي چه حسني ميتونه باشه؟؟؟؟ من 
              
 معني ِ اين انفعال و بي تفاوتي و بي انگيزگي  رو هرگز درك نميكنم (شايد دركم پايينه) . شخصا  براي ِ من 

 خداحافظي ِ يكي از  ديو ها از اين عرصه خيلي گرون تموم شد،اما با اين حال به اين دوست ِ عزيزم يه تبريك ِ جانانه

 ميگم  به خاطر ِ شجاعت ِ مثال زدني و اعلام ِ انصرافش از ادامه حضور در كنار ِ ساير ديوها به دلايل و انگيزه 

 شخصيش ... به عنوان ِ كوچكترين عضو ِ اين خانواده  عاجزانه درخواست ميكنم  هر كس موضع منفعل و بي 

 انگيزه اي داره(مثل ِ توده جامعه) ما رو از حضور ِ بي انگيزش در اين عرصه مجازي (شايد تنها جاي ِ حقيقي و 

 بي نقاب) محروم  و  ديولاخ رو از شبهه بي رمقي و بي انگيزگي  پاك كنه... 

                                    
                      يه تريلي آرزوي ِ كاميابي دارم واسه همتون ، ملالي نيست جز بي انگيزگي و رخوت ِ بعضي ها.
                                    
                                  
     دئست دارد يار اين آشفتگي ........... كوششِ بيهوده به از خفتگي




پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۸

زن...

با پست ِ جديد ِ رامين جان بحث در خصوص موضوع ِ جذاب ِ زن پيش آمد

و خيلي عاليه كه همه در اين نظر سنجي شركت كنند و طبق معمول عدم ِ شركت ِ ديوان

و سرورانم موجب ِ شرمندگي ِآنها خواهد بود.

طرح ِ چند سوال ِ به ظاهر ساده از ديوان ِ ذكور(ديو مرد) گوياي ِ دنياي ِ
دروني و تصورات ِ و انديشه اونها راجع به زنه ... درضمن خودم هم از زيرِ اظهارِنظر د رنخواهم رفت ...

1- حوا روياي ِ آدم بود يا فقط با آفرينش حوا آدم شگفت زده شد؟؟؟
2-زن جنس ِ دومه؟؟؟

3-وقتي كلمه زن رو ميشنوي اولين حسي كه برات تداعي ميشه چيه؟؟
خجالت نكشين بگين...؟؟؟(ديومرد ها هم خجالتي آخي آخي..)

4-واژه خيانت بيشتر برازنده زنه يا مرد؟؟؟

5-چه قدر از تصورات وذهنيات ِ شما در مورد زن شهواني و معطوف به غريزه است؟؟؟

6-زن و اژدها هر دو در خاك به؟؟؟؟؟؟؟


پيشاپيش ازاينكه انگشت رنجه ميكنين و ابراز عقيدتونو تايپ ميفرمايين سپاسگزارم.

در ضمن ديوبانو ها هم ميتونن در اين خصوص اظهار ِ نظر كنن

اما نازني(وجه زنانه نامردي) نكنن و در مورد ِ ديومرد ها ننويسن ...

اين كارو بايد يكي از ديوبانوها عهده دار بشه و يه اظهار ِ نظرِ عمومي برگزار كنه.

وقتي خدا زن را آفريد



وقتي خدا زن را آفريد

وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش...


شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني .

سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.

از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.

مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند....

مراقب باش


...و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد گفتم ((به چشم ))


شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو.

پس شكر كن و هيچ مگو...


گفتم ((چشم ))

و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم .

آوايش را نشنيدم .

چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.

و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش.

اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .

ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست .

به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست با لبخند گفت:

اين زن است

وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد

توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم ؛ نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد.من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم।


من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟


گفت : من ؟


فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟

باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي .

و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند

برگرفته از:

http://www.prfco.com/modules.php?name=News&file=article&sid=926

چهارشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۸

سهم من

حرف و حديث در مورد عدل خداوندي بالا گرفته بود. كسي براي اين موضوع جواب روشن و قانع كننده‌اي نداشت. هر كسي چيزي مي‌گفت ولي هيچ كدومش رضايت غايي براي كسي به ارمغان نمي‌آورد. بزرگ جمع در حالي كه سعي مي‌كرد انزجار خودشو از وضعيت فعلي آفرينش و روابط ناهمسان بشري مخفي بكنه گفت:«واقعاً نميتونم بفهمم كه ماجرا از چه قراره. واقعا چرا؟ شايد سؤالم بچگانه باشه ولي... چرا يكي صاحب پول، زيبايي، شهرت، اعتبار، سلامتي و ساير خوشبختي‌هاست اما يكي بدبختي از سر و كولش بالا ميره، بدهكاره، مريضه، با همسرش مشكل داره، با بچه‌اش گرفتاري داره و ... همه چيز چطور و بر اساس چه منطق يا حكمتي بين آدما تقسيم شده؟» اما به هر جهت جواب مطلوبي داده نشد. كوچك جمع كه تا حالا حرفي نزده بود يه چيزي گفت؛ اون گفت:«كسي ميدونه بارون چيه؟» بقيه همديگه رو نگاه كردن و چيزي نگفتن. يكي گفت:«منظورت چيه؟ بارون آبه...» ديگري گفت:«بارون يك پديده طبيعي هست كه...» اما كوچك جمع در اومد كه:«نه منظورم اينا نبود. منظورم اينه كه... بارون قطره قطره است. هر قطره فقط ميتونه روي يك چيز سقوط كنه. يك قطره روي خاك، اون يكي روي لجن و يكي ديگه روي برگ گياه. همه هم قطره آب هستن. ولي ميدونين چيه؟ اونا در نهايت به هم مي‌رسن... با هم جمع مي‌شن و باز هم بخار مي‌شن و ابر مي‌شن و باز بارون. اما مطمئناً قطره اي كه دفه قبل روي لجن افتاده اين بار هم روي لجن نمي‌افته؛ و قطره‌اي كه روي گياه بوده معلوم نيست كه اين بار هم روي گياه بيفته. همه به يك اندازه از سقوط روي زمين سهم دارن. اما، وقتي نگرش سطحي است و زاويه ديد تنگ، ظرف زمان و مكان رو كوچيك مي‌بينيم و فقط مي‌گيم: چرا سهم من اين قدر كمه...»

