۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

اهل کجایی؟

بعضی روزها با خودم فکر می کنم... که فکر نمی کنم
که بر مبخیزم ... که راه می روم ... که معما می شوم
من پدیدار می شوم ، تنها می شوم ... تنها بوده ام ...ضربه سیلی محکمت را بر روی صورتم حس کرده ام ... شاید به آغوشت نیازمندم
به تو ... به دستهای بزرگت      به آغوش بی پایانت ... به درونت    به رویت
به چشمها و صدایت
  خنده هایت را برایم چاره ای باش ... دلیلی برای فرار 
گریز از همه ... گریز از دنیا ... دنیای من با تو ، چقدر دور است
چقدر تو را می خواهم  ... چه قدر دوری به من ... چه نزدیکی از من
.....................................................................................
بگذار قلبم را چنان برایت بگشویم ... که زنی آغوشش را برای کودکی
من در تمنای دست هایت هویدا شدم
بگذار یکی شویم ... بگذار از ریسمان زمان همچون نور عبور کنیم
بگذار من و تو را پشت سر بگذاریم
بگ...ذار دلم برایت تنگ ... برای دست هایت ، برای روحت ... تنگ تر شود
زیرا ما بر پیکره پر تمنای ابر به عبس فرودآمده ایم
بیا...بیا با هم به دیار واقعیت وارد شویم
هر چه باشد دیار ماست...

۲ نظر:

دیوان گفت...

عالی...
اتفاقی جالب رخ داده که مسلما من بی خبرم. این قلم دیواطیفی نبوده. واژه هایی استفاده کردی که قبلا کمتر از تو شنیده شده. نوع نقش بستن کلمات، نوع " رنگ گذاری " و.. نمیدونم این تغییرات ییهو رونمایی کرده یا فقط برای من تازگی داره.
به هر حال عالی نوشتی. لذت بردم به میزانی کثیر. به همان اندازه که گلوم از دیدن حلقه اش...
جانت روان و جسمت پویا.
مرسی.

مردیوجان گفت...

دیواطیفی جانم
.
.
.
دیار واقعیت چه خبر؟!
...
خوب نوشتی :)