آنکس که ندارد ، بداند.
گویند در دهکوره ای جوان کوری عباس نام ، زیستن اجبار کرده بود .
وی که در یکی از روزهای معمول خدا پا به جهان گشوده بود ، جایی در بیرون نیافته بود و هیچکس از درونش خبر نداشت اما گویند که عباس دنیایی را که ندیده بود پر از رمز و راز یافته یود.
عباس مخت مرباس
روزی یکی از بزهای کدخدا دار فانی را به دیار واهی فروخت . شیر کدخدا که به تنهایی ایل و آلاتش را کفایت نمی کرد به تنگ آمده بود و کمر کدخدا را به چنگ .
عباس پیش آمده و کدخدا را فرمود که همسری جوید که دو بز جهاز داشته باشد.
کد خدا وی را رفع المسایل لقب داد .
دیده باید شست ، جور دیگر باید رید.
اهل ده همیشه سوال داشتند برای عباس و عباس همیشه جواب .
اما عباس را رضایت حاصل نمی شد.
"دنیا بسی بزرگ تر از کون خر و خر همسر و زندگی بسی پر ارزش تر از ریدن و چریدن باید باشد"[ عباس می پنداشت.]
ریختنم بهر چه بود؟
عباس را ارتباط به سوال گذشته بود و عمر به جواب ، بی آنکه خود سوال خود را بیابد در این آشفته پر رمز و راز.
ساقیا بده جامی.
عجوزه ده را روزی سراغ به عباس افتاد ، عباس را پرسید تو چه می خواهی ؟
عباس که بر هر سوالی جوابی داشت فرمود : نمی دانم.
عجوزه در ازا وی را پیشکشی داد.
بنوش [ عجوزه گفت] .
عباس:چیست؟.
عجوزه : ببین .
عباس : نمی توانم.
عجوزه : پس خفه شو و بنوش ....
... و عباس نوشید.
هر نفسش دولتی است ، لتی بزرگتر
عباس که نوشید ، دیده گشاده شد و جهان را گونه ای دیگر یافت.
زیبا و سفید این بار.
سفید همچون این برگی که پیش از من بود و اکنون آکنده از سفاهت .
چرا؟
چرا مردم آنقدر زندگی می کنند تا بمیرند؟ [عباس پرسد.]
۴ نظر:
این متن منو یاد این میندازه
که بعضیا زندگی می کنند که بمیرند
بعضیام میمیرند تا زندگی کنند.
هیچکیم نمیدونه که چی می خواد.
با خوندن این متن بیشتر این سوال
واسه من پیش میاد که آیا مردم واقعا زندگی می کنند؟
یا آیا واقعا میمیرند؟
یا فقط دنبال یه رفع المسایل میگردند.
سلام دیوار
عباس چه قدر شبیه مذهب میمونه دیوار!
چه قدر خوب داری نزدیک میشی به زبان مستقلی که برای بیان ذهنیاتت ناب و بی تکراره!
عباس کوره که هرگز دنیا ندیده بود برای سوالای همه اهل ده جواب داشت اما بی آنکه خود سوال خود را دریابد ... پرسش انسان از هستی
و آخر سر هم در این سرگیجه از عجوزه جام شراب گرفت!
اما این بار دیده اش بینا شد
دید برگی که پیش از من بود ، اکنون آکنده از سفاهت و بلاهته و پرسش نهایی رو دریافت
به جای جواب های احمقانه به اهل ده
چرا آنقدر زندگی کنم تا بمیرم؟
این پرده باید دنباله داشته باشه
آهاااااای دیوار من منتظرم...
افسوس...
صد افسوس...
هزاران افسوس...
چند هزار افسوس...
بیشتر افسوس...
یکم سوسک...
بخاطر چند تا سوسک که خونه را عوض نمیکنن...
...
تازگیها فقط میتونم ببینم . قدرت تحلیل ندارم. نه... بهتره بگم فعلا علاقه ای به تحلیل ندارم. متنن جذابی بود ولی حال نقد ندارم. آهااا این بهتره. حال تحلیل ندارم.
مرسی که عباس رو دوست داشتین
.....
دیواطیفی :
گزینه د صحیح است :)
میردیو:
معمولا وقتی نظرای تورو می خونم خوشحال می شم از اینکه خزعبلات فکری ام رو منتشر کردم... و این برام عجیبه ...
فرامرز:
بیحالیت رو هم خریدارم.
ارسال یک نظر