سه‌شنبه ۲ سپتامبر ۲۰۰۸

دیولاخ ما ...

دیو های دیولاخ ، سلام....
دیوار امروز حوصله اش سر رفته و می‌خواد کمی معاشرت کنه.
می‌دونید ، یکی از خصوصیاتی که دیوار داره اینه که نمی‌تونه یه جا بمونه.
دو دقیقه که ساکت می‌شینه، یه جوری می‌شه انگار که کک افتاده تو تنبونش.
حالا اینکه یه دیوار با اینهمه خشت و با پای گرفتار در خاک چطوری همچین خصوصیتی داره خودش نکته ای است.
در واقع تکون خوردن من ، بیشتر جنبه لفظی داره تا بعدی.
مثلا اگه یه چیزی برام لذت بخشه، هی می‌خوام یه کاریش بکنم که بهتر بشه.
یا اگه جایی و جمعی رو دوست دارم ، هی می‌خوام بفهمم که چرا دوستش دارم و چی‌کار می‌تونم بکنم که همش دوست داشتنی تر بشه.
حتی اگه بنایی رو دارم می‌سازم که تموم شده و اگه تغییری توش ایجاد بکنم ، خراب می‌شه، ولش می‌کنم و می‌رم یه جای ِ دیگه یه بنای بهتر می‌سازم. بهمین خاطر هم همیشه دنبال نقشه هایی هستم که بشه همیشه بهترش کرد.فکر کنم نیازی به توضیح بیشتر نباشه، این خصوصیت احتمالا بین دیوها مسریه.
اما تو این دیولاخ خودمون به گل نشستم.
امروز اومدم وسط میدون دارم جار می‌زنم ، چون اینبار دلم نمی‌خواد تنهایی کاری بکنم.
می‌دونی یه دیو ِ تنها، چی‌کار می‌کنه؟
من می‌گم پیشرفت.
و عمریه که دیوها دارند به تنهایی همین کار رو می‌کنند ولی نه واقعا به تنهایی.
اونا فقط واسه خودشون پیشرفت نمی‌کنن . تموم ِ جاندارها ، چه باشعورش و چه بی‌شعورش ، چه انسانش و چه حیوانش و یا هرچی که اسمش رو بگذاریم دارند با این دیوها پیشرفت می‌کنند.(شاید همینطوری که نگاه کنی ، فرقی بین انسان و دیو و حیوان نباشه ،‌ و برای یک دیو هم تفاوت ها اهمیتی نداره، مگر اینکه یه دیو خیلی دلسرد شده باشه)
بعضی وقت ها هم این پیشرفت ها وقتی تو شکلهای غیر دیوی در میاد ، یه چیز تکراری می‌شه. ولی باز برای یک دیو پیشرفته . دیو یه جا نمی‌مونه، رنگ و بوی تکرار، دیوار رو عصبی می‌کنه.
حالا فکرشو بکن دوتا دیو چی‌کار می‌کنند؟
سه تا ، چهار تا ... یه جمع دیو.
رقابت؟ رفاقت؟ شراکت؟

شاید وقتی چند تا دیو دور هم جمع می‌شوند ، دوست دارند از محفل یکرنگ و یکدلشون لذت ببرند؟
(اینو یه بار دیو-یسنا بهم گفت)
من هم اینو دوست دارم.
ولی نمی‌دونم چطور ، یه چیزی همش جلومو می‌گیره...
ته که ناخوانده ای علم سماوات
ته که نابرده ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی
به یاران کی رسی ، هیهات ، هیهات
( باباطاهر)
دیوار دورتون بگرده
دیوار چار دیواری 

فراخوان

ديوهاي عزيز اين فراخوان رابراي سوالهايي كه اين چند وقت تو ذهنم بوده دادم

چگونه زندگي كرده‌ايم؟ آيا گناه بدي‌هاي ديگران از سوي ما نبوده است؟ آيا ما گناهكاريم؟ آيا بد ديدن رفتار اطرافيانمان كوتاهي و عدم درك و شعور ما نبوده است؟ ما چه هستيم؟ چرا نگاهمان را آلوده مي‌كنيم؟ مگر از ابتدا همه چيز صاف و با طراوت نبوده است؟

پيشاپيش از اينكه نظرات خود را در راه بهتر فكر كردن اين ديو كوچك بيان نموده ايد تشكر مي نمايم